#ناشناس
_سلام علیکم
جدای از کتب مذهبی،لیست ده تایی از بهترین کتابایی که خوندید رو منتشر کنید بهش رای بدیم.
طبقهی وسط
#ناشناس _سلام علیکم جدای از کتب مذهبی،لیست ده تایی از بهترین کتابایی که خوندید رو منتشر کنید بهش رای
جدای از در هم آمیزی نظام دیکتاتوری و دموکراسی در پیامتون، و جدای از بیشعوری من بخاطر اینهمه تاخیر، چیزهایی که الان به ذهنم رسید ایناست:
رمان:
_ دنیای قشنگ نو
_ بینوایان
_ ناتور دشت
_ مرگ ایوان ایلیچ
_ مرشد و مارگاریتا
_ مدیر مدرسه
داستان:
_ آئینههای ناگهان از قیصر امین پور
_ غزلهای رندومی از حسین منزوی
_ ملاحظات از امید مهدی نژاد
ذکر این نکته هم ضروریه و حتما در جریانید که بیشتر کتابدوستام تا کتابخون.
طبقهی وسط
جدای از در هم آمیزی نظام دیکتاتوری و دموکراسی در پیامتون، و جدای از بیشعوری من بخاطر اینهمه تاخیر،
داستان دو نقطه بعد معرفی سه تا کتاب شعر؟ اینجوری باشه سری بعد باید لیست دهتایی مواد مخدر محبوبم رو بزارم.
هدایت شده از سدخارجی
24.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمانی که تماشاگر گناهکارتر از جلاد میشود...
@sedkhareji✔️
طبقهی وسط
زمانی که تماشاگر گناهکارتر از جلاد میشود... @sedkhareji✔️
به جهان اطرافم فکر میکنم. جهانی که از کثافت مالامال شده. به جملهی «بعد از آتشبس، مردم جهان در برابر جنایات اسرائیل بیحس شدهاند». به احساسات اینستاگرامی فکر میکنم. به ذهنهای آغشته به دوپامین. به انسانهای کابلکشی شده. انسانهایی که میشود برای احساسشان تصمیم گرفت که کی برانگیخته شود و کی خسته. از چه چیزی خسته؟ از جنایت. از فرو رفتن گلوله در جمجمه یک دختر بچه. از گریههای مادرش. به انسانِ اسکرولکننده فکر میکنم. خون را اسکرول میکند، وقتی حوصلهاش را سر ببرد. دست و پا بستههای بیاختیار که گناهی ندارند. آنها که تمام الگوریتمهای عقل و احساسشان تنظیم شده روی حداکثر دوپامین. هزار و یکمین کودک که در غزه زیر آوار میماند، دیگر داستانش تکراری شده. به قدر کافی دوپامین ندارد. یک «اللهم عجل لولیک فرج» کامنت میکند و سریع، تا دیر نشده اسکرول میکند. «انشالله امام زمان بیاید و به دادت برسد. من فعلا حوصله ندارم حتی خوب نگاهت کنم.»
سعدی در دیباچهی گلستان میگه:
«یکی از صاحبدلان سر به جَیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرَق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: از این بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهٔ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.»
حالا هلالی جغتایی در مثنوی «وصف معراج رسولالله» میگه:
با دل جمع و دیدهٔ بیدار
شد مشرف به دولت دیدار
بعد از آن برگماشت همت را
که به من بخش جرم امت را
کرد از این بندگان عاصی یاد
جمله را از گنه خلاصی داد
خواجه را بین که در نشیمن راز
بنده را یاد میکند به نیاز
الله الله! چه احترامست این؟
در حق ما چه اهتمامست این؟
ای دل و دیدهٔ خاک درگه تو
سر من همچو خاک در ره تو
استحاله
در وصف حال او، قلم از گریه خیس شد:
مردی که دوست داشت حکایت کنند از او
در خود فرونشست و
حکایتنویس شد! *
محمدرضا روزبه
____
* شیخ [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «یا عبدالکریم، حکایتنویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند!» (اسرارالتوحید)
با پای در زنجیر نمیتوان دوید، اما زنجیرها را میتوان باز کرد.
هزار بار اقدام به دویدن، هزار شکست است اما یک اقدام برای آزادی، آزادی است.
مهم است که اول کار میخواهی بدوی یا آزاد شوی.
تنها در یک صورت بر تمام فریبها پیروزی:
صریح و با تیغ تیز نقد به جنگ زندگی روزمره برو. همه چیز را به سوال بگیر. بیرحمانه به همه چیز چوب نقد بزن. به چایی صبحانهات، به پول خرد تاکسی، به آهنگی که گوش میکنی، درسی که میخوانی، تفریحات، کلماتی که روزانه تاچ میکنی روی کیبورد، ساعت خوابت، فکرهای هر لحظهات، رابطهات با آدم ها، مادرت که سعی میکند دوستت داشته باشد اما زورش نمیرسد از غرق شدنها نجاتت دهد، دوستات که میدانی تو را برای خودش میخواهد نه برای خودت، رهگذر پیاده رو که نگاهتات میکند و از چشمهاش یک دریا ملال میریزد روی پیاده رو،
خندههات، خندههای زورکی به جوک های مسخره، خندههای مصنوعی جلوی دوربین، خندههای از ته دل که یک لحظه بعد نیستند، به غم هات. غم هات که همیشه هستند و قایمشان میکنی. غم هات که روزمرگی بهانه است که بپوشانیشان. مسئلههای ذهنیات. تناقض و سوال های سخت. که به سرگرمی پناه میبری که ذهنت بیخیالشان بشود.
برو به جنگ افکتهای پوچ تو خالی، پردههای پوشاننده، درونت را هم بزن. غم را، درد را، سوال را مدام رو بیاور.
مبارزه یعنی همین. تا وقتی به مبارزه مشغولی زندهای.
جهان تغییر میکند، سلیقهها را عوض میکند و من هرگز نمیتوانم شعر رودکی را آنطور که خودش و معاصرانش میفهمیدند، بفهمم. همینطور فردوسی را، سعدی را، صائب را و غالب شاعران دیگر را. غباری، فاصلهای، گذاری همیشه هست که آنچه او نوشته را از این که من میخوانم متفاوت میکند.
بیتهای حافظ اما، از تمام تغییر و تغییرها عبور میکنند و کلماتش ریسمانی میبافند بر فراز این تاریخ پر فراز و فرود. گویی با هر بار خواندن این بیت کنار شاعر مینشینم و با تماشای طلوع یکی میشویم و زمزمه میکنیم:
سحر چون خسروِ خاور، عَلَم بر کوهساران زد
به دست مرحمت، یارم درِ امیدواران زد
من نمیفهمم وقتی هر بار که چشمم میخورد به این بیت، چه اتفاقی میافتد اما هر بار در حالی که معلق شدهام میان زمین و آسمان و انگار گردش خونم متوقف مانده، طنین همان صدای اولی در گوشم تکرار میشود. تازه است. بعد از صدها سال دریغ از غباری که از صراحتاش بکاهد:
عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
پشت این کلمات ساده چه چیزی پنهان است؟ من فکر میکنم این بیتها جایی به چیزی پیوند خوردهاند که نه تار و کدر میشود و نه تاریخ مصرفی دارد. تاریخ را میگرداند و تاریخ دستش نمیرسد که دستکاریاش کند.
صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت
«قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر میکنند»
ما لحظهها را داریم و خیال میکنیم کوچکتر از آنند که خوشبختمان کنند.
همین لحظهها عاقبت بیچارهمان میکنند.