پدرت گفت
این سوال را از تمام جهان میپرسد
و پرسید:
«پسربچهی هفت سالهای
که با مداد رنگی
نقاشی میکِشد
مستحق کشته شدن است،
با پیشرفته ترین سلاحها؟»
زین پس، اینجا فقط بلندتر و جدیتر مینویسم. اما یه دریچه باز کردم به انباری کلمات روزمره که اونجا قرار بر چرت و پرت و مسخرهبازی خواهد بود:
https://eitaa.com/anbarikalamat
«البتّه سختی دارد؛ همهی چیزها سختی دارد؛ بدون سختی که نمیشود. آن کسانی هم که تسلیم میشوند، آنها هم سختی دارند. سختی فقط در ایستادگی نیست؛ تسلیم شدن هم سختی دارد، با این تفاوت که وقتی انسان ایستادگی میکند، سختی او، او را به پیش میبرد ــ ما سختی میکشیم، امّا پیش میرویم ــ آن که تسلیم میشود، سختی میکشد، عقبرفت دارد، پیشرفت هم نمیکند.» (۱۴۰۱/۷/۲۲)
طبقهی وسط
«البتّه سختی دارد؛ همهی چیزها سختی دارد؛ بدون سختی که نمیشود. آن کسانی هم که تسلیم میشوند، آنها هم
من گاهی حیرت میکنم از حجم رنجی که احاطهام کرده. نفس کشیدن برایم سخت میشود گاهی. راه رفتن، سلام دادن، یک خط نوشتن، حتی زنده ماندن. سادهترین چیزها چنان سخت میشوند که حیرت میکنم چطور تا قبل از این زندگی اینهمه راحت بود.
حکمت این سختی چیست؟
این را تازگی فهمیدم. اینطور که میفرمایند، از سختی نمیتوان گریخت. در هر تصمیم میتوان جنگید و میتوان تسلیم شد. جنگ سخت است؟ بله حتما. اما تسلیم چه؟ تسلیم هم سخت است.
وقتی خداوند میگوید: «همانا انسان را در رنج و زحمت آفریدیم» نعوذ بالله شوخی نمیکند. اما ما خیال میکنیم با فرار کردن از جنگهای روزمره میشود از سختیها هم فرار کرد. یادمان میرود که این یکی واقعا امکان فراری از حکومتش نیست.
یک نفر نابهجا مزخرفی میگوید و تو به جای اینکه جلویش بایستی، با خودت میگویی به دردسرش نمیارزد و بیخیال میشوی اما دردسر که دست برنمیدارد از سر تو. این درد سر خود توست. میتوانستی مردانه انتخابش کنی. نکردی. حالا یکروز که در غار خلوت و تنهایی خودت تنها شدی، میبینی نفس کشیدن هم سخت شده. سختی بلاخره یکجایی خفتت میکند.
شاید، فقط شاید، آن روزهایی که ابرهای عذاب یکسره بر سر ما میبارند داریم تاوان فرارهایمان را پس میدهیم.
آنچه مسلم است این است که از رنج و محنت و سختی گریزی نیست.
طبقهی وسط
- قایقهای تندرو علیه گانگسترها:
گنگسترهای فیلمهای آمریکایی، بدون ترس از مرگ میجنگند و اگر قهرمان فیلم باشند، معمولا به طرز معجزه آسایی همیشه از دل بزرگترین خطرها هم زنده و سربلند بیرون میآیند.
در جهان واقعی اما هرگز این طور نیست. شما کارکتر ساخته شده توسط یک داستاننویس نیستید که مطمئن باشید تا آخر داستان زنده نگهتان میدارد. پس نمیتوانید بیپروا و مطمئن به دل خطر بزنید. چون هر آن ممکن است همه چیز تمام شود. یک شلیک و تمام. تمام هستی و رویایتان برای آینده در یک آن بدل به هیچ میشود.
یک بند انگشت سرب و یک جرقه تمام آنچه دارید را به آتش میکشد. چه بسا بچهای نابلد و ناشی شلیکش کرده باشد. چه بسا به اشتباه. نکته اینجاست که هیچ تضمینی وجود ندارد که نمیرید. مرگ ترسناک است و معمولا وقتی سر میرسد که کسی انتظارش را ندارد.
شما میتواند دیوانهوار این احتمال ترسناک را نادیده بگیرید و خطر کنید. برای افزایش کیفیت زندگی، کمیت آن را به خطر بیندازید. اما این کار ابداً عقلانی نیست. یک محاسبهی منطقی بین سود و زیان نیست. یک قمار بزرگ و نابرابر است. منفعت هرچقدر زیاد باشد به از دست دادن جانتان نمیارزد. قماربازها محاسبه نمیکنند و خطر میکنند. گانگسترهای جسور هالیوودی حتی اگر واقعیت داشته باشند، قمارباز اند و حماقت میکنند که در لبهی مرگ راه میروند. ریسک مرگ، بخاطر یک مشت دلار، خودِ حماقت است.
