...
وقتی پای صحبت بچههای خرمشهر مینشینی دیگر خرمشهر یک لالایی نیست، به فریاد جانخراشی در دل نیمهشب میماند و خوب است که بشنوی. شاید بتواند آن وجدانهای خفته و نیمخفته را بیدار کند.
#سیدمرتضی_آوینی
خبر رسیده که مردی غریب منتظر است
محرّم آمده ای دل! حبیب منتظر است
خوشا دلی که خطر کرد و ساخت فردا را
دلی که سوخت اماننامههای دنیا را
تو رامِ مِهر حسینی نه قهرِ ابن زیاد
تو اهلِ شهرِ حسینی نه شهرِ ابن زیاد
به خواب می بَرَد آخر تو را صدایِ شُرَیح
مباز فجر خدا را به لای لایِ شُرَیح
بگو که دست نیالودهای به خونِ شهید
مگو که رفتهای از خیمهات به کاخ یزید
به سوی سفرهی خولی مرو که ملعون است
امیدِ نان به تنورش مبند، در خون است
هنوز تشنهی مُلکی، سراب میبینی
هنوز گندمِ ری را به خواب میبینی
بیا و رحم کن ای دل! به سرپناهِ خودت
بیا و شعله میفکن به خیمهگاهِ خودت
به ظرف آب چه حاجت؟ شرابِ ناب که هست
فراتِ اشک که هست و گلابِ ناب که هست
بهشت را بنگر، عطر سیب منتظر است
چرا نشستهای ای دل؟ حبیب منتظر است
_ علی مویدی
قهوهات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمیگنجم
دیدهام در جهاننما چشمی که به تکرار میکشد فالم
_محمدعلی بهمنی
رهایی از جهل پیامبر میخواهد،
جاهلانِ غرق شده در منجلاب جهل، جاهلان شنا نابلد، تا ابد هم دست و پا بزنند، تا دست نیازند به یک ریسمان تفقد شده از بیرون آب، به یک پیامبر، راه به نجات ندارند.
برای من، تهران و اهالیاش، بیهویتترین مردمی بودند که میدیدم. همه چیزشان (همه چیز)، از اسم و خوراک و پوشاکشان گرفته تا تفکر و فلسفه و عرفان حتی زبان و سیاستشان باید رنگ غربی میگرفت تا بهشان ارزش بدهد.
تهران یک خیابان داشت به اسم انقلاب که کَفَش را کتابهای غربی پوشانده بود. اگر غرب یک حباب طلایی است، تهران یک حباب خاکستری است در ذهن من. آنجا و زندگی و فضای مجازیاش، فاضلاب غربیهاست برای من. «غربت» اگر معنایش دوری است، من آن را «غرب» ترجمه میکنم. لحظهای که غرب آمد توی فکر و زندگیات، دقیقا همان لحظههاست که داری غریب میشوی.
پ.ن: نویسنده ساکن کانادا است.
طبقهی وسط
رهایی از جهل پیامبر میخواهد، جاهلانِ غرق شده در منجلاب جهل، جاهلان شنا نابلد، تا ابد هم دست و پا بز
وقتی جهان ما جهانی پر از پیامبران نیست، وقتی اطرافت را منجلاب فراگرفته و جز غرق شدن سرنوشتی نیست، حماقت است اینکه منتظر این باشی که کسی در آغوشت بگیرد و نجاتت دهد. ریسمانِ تفقد شدهای، معجزهای، در کار نیست.
معجزه تویی، و توان نجات در تو. معجزه دستهایی است که میتواند شنا کند. نجات پیدا کند و نجات بدهد.
این شب دراز، صبح نمیشود.
معجزهی خورشید افسانهی تنبلهاست. کبریتها و شمعها و چراغ ها معجزهاند. و باز هم دستها؛ دستهایی که توان تغییر دارند.
و معجزهی اصلی آنجایی است که بعد از هزار تلاش بی حاصل، از آخرین کبریتات، خورشید طلوع میکند.
شب
چهارنعل میتاخت
و ستارهها
مفلس میشدند
وقتی که در چهارسوق لاجورد
سکههای اسفنجی
رواجی متراکم داشت
و بحران آفتاب کاسد
در گلوی سوخته باغ
چون کورکی قدیمی
فاسد میشد
دست متورم زمین
از بضاعت برهان خالی بود
پس گلوی تو طرح تازهای کشید
بدان گونه
که بنای واژگونه تنزیل
از اساس متزلزل شد
و شب شب الکن با گردش پلک پر رونق تو
از دور آسمان بیرون رفت
و آفتاب
آفتاب بحرانی
بر بام بلند شکفتن برآمد
اینک به اختصار
بر پیشانی تواریخ شرقی باید نوشت:
چه بیتکلف تابید
مردی که صبح را همگانی کرد!
#سیدحسن_حسینی
اگه دردت رو بگیری دستت و راه بیفتی دنبال درمان،
همه بهت یه نسخهای میدن.
حتی اونایی که خودشون هزار برابر بدبختتر و دردمندترن.
تصویر مضحکیه. طرف در حالی که زندگیش رو نابود کرده میخواد بهت مشورت بده که چجوری میتونی زندگی خوبی داشته باشی. داره غرق میشه و سعی میکنه بهت یاد بده چجوری باید شنا کنی که به ساحل برسی.
به خیال خودش اگه راههایی که اون نرفته رو بری، به جاهایی که اون نرسیده میرسی.
ولی نه. نسخهی درمان رو باید از کسی گرفت که خودش رسیده و فقط بهت میگه چجوری میتونی بهش برسی.
نسخهی درمان از جنسِ «بیا اینجا که هستم»ـه
نه «برو آنجا که نرفتم».
لحظهی غروب جهان،
آن اوج تاریکی،
بی آنکه کسی بداند مقدمهای است برای طلوعی دوباره.
فشرده شده در متراکمترین حالت فنر و آماده برای اینکه اوج بگیرد.
خورشید که طلوع کند، چشمهای بیحوصله، ذهنهای آشفته و گوشهای ناشنوا، چونان مردهای که زندگی خویش را بازیافته باشد، از منتهای عدم، با ولعی وصف ناشدنی شتاب میگیرند تا اوج وجود. جلو میزنند از تمام زندگانِ مرگ ناچشیده.
ما جنینهای هشت ماههایم. چیزی نمانده تا تولدمان.
تاریکی این روزهای جهان را اینطور میبینم.