طبقهی وسط
این کتاب سفر بمباران با اختلاف بهترین کتاب شعر سپیدیه که از شاعران انقلاب اسلامی خوندم. شاهکار به تمام معنا. اگه اهلش هستید، یعنی اگه شعر سپید به نظرتون صرفا جمع آوری یه سری جملهی بدریخت نیست و اگه با آرمانهای انقلاب اسلامی احساس نزدیکی میکنید و خصوصا دلتون خونـه بخاطر لبنان و غزه، به این کتاب یه نگاهی بندازید.
میرشکاک در شب شعر یادبود رهبر شهید میگوید کاش نمیبودم و نمیخواندم و بعد این شعر را میخواند. با صدایی مثل همیشه خشدار و به بغض آلوده:
در وصف مرگ سرخ هیاهوی ما نگر
در جستجوی یار تکاپوی ما نگر
صحرای کربلاست کجا؟ کوی ما نگر
آیینه سوختیم، سر و روی ما نگر...
امین دلش میخواسته در مراسم تشییع باشد. با خودش گفته شاید بهتر باشد بعدازظهر بیاید و حالش را نداشته اول صبح خودش را برساند محل تشییع. بعد هم که مسیر تغییر کرده، صبر کرده شرایط مشخص شود بعد بیاید.
این را وقتی پشت تلفن داشت میگفت که من وسط میدان آزادی بودم. و درست چند دقیقه قبل، خیلی ناگهانی و بیخبر کامیون حامل پیکر شهید از رو به رویم رد شده بود. از فاصله ده متری دیدم آن صحنهی تماشایی را. دویدن سراسیمه مردم را از سراسر میدان به سمت پیکرها. و فریاد هایشان:
- ما را ببخش آقا
- یا صاحب الزمان
- خیلی مظلوم بودی آقاجان
- یا اباعبدالله
شیونِ زنان را و اشک و ناله مردانی که احتمالاً، سال به سال کسی اشکشان را نمیبیند.
من وسط میدان آزادی چه کار میکردم راستی؟
وسط خیابان آزادی بودم و غلغله بود. یک نفر سی بار زنگ زد که بیا وسط هشتیِ میدان آزادی ببینمت. انقدر بین قطع و وصلی صدا اصرار کرد که کاروانِ خودم را رها کردم. همراهانم شنیده بودند پیکر را از آزادی دور کردند و میخواستند بعد از یک مسیریابی سخت و طولانی از میدان امام حسین تا آزادی و پیادهروی طولانی وسط گرما و ازدحام، راه کج کنند و برگردند خانه. خداحافظی کردم.
یک حسی گفت به جای اینکه با جمعیت مستقیم بروم، میدان را دور بزنم. زدم. رسیدم و دوست را پیدا کردم. مردد بودیم که چند دقیقه بمانیم یا بلافاصله برویم. ماندیم. و چند دقیقه بعد، مبهوت دویدیم سمت پیکرها.
غرض اینکه توی اینستگرام یک نفر یک جملهای به داستایوفسکی نسبت داده بود که راست و دروغش با خودش. آن جمله را حالا دارم مدام با خودم میگویم و یاد امین میافتم که آخرش هم نرسید که در جمعیت باشد و به حتم الان زیر باد کولر دراز کشیده و اکسپلور فاخرش را چک میکند.
من بعد از آزادی تا مترو پیاده راه رفتم و الان که این کلمهها را مینویسم دارم در واگن متروی کرج بخارپز میشوم و محمد ابراهیمی اصل، توی گوشم میخواند: « بزن محکم، بزن رو شیشهی دل / ببار بارون». دلم میخواهد بهش بگویم باران هم ببارد من در این اتاقک آهنی همچنان میپزم آقای اصل.
جملهی داستایوفسکی این بود:
« من تنها از یک چیز میترسم، اینکه لیاقت رنجهایی که میکشم را نداشته باشم.»
ناگفته پیداست که برجستگی این جمله به ترکیب بدیع «شایستگی رنج» است. رنج داستایوفسکی را نمیدانم اما من الان از سلوک در مسیر یک رنج مقدس برمیگردم و میترسم لیاقت این گرمای گُنهسوز را نداشته باشم. لیاقت دست و پا زدن و قطرهای از یک دریای عظیم بودن را. سهم کمی از رنج بردم اما همین یک ذره را هم میترسم با بیلیاقتی فراموش کنم.
بخاطر یک کار مردمنگاری، از یک نفر وسط میدان آزادی پرسیدم که برای چی نمانده همان میدان امام حسین که بوده و خودش را رسانده اینجا؟ جواب داد برای وداع آخر.
