ایستادی روبهروی واقعیت اما نمیبینیش. مرز بین تو و او مرزی از انصاف نیست. وهم است. انبوهی از جوک و تمسخر است. انبوهی از کاریکاتورِ ساختگی. از پشت همهی اینها قامت راست واقعیت را میبینی. ردای بلندِ مشکی را، خستگی چشمها را، مجاهدت را...
اما باور نمیکنی. میخندی و غر میزنی و میگذری.
رسانه، مرز وهمآلود جهان امروز است و انگاری چارهای ازش نیست. همه چیز را از پشتِ شیشه های کثیفاش عبور میدهند و تو محکومی به تصویری نگاه کنی که واقعیتی آمیخته با وهم است و آلوده به غرض ورزی هایی کثیف.
تو که دنبال واقعیتی و خود واقعیت، قربانیهای این ماجرایید.
یکهو مرز وهمآلود شکست. همهی شکوهاش فرو ریخت و همه اینها مرهون یک قطره خون بود که پاشید بر تمام این صحنه.
واقعیت لبریز از قرمزی خون شد، مرز شکست و من خونی شدم.
من آن موقع فهمیدم مرز بین ما دروغگو بود. پیش از این من مظلوم بودم و تو بخشی از فرآیند ظلم، حالا تو مظلومترینی و من در ظلمی که بر تو روا میشد شریک.
شهادتی مظلومانه غم دارد، اینکه من ظالم بودهام نسبت به شهید، غم را مضاعف میکند و اینکه میدانم اگر نبود این مرگ خونین، من همچنان از پشت تمسخر ها نگاهش میکردم عقربهی غم را میبرد روی ماکزیمم حالت خودش.
شهادتی مظلومانه خوشحالی دارد، خوشحالی برای تمام شدن مظلومیتِ مظلوم برای خودِ مظلوم، برای منِ ظالم و خوشحالی برای شکستن وهم و فریب.
شهادتی مظلومانه خون دارد. خونی با پتانسیل غرق کردن تمام جهان.
خونی که لااقل برای من یک پیغام واضح داد:
«خدا هست و از تمام جهانِ چندهزار سالهی ما بزرگتر و مکار تر است.»
هدایت شده از استاد علی صفایی حائری
استاد علیصفاییحائریشب دوم _ سلام بر مسلِم علیهالسلام.mp3
زمان:
حجم:
14.7M
🎵سلام بر مسلِم علیهالسلام
🎧 مجموعه پادکستهای
وارثان حسین (سلاماللهعلیه)
🔰 تحلیلی متفاوت از
⭕️ واقعهی عظیم عاشورا
📻 همراه با ذکر مصیبت،
🎙 با بیان گرم استاد علیصفاییحائری
🌙 شب دوم
🏴 ماه محرم
#️⃣ #صوت #پادکست
#امامت #محرم #وارثان_حسین
#عین_صاد | عضو شوید
👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2964258817C4593522bca
طبقهی وسط
🎵سلام بر مسلِم علیهالسلام 🎧 مجموعه پادکستهای وارثان حسین (سلاماللهعلیه) 🔰 تحلیلی متفاوت از
عجب شاهکاری بود این.
چندتا جملهی آخرش تمام سلولهای بدنام رو به هیجان درآورد.
اگه ۱۵ دقیقه از عمرم باقی مونده باشه دوست دارم دوباره و چندباره بشنومش.
جهان زیباست چون در پس تمام دردها و فقرها و تبعیضهایش،
یک کششی از ناکجای آسمان،
از زمین بلندت میکند، دستات را نمیگیرد،
نه از پیراهنات که از قلبت بلندت میکند و تاب میآوری تمام اینها را.
#حفره
حفرهی درون سینه وامیداردم به نوشتن.
مینویسم.
من دوباره احساسش میکنم و حالا انگار سنگی شده و دارد میان سینه ام سنگریزه گریه میکند.