اما کسانی هم هستند که با محاسبهی منطقی میان سود و زیاد، دقیقا شبیه قهرمانهای هالیوودی، مطمئن به دل خطر میزنند، از مرگ نمیترسند و یقین دارند که هر چه بشود حتما پیروز خواهند بود. مجاهدان اینطور اند.
این است که در جهان واقعی، نه از گانگسترهای هالیوودی خبری هست و نه سربازان و افسران ارتش آمریکا آنهمه شجاع و جسور اند. در جهان واقعی خلافکارها از مرگ میترسند و در برابر زورمندی قانون تا کمر خم میشوند. سربازان آمریکایی که در ازای حقوق و مزایای وسوسهکننده ریسک جنگیدن را پذیرفتهاند هم، فاضلاب ناو را مسدود میکنند که برگردند به مبدأ، که نجنگند.
سربازان آمریکایی از چه کسانی میترسند؟
از چهارتا سرباز که سوار قایقهای تندرو دارند در خلیج فارس گشت میزنند. سربازهایی که حقوقشان به اندازه یک کارگر ساده است. سربازهایی که در وصیتنامهشان نوشتهاند که آرزویشان مجاهدتی است که به شهادت ختم بشود. این سربازها واقعیت دارند هرچند هیچکس فیلمشان را نمیسازد و آنقدر ساده به مسلخ میروند که ما اسم بسیاریشان را حتی نمیدانیم.
1_19015650601.mp3
زمان:
حجم:
16.2M
- ما برای گریه و تماشای غروب به دنیا نیامدهایم
طبقهی وسط
- ما برای گریه و تماشای غروب به دنیا نیامدهایم
همونطور که پیداست عبدالحمید انصارینصب و علیمحمد مودب دوتا شاعر سپید ان که با هم مکاتبه شاعرانه داشتن و این یکی از نامههاست. متنش رو هم میتونید با جستجوی «این آمریکا چیست؟» پیدا کنید.
هدایت شده از بولوت
ا ﷽ ا
سلام دوستان.
من معمولاً درخواست کمک خیریه منتشر نمیکنم؛ ولی یه مورد خیلی #ویژه و خیلی #فوری پیش اومده که ممنون میشم اگه توضیحات مربوط بهش رو کامل بخونید و در صورت امکان کمک کنید.
یه دخترخانم یزدی که مدتهاست به دو بیماری جسمی و روحی حاد (فکر میکنم آتروفی مخچه و سایکوز) مبتلاست و سابقه بستری هم داره، به تازگی پدرش رو که سرپرست خانوار بوده از دست داده. پدر البته شرایط مالی خوبی نداشته و قبل از فوت هم تحت پوشش کمیته امداد بوده و الان مادر بهعنوان سرپرست خانواده از کمیته کمک مالی دریافت میکنه که خیلی ناچیزه و صرف مخارج روزانهشون میشه؛ اما مادر هم بیمار و فاقد شغله و در هر حال شرایط مالیشون نسبت به قبل از فوت پدر بدتر شده. خود این دختر هم بهخاطر بیماریهاش مخصوصاً شرایط جسمیش نمیتونه جایی سر کار بره. (قبلا به کمک کاردرمانی میتونسته با عصا راه بره و کمی خوب صحبت کنه ولی الان شرایطش بدتر شده طوری که ظاهراً توی خونه حتی مجبوره سینهخیز حرکت کنه و لکنت زبونش هم شدیدتر شده.)
ایشون به بهزیستی درخواست حمایت داده و اعلام کردن توی نوبت و اولویت رفتی اما تا فروردین سال آینده طول میکشه که تحت پوشش قرار بگیری و هزینههای درمانیت تأمین بشه. در حال حاضر ماهانه حدود «هفت میلیون تومن» هزینه داروهاش میشه. بندهخدا کسی رو نداره ازش کمک بگیره؛ میگه خودم میتونم بخشی از پول داروهام رو جور کنم (البته یه مقدار خیلی کمی) ولی برای بقیهش نیاز به کمک داره تا بهار سال آینده که انشاءالله تحت پوشش بهزیستی قرار بگیره.
با یکی از دوستان در جریان مشکل ایشون قرار گرفتیم و با اینکه مبلغ مورد نیازش هم چندان زیاد نیست اما خودمون در حال حاضر امکان تأمین کل این مبلغ رو به صورت ماهانه نداریم. با شما در میون گذاشتم تا اگر کسی هست که بتونه تا فروردین سال آینده به هر میزان در تأمین پول داروهای این خانم مشارکت کنه به ما اطلاع بده. این که کسی بتونه قول مبلغ ماهانۀ ثابتی -ولو کم- رو به ما بده کمک میکنه که بتونیم برای تأمین هزینههاش برنامهریزی کنیم و کم و کسریهاش رو از قبل جور کنیم.
مسئله مهم دیگه اینجاست که داروهای فعلیش تا فردا تموم میشه و با توجه به حساس بودن بیماریهاش لازمه زودتر هزینه داروهای ماه بعدش تأمین بشه که شرایطش رو به وخامت نره. میدونم آخر ماهه و حقوقها واریز نشده ولی اگه برای داروهای این ماهش بتونید امروز در حد توان کمک کنید تا گره کارش رو باز کنیم ممنونتون میشم.
عکس داروهاش رو توی پستهای بعدی میذارم. پروندۀ تایپشدۀ خاصی هم نداره ولی یکی دو تا پیام و لینک ویزیت روانپزشک فرستاده که اونها رو هم توی پستهای بعدی میذارم و اگه کسی بخواد میتونه خودش پیگیری کنه. شماره کارت خودش رو هم براتون میفرستیم منتهی از اونجایی که باید بدونیم دقیقا چقدر براش واریز میشه که اگه هر ماه کم و کسری داشت یهجوری جور کنیم لازمه مبلغ کمکهاتون رو به ما اطلاع بدید.
آیدی من:
@idreamy
خواهش میکنم بیتفاوت نگذرید و اگه خودتون هم امکان کمک ندارید به کسانی که فکر میکنید میتونن حمایت کنن اطلاع بدید؛ مخصوصاً برای تأمین داروهای فردا. بندهخدا به ما رو زده و چند ماه بیشتر هم نیاز به حمایت نداره.
➕ تکمیلی: هزینه این ماه (فردا) جور شد خداروشکر. اگه کسی برای ماههای بعد امکان کمک داره اطلاع بده لطفا.
پرسشها
#روزنوشتهای_کتابفروشی
یک خانم حدودا چهل ساله آمد دنبال کتاب تفسیر و خب حتی نمیدانست تفسیر چی میخواهد. فقط میدانست یک مسابقه عقیدتی تفسیر شرکت کرده. اطلاعیه مسابقه را از رو خواند: « تفسیر صحیفه سجادیه، نهجالبلاغه و سوره حجرات» بعد پرسید اینها همه توی یک کتاب اند یا چند کتاب مختلف؟ توضیح دادم که خدا یک کتاب فرستاده به اسم قرآن که سوره سوره است و ما که شیعهایم یک امام علی داریم که نهجالبلاغه مجموعه گفتارهای اوست و صحیفه سجادیه همانطور که از اسمش پیداست متعلق به امام سجاد است و بله، فرق دارند.
گفتم برای تفسیر قرآن کتاب آقای قرائتی یا صوتهایش را بخوانید یا گوش بدهید کارتان راه میافتد. گفت کتابهای استاد قرائتی را از قبل دارد بخاطر دخترش که متقاضی فرهنگیان است. استاد قرائتی را میشناخت و قرآن را نه :)
یک مداد و پاک کن خرید و رفت. به این فکر میکنم که چقدر آدم هستند که در شناسنامهشان مسلمان و شیعه حک شده اما به قدری درباره اش بیاطلاع اند که حتی نمیتوانند مخالفان دم دستی اش باشند.
باری/به هر حال/اِنیوِی، از نهادهای مربوطه ممنونیم که با برگزاری مسابقات عقیدتی و گزینشِ نکیر و منکر وارِ فرهنگیان، موجبات آشنایی مسلمانان را با کتاب آسمانیشان فراهم میکنند.
اگه شیفتهی ادبیات فانتزی هستید،
اگه هنوز که هنوزه منتظرید جغد هاگوارتز سراغتون بیاد،
یا نه اگه دشمن سرسخت ادبیات فانتزی هستید و به نظرتون دم دستی و کودکانه است،
حتما یه سری به اپیزود دوم پادکست هامارتیا بزنید.
یه کنجکاوی درباره ادبیات فانتزی و این سوال که چرا هریپاتر رو دوست داریم/نداریم؟
کافیه پیچیدگی نظریاتی که وسط اپیزود مطرح میشن رو تاب بیارید و به آخر برسونید تا از مسیری که طی شده لذت ببرید.