محمد ابراهیمی اصل میخواند:
« واسه پرواز/ دیگه بال و پرم نیست
بدون تو/ که چتری رو سرم نیست »
دوباره، باران بر صحرای داغ کربلا نباریده و دوباره حسین ابن علی را شهید کردند و این بار، میلیونها نفر رنجهایی البته کوچکتر از رنجهای آن قلب صبور متحمل میشوند و زیر لب به تأسی میخوانند: «ما رأیت الا جمیلا»
زیبایی همیشهی تاریخ برندهی آخر است.
اینکه خون شهید امتداد دارد و آینهای است که میشکند و هزار آیینه میسازد را فقط شنیده بودم. به خیالم خون شهید میریخت و پیکرش زیر خاک میرفت و تنها خاطرهاش میماند و سوگوارانی که داغش را چندسالی حمل میکردند.
امروز من اما در وداع با شهید، خون سیدعلی را دیدم، قرمز و برّنده و شبیه خودش سرزنده و استوار. شبیه خودش اهل مبارزه و خستگیناپذیر. هنوز اهل سازش با کافران نیست و به منافقان باج نمیدهد. مردم را دوست دارد. مردم را و مردم را. و خدا را باور دارد. نصرت خدا را و حضورش را در سرتاسر جهان. در سرآغاز و سرانجام تمام کارها.
خون سیدعلی روی شانهی مردم بود امروز. پرچم سرخ یالثارات، دریای سرخی بود که موجهایی خونآلود به راه میانداخت و خبرنگارهای خارجی تصاویر خونین را میفرستادند سراسر جهان. خود خامنهای بود که مصمم و استوار میگفت لبیک یاحسین. میگفت مرگ بر آمریکا و باور داشت هنوز که هنوز است خدا بزرگتر از ناوهای آمریکایی است و هنوز که هنوز است خدا نظر دارد به این مردم.
باور کنید خون شهید به راه میافتد. باور کنید حضورش متوقف که نمیشود هیچ، دوام پیدا میکند و یکی میشود با حضور همهجایی خدا.
اگر میپرسید خامنهای کجاست؟ انگار میپرسید خدا کجاست. جوابش ساده است. همه جا. هر جا را که بنگرید خامنهای هست و بیشتر از هر جایی در آینده. آیندهای که یکسره دوران تجلی تام و تمام خامنهای است.
طبقهی وسط
اینکه خون شهید امتداد دارد و آینهای است که میشکند و هزار آیینه میسازد را فقط شنیده بودم. به خیالم
اگر با مصلوب کردن ظاهری مسیح، مسیحیت تمام شد، اگر حسین بن علی و داستانش در کربلا مهجور ماند، سیدعلی هم از روزمرگی و ابتذال زمانهای ما شکست خواهد خورد. حاشا. شهادت معجزهی خداست و زورش میچربد به تمام ابرقدرتهای جهان. شهادت انفجار حقیقت است وسط تاریخ. ترکشهایش توقف ناپذیرند و بیپایان. ولیّ خدا، آینهای است که خداوند را متجلی میکند. شهادت لحظهی شکستن این آینه است. هر چه آینه بزرگتر، شکستن بزرگتر و تکههای بیشتری از آینه، چونان ترکشها، زمان و مکان را از شهادت، از خدا پر میکند.
کاش زنده باشیم و ببینیم و سهم ببریم.
هدایت شده از بولوت
باشد قبول، روی مرا هم زمین بزن
از اشتیاق این دل آواره، رو بگیر
اصلا همین که جام مرا هم شکستهای
یعنی که اوفتاده نگاهت بر این اسیر
ما بی زیارت رخ ماه تو رفتهایم
اما چه خوب بوی تو پیچیده در مسیر
حالا که سینهمان متبرک به عطر توست
ما وارث توایم و حدیث تو را سفیر
جایت همیشه در دلمان درد میکند
اسطورۀ حقیقیِ تکرارناپذیر...
– به امید دیدار 💔
lبولوتl
هدایت شده از کمیسیون روان پزشکی
شرح مشکل: خانواده ۵ نفره، سن فرزندان از حدوداً ۱۱ تا ۱۷، پدر از کارافتاده و بیمار(همراه با مستندات پزشکی)، مادر بدون شغل ثابت فقط درحد میوه چینی روزانه با فرزندان، مستاجر به اجاره ماهی ۸ میلیون در حومه شهر
درمان مشکل: دعا، مساعدت حتی هزارتومان به شماره کارت خود مادر که سرپرست خانوادهاس.
اگر خواستار کمک بودین، برای درخواست شمارهکارت یا دریافت اطلاعات ِدقیقتر پیام بدین.
@mary_ahmad
انسان دونمایهیِ پستِ مبتذل، باید همه چیز را مثل خودش مبتذل کند تا از درکش عاجز نماند. حتی خدا را، حتی ایمان را، حتی رستگاری را.
وطن که ظاهراً فقط نامی است و جغرافیایی...