من خسته ام و بلاتکلیف. من یک عالمه غم دارم. غم بی حاصل. غم بی حاصل یعنی تمام آنچه به سبب آدم بودنت بار کردهاند روی شانههات و پا گذاشتی روی زمین را فدا کرده باشی، از دست داده باشی و در ازای اش دستت خالی باشد. یعنی ارادهات بی حاصل بوده. بی حاصل به معنای واقعی. لحظهای نداری که دستت بگیری و آنِ پایان جهانِ کوتاه تمام شدنی، آنِ شروع ابد، در آن آنِ طولانی، نگاهش کنی و یک لبخند رضایت بزنی که: «هان! اون همه میارزید به این». یک عمر غفلت، یک عالم رنج، یک خروار احساسات هدرشده، یک گونی استدلالِ حرامِ حرام شده، خوردن و خوابیدن و رنج کشیدن و رنج کشیدن و رنج کشیدن، میارزید به این لحظه.
(میبینی؟ من حتی در خیابانی ترین خیالاتم هم زندگی را سینوسی میبینم. روند برایم بی معنی است. یک اوج ناگهان میخواهم.)
لحظههام را، تمام سرمایه ام را مثل یک سیگاری که حواسش را پرت کردند و زمان، این بی مروتِ حریص، تمامش را آرام آرام پک زده و یک ته سیگار به درد نخور به جا گذاشته، بردهاند.
صدای قدسی میپیچد که :«به کجا میبرندتان»
اوایل که میخواندمش نمیفهمیدم منظور چیست. خب هر جا بروم خودم میروم اگر نه راه به اجبار دیگری رفته که فردای قیامت جزا ندارد.
حالا که به بندم کشیده اند و میبرندم و سر طناب را خودم گرفتهام میفهمم.
حالا که برای بار صدهزارم دارم به جوکهای بیمزه این دلقک فریبکار گوش میدهم تا زمان صدهزارمین سیگارم را هم به فیلتر برساند.
عمر من تمام شود و یک ته سیگار بماند چه؟
ته سیگارم را کی میخرد؟
ته سیگار خیسم را. ته سیگار خیس گریهام را.
آدمها گناه دارند به والله.
این پرترههای غمگین که لحظهای لبخند زدند و روزگار عکسشان را گرفت و ضمیمه پرونده کرد. مجرمین به شادی.
شادی یک خنده از ته دل است از همانها که بر یک لحظهاش میشود غم هزاران را بار کرد. از آنها که همیشه همانقدر شادی دارند. غمهای گذشته و ترسهای آینده زورشان نمیرسد خفهاش کنند.
آدمهای گرفتار، گناه دارند. آدمهای گرفتارِ رویاباف، رویایِ آزادیباف، بیشتر.
همهی اینها را باید فنر فشردهای کرد و لحظهای ناگاه پرید، بر بال یک پرنده مهاجر سوار شد و رفت تا ابد یا ابر را باور کرد و رویش ساکن شد و از ته دل خندید.
(باز هم پایان سینوسی، بینسبت با منطق داستانی، انگار که سکانس آخر یک فیلم هندی را با چسب پهن چسبانده باشی به ته داستان تراژیک خودت.)
طبقهی وسط
#حفره حفرهی درون سینه وامیداردم به نوشتن. مینویسم. من دوباره احساسش میکنم و حالا انگار سنگی شده
#حفره ها، متنهایی برای نخواندناند.
این متنها پراکندهتر از چیزی هستند که بشود خواندشان، زورمند تر از آن هستند که بشود ننوشتشان و عزیزتر از آن هستند که بشود دورشان انداخت.
اینجا بایگانیشان میکنم.
چون خودشان دوست دارند یکی بخواندشان.
من اما در نگارش نهایت تلاشم را میکنم که نخوانیدشان.
نخوانیدشان.
اگر هم خواندید فراموششان کنید. دربارهشان با من حرف نزنید چون خیلی ناخودآگاه و صریح اند، خیلی بیش از چیزی که بشود تحملاش کرد. گردنشان نمیگیرم.
هدایت شده از نامفهوم
زمان، موهبت است. هر چه در این دنیا هست به نحوی موهبت است، حتی شیطان!
شخصی میگفت، شیطان را خدا آفرید و به او مجال عرض اندام داد، تا انسان را امتحان کند، به حرکت و اصلاح وادارد. که اگر نبود، گاها استعداد، دلیلی بر جوشیدن نداشت و عیوب خفته در بین تاریکی، زیر نور ماه نمایان نمیشد و اکثر انسان ها درون باتلاق راکد خودشان بدتر از قبل غرق میشدند.
زمان موهبت است، میگذرد و سرد میکند.
انسان حتی اگر افسرده هم باشد، باز به گذر زمان محتاج است. برای اینکه از لحظهی قبل بگذرد و با عادتی تکراری مثل دیدن یک سریال چند صدبار دیده شده که پایان تمام سکانسهایش را از بر باشد تا مثل زندگی غافلگیر نشود، به خودش حس آرامشی خفیف و تکراری را تزریق کند.
برای آنکس که شکسته است، زمان بستر التیام است و ایستادن است و گریستن و فکر کردن و اراده کردن و دوباره روی پا ایستادن.
برای انسان شکست خورده، زمان فرصت عبرت است و عبور.
یعنی این موهبت، اما و اگری ندارد؟
اگر گوینده بیمار باشد، چرا، دارد.
تیغ تیز زمان، زمانی به روی رگ گردنت حس میشود، که تو را با اندوه خودت تنها کند. وقتی با اندوهت، و نه با خودت، تنها باشی دیگر زمان نمیگذرد. اگر هم گذشت، بار اندوهت را اضافه میکند. دقیقا به همان اندازهای که میتوانست در بهترین حالت کارت را به پیش ببرد و از بار گذشتهات بکاهد.
زمان، زمانی دستانش را روی گلویت میگذارد که چشمانت را ببندی، وقتی که دیگر فقط منتظر اعجاز باشی.
گلویت را میفشارد، نه برای آنکه خفهات کند. برای آنکه مجبورت کند چشمانت را دوباره باز کنی و به دنبال چارهراهی باشی و نه اعجاز.
اعجاز...
روزگاری بسیار منتظرش بودم. البته به عنوان راه فرار. والا در زندگی کم ندیدهام. روزگاری در دعا هم میخواستمش، اما برای فرار.
از روزی که یادم نمیآید کی بود، به یاد آوردم که هربار که در کنجی گیر کرده بودم و از عمق وجود طلبش میکردم، انگیزه و ارادهای درونم به جوشش میافتاد، هرچند گذرا و هرچند که آخرش باز هم به چشمان بسته و چنگالی بر گلو برسد.
فهمیدم که هربار که معجزه خواستم، آن هنگامی بود که با اندوهم تنها شدهام، آن وقتی که دیگر خسته شدهام، ناامید و نالان.
ترجیح میدهم با اندوه تنها شدن را بگویم تا هر مترادف دیگری را.
معجزه، میتواند اتفاق بیفتد، از دره عبورت دهد اما وقتی روی پا نباشی، نمیتواند از اتفاقاتی که در سوی دیگر دره انتظارت را میکشد نجاتت دهد. گاهی اعجاز همین دوباره ایستادن است. ایستادنی که روی پای خودت بگذری تا روحیه و تجربهای برای گذراندن بعد از آن هم داشته باشی. و الا اگر میخواست همه کار را خودش بکند که دیگر شوق و شکست و روز حساب معنایی نداشت.
گاهی کمبودی در درون یا در بیرون باعث میشود به بنبست برسی، گاهی لازم است چیزی بخوانی، چیزی بشنوی، آدم جدیدی ببینی، حرف بزنی، مشکل کهنهای را در درونت حل کنی. خیلی محدود پیش میآید که لازم است بنشینی و یکبار دیگر همه چیز را ببینی، و خیلی زیاد پیش میآید که باید ادامه دهی، فقط باید ادامه دهی.
نشستن، در هنگام مرور مسیرِ اشتباه است و ادامه، در هنگام پیمودن راه درست، در میان ناامیدی.
جایی جملهای کلیشهای خوانده بودم که میگفت، اگر در مسیرت دوباره چیزی را دیدی، یعنی داری دور خودت میچرخی. راست میگوید، شاید لازم باشد کمی بنشینی همانجا و اطراف را ببینی، یا ادامه دهی و به بالای چیزی بروی تا بهتر ببینی. گاهی هم لازم است از راه بلدی، راه را بپرسی.
یادگرفتنِ زدنِ ضربهای کاری، محصول تمرین بسیار است، و تکرار آن ضربه، محصول تمارینی بیشتر. اگر در مسیر رنجی برایمان تکرار میشود، یعنی در طول راه اشتباهی را تکرار کردهایم و آن قدر تکرار کردهایم که کار به اینجا رسیده است که هربار پری از آن به وجودمان بگیرد، پَرپَرمان میکند. هیچ چیز به یکباره از صفر به صد نمیرسد، اگر هم برسد ماندگار نیست.
اعجاز پیامبران برای آن دستهای راه نجات بود که کوره راه کفر را تا نزدیکی صراط رستگاری پیموده باشند. و یا آنقدر خبره باشند که مثل ساحران فرعون، سرحد توان غیر الهی را بدانند. والا شقالقمر هم اگر شده باشد، با چشمان بسته نمیتوان دید. همه چیز در روندی ثابت و افزایشی پروار میشود، و الا دوامی ندارد، مثل غمهای سینوسی.
گاهی اعجاز، اتمام حجت است و رخ ندادنش از جانب او، یعنی فرصت، یعنی اعتماد.
زمان یک موهبت است، موهبتی الهی، برای گذشتن و گذراندن.
زمان یک موهبت است، برای ساخته شدن و ساختن.
و هیچ ساختنی بدون سختی و شکست نیست.
شکست گاهی موهبت است، برای شناخت نقطهی ضعف.
برای آموختن تا اصلاح، و رسیدن به یک اثر هنری.
شکست گاهی بزرگترین موهبت است.
موهبتی برای ساخته شدن، برای سلامت به سرانجام رسیدن، برای قدر و عیارِ خواسته را دانستن،
برای قدر دانستنِ پس از رسیدن.
برای دل زده نشدن در هنگامهی رستگاری.
زمان یک موهبت است، موهبتی برای درست دیدن.
طبقهی وسط
زمان، موهبت است. هر چه در این دنیا هست به نحوی موهبت است، حتی شیطان! شخصی میگفت، شیطان را خدا آفرید
این متن فاخر، جوابیه است به متن حفره که بالاتر نوشتم. یک رفیق قدیمی نوشته.
شاید طولانی و سختخوان باشد اما فایدهاش از این چند خطی که من نوشتم بیشتر است. من شرح وضعیت بیمارگونهام را نوشتهام و این متن درمان آن را توصیه میکند:
طبقهی وسط
#حفره حفرهی درون سینه وامیداردم به نوشتن. مینویسم. من دوباره احساسش میکنم و حالا انگار سنگی شده
اوحدی مراغهای میسراید که:
چند گویی که: عشق بدبختیست؟
پس تو پنداشتی که چون باشد؟
...
وقتی پای صحبت بچههای خرمشهر مینشینی دیگر خرمشهر یک لالایی نیست، به فریاد جانخراشی در دل نیمهشب میماند و خوب است که بشنوی. شاید بتواند آن وجدانهای خفته و نیمخفته را بیدار کند.
#سیدمرتضی_آوینی
خبر رسیده که مردی غریب منتظر است
محرّم آمده ای دل! حبیب منتظر است
خوشا دلی که خطر کرد و ساخت فردا را
دلی که سوخت اماننامههای دنیا را
تو رامِ مِهر حسینی نه قهرِ ابن زیاد
تو اهلِ شهرِ حسینی نه شهرِ ابن زیاد
به خواب می بَرَد آخر تو را صدایِ شُرَیح
مباز فجر خدا را به لای لایِ شُرَیح
بگو که دست نیالودهای به خونِ شهید
مگو که رفتهای از خیمهات به کاخ یزید
به سوی سفرهی خولی مرو که ملعون است
امیدِ نان به تنورش مبند، در خون است
هنوز تشنهی مُلکی، سراب میبینی
هنوز گندمِ ری را به خواب میبینی
بیا و رحم کن ای دل! به سرپناهِ خودت
بیا و شعله میفکن به خیمهگاهِ خودت
به ظرف آب چه حاجت؟ شرابِ ناب که هست
فراتِ اشک که هست و گلابِ ناب که هست
بهشت را بنگر، عطر سیب منتظر است
چرا نشستهای ای دل؟ حبیب منتظر است
_ علی مویدی
قهوهات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
دیدهام در جهاننما چشمی که به تکرار میکشد فالم
_محمدعلی بهمنی