اینجوریه که وقتی استرس میگیرم دستام بشدت یخ میکنه.
یعنی تو اون لحظه دلم میخواد هردو رو قطع کنم.
سالها بعد که مُشتی خاک از سرزمینات شدهای، باران که میزند بویی به مشام خواهد رسید.
کاش بوی عشق و امید بلند شود، نه ترس و حسرت.
و من مدام از خود میپرسم،
چرا سرنوشت تو را به من رساند؛
و به من فرصتی برایِ زندگی با تو را نداد؟
بزرگ شدن اینجوریه که دیگه مثل قبل نمیتونی بری زیر پتو و دو ساعت گریه کنی؛
مجبوری موقع ظرف شستن و تا کردنِ لباسا، گوله گوله اشک بریزی و بعد بری سراغ کارای دانشگاه؛
بعدشم شب از کافینت تا خونه رو گوله گوله اشک بریزی و تمومش کنی چون کلی کار دیگه سرت ریخته.
دلم میخواد بنویسم؛
از همه چی؛
از تجربهِ اولین روز دانشگاه، تا تمامِ جزئیاتی که هرروز به چشم میان.
اما به مقدار زیادی از کلمات نیاز دارم و در حال حاضر قلم تصمیم به یاری کردنِ من، نداره.
استرس اینجوریه که، نشستی عین بچهی خوب کاراتو انجام میدی و زندگیتو میکنی، یهو میگه عهه سلام کجا بودی دلم برات تنگ شده بود؟!
باور کن همین دو ساعت پیش همو دیدیم:"))))