پادکستها عموما دارن آدمهایی احمق با توهم دانایی میسازن.
یه آدم رندومی چهارتا کتاب خونده کلا، صدای خوبی داره و پول یه میکروفون. همین رو تبدیل به پادکست میکنه.
یه ملتی هم میشینن گوش میدن و عملا اون مزخرفات رو به عنوان یک سری حقیقت مسلم و غیرقابل انکار، حفظ و تکرار میکنن.
از تفکر خبری نیست تو این فرآیند.
اصولاً پادکست مدخل انتقال اطلاعاته و نه تفکر و اندیشه.
«صمیمانه میخواهم به شما لعنت بفرستم!
لعنت بر شما
که در خاورمیانه به دنیا آمدید
و اینقدر با درد غریبهاید ...»
«اصولاً «زدگی» نسبت به هر چیز از خود اون چیز بدتره. همینه که غربزده از غرب هم اوضاعش خرابتره.»
یه استادی بود که این جملهی درخشان رو گفت و هر چی میگذره میفهمم چقدر درسته.
یکهو به خودت میآیی و میبینی همه هستند. کمدینهای مشهور بینالمللی برنامه اجرا میکنند، ستارههای هالیوود قراردادهای جدید میبندند، شیوخ عرب ایستاده نمازهای طولانی میخوانند، سیاستمداران غربی کراوات میبندند و با دیپلمات های شرقی دست میدهند، تیلور سوئیفت از غرب میآید شرق که کنسرت بگذارد و بیتیاس از شرق میرود غرب، اینستاگرام آپدیت جدید میدهد و علّافان تولید_مصرف کننده محتوای ایرانی، تمام دغدغهشان این است که زودتر به بازار جهانی ابتذال متصل شوند که از قافله عقب نمانند.
همه کمافیالسابق هستند. فقط تو نیستی سیدعلی. فقط صدای فریاد تو در این اصوات هزارجایی اضافه بود سیدحسن نصرالله. فقط پوتین تو بود که باید در خونت غرق میشد قاسم سلیمانی.
عجب حکایت مضحکی است این دنیا.
به چه پفیوزها و دریوزههایی وفا میکند و در برابر قهرمانها چقدر بیوفا و بیقاعده است.
چند روز پیش ابولفضل جزئیات یک عکس منتشر نشده را برایم توصیف کرد.
تابوت یحیی سنوار روی زمین است و نتانیاهو و مابقی کفتاران، اطرافش نشستهاند و پیاله مشروب به هم میزنند.
بلافاصله یاد این سخن از حسین ابن علی (علیه السلام) افتادم:
«از بیارزشی و خواری دنیا نزد خدای متعال است که سر یحییبنزكریّا به فاحشهای بنیاسرائیلی هدیه شد.»
(و میدانید که سر حسین ابن علی را هم به زنازادهای هدیه کردند...)
قاعده همین بوده و هست که امیرِ مومنان میگوید «دنیا مضحکهای گریه انگیز است...»
طبقهی وسط
«صمیمانه میخواهم به شما لعنت بفرستم! لعنت بر شما که در خاورمیانه به دنیا آمدید و اینقدر با درد غر
«میبخشید اما
از زندگی که میگویید،
سخت یاد مرگ میافتم»
طبقهی وسط
«میبخشید اما از زندگی که میگویید، سخت یاد مرگ میافتم»
«و از شکفتن که حرف میزنید
دهانتان بد جور بوی پلاسیدن میدهد»