eitaa logo
طبقه‌ی‌ وسط
102 دنبال‌کننده
43 عکس
6 ویدیو
0 فایل
من یک تن‌ام یا برجی از مستأجر بدنام؟ ولگرد و مست و سایه دزد و جاهل و گمراه... حرفی حدیثی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ersgg5&btn=واسط
مشاهده در ایتا
دانلود
طبقه‌ی‌ وسط
زمانی که تماشاگر گناهکارتر از جلاد می‌شود... @sedkhareji✔️
به جهان اطرافم فکر میکنم. جهانی که از کثافت مالامال شده. به جمله‌ی «بعد از آتش‌بس، مردم جهان در برابر جنایات اسرائیل بی‌حس شده‌اند». به احساسات اینستاگرامی فکر میکنم. به ذهن‌های آغشته به دوپامین. به انسان‌های کابل‌کشی شده. انسان‌هایی که میشود برای احساس‌شان تصمیم گرفت که کی برانگیخته شود و کی خسته. از چه چیزی خسته؟ از جنایت. از فرو رفتن گلوله در جمجمه یک دختر بچه. از گریه‌های مادرش. به انسانِ اسکرول‌کننده فکر میکنم. خون را اسکرول می‌کند، وقتی حوصله‌اش را سر ببرد. دست و پا بسته‌های بی‌اختیار که گناهی ندارند. آن‌ها که تمام الگوریتم‌های عقل و احساس‌شان تنظیم شده روی حداکثر دوپامین. هزار و یکمین کودک که در غزه زیر آوار می‌ماند، دیگر داستانش تکراری شده. به قدر کافی دوپامین ندارد. یک «اللهم عجل لولیک فرج» کامنت میکند و سریع، تا دیر نشده اسکرول میکند. «انشالله امام زمان بیاید و به دادت برسد. من فعلا حوصله ندارم حتی خوب نگاهت کنم.»
محبت ساده است. از آدم‌های پیچیده برنمی‌آید.
سعدی در دیباچه‌ی گلستان میگه: «یکی از صاحبدلان سر به جَیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرَق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: از این بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهٔ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.» حالا هلالی جغتایی در مثنوی «وصف معراج رسول‌الله» میگه: با دل جمع و دیدهٔ بیدار شد مشرف به دولت دیدار بعد از آن برگماشت همت را که به من بخش جرم امت را کرد از این بندگان عاصی یاد جمله را از گنه خلاصی داد خواجه را بین که در نشیمن راز بنده را یاد می‌کند به نیاز الله الله! چه احترامست این؟ در حق ما چه اهتمامست این؟ ای دل و دیدهٔ خاک درگه تو سر من همچو خاک در ره تو
استحاله در وصف حال او، قلم از گریه خیس شد: مردی که دوست داشت حکایت کنند از او در خود فرونشست و                                حکایت‌نویس شد! * محمدرضا روزبه ____ * شیخ [ابوسعید ابوالخیر] گفت: «یا عبدالکریم، حکایت‌نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند!» (اسرارالتوحید)
با پای در زنجیر نمیتوان دوید، اما زنجیرها را میتوان باز کرد. هزار بار اقدام به دویدن، هزار شکست است اما یک اقدام برای آزادی، آزادی است. مهم است که اول کار میخواهی بدوی یا آزاد شوی.
تنها در یک صورت بر تمام فریب‌ها پیروزی: صریح و با تیغ تیز نقد به جنگ زندگی روزمره برو. همه چیز را به سوال بگیر. بی‌رحمانه به همه چیز چوب نقد بزن. به چایی صبحانه‌ات، به پول خرد تاکسی، به آهنگی که گوش می‌کنی، درسی که میخوانی، تفریح‌ات، کلماتی که روزانه تاچ می‌کنی روی کیبورد، ساعت خوابت، فکرهای هر لحظه‌ات، رابطه‌ات با آدم ها، مادرت که سعی میکند دوستت داشته باشد اما زورش نمیرسد از غرق شدن‌ها نجاتت دهد، دوست‌ات که میدانی تو را برای خودش میخواهد نه برای خودت، رهگذر پیاده رو که نگاهت‌ات میکند و از چشم‌هاش یک دریا ملال میریزد روی پیاده رو، خنده‌هات، خنده‌های زورکی به جوک های مسخره، خنده‌های مصنوعی جلوی دوربین، خنده‌های از ته دل که یک لحظه بعد نیستند، به غم هات. غم هات که همیشه هستند و قایم‌شان می‌کنی. غم هات که روزمرگی بهانه است که بپوشانی‌شان. مسئله‌های ذهنی‌ات. تناقض و سوال های سخت. که به سرگرمی پناه می‌بری که ذهنت بی‌خیال‌شان بشود. برو به جنگ افکت‌های پوچ تو خالی، پرده‌های پوشاننده، درونت را هم بزن. غم را، درد را، سوال را مدام رو بیاور. مبارزه یعنی همین. تا وقتی به مبارزه مشغولی زنده‌ای.
جهان تغییر می‌کند، سلیقه‌ها را عوض میکند و من هرگز نمیتوانم شعر رودکی را آنطور که خودش و معاصرانش می‌فهمیدند، بفهمم. همینطور فردوسی را، سعدی را، صائب را و غالب شاعران دیگر را. غباری، فاصله‌ای، گذاری همیشه هست که آنچه او نوشته را از این که من میخوانم متفاوت می‌کند. بیت‌های حافظ اما، از تمام تغییر و تغییرها عبور می‌کنند و کلماتش ریسمانی می‌بافند بر فراز این تاریخ پر فراز و فرود. گویی با هر بار خواندن این بیت کنار شاعر می‌نشینم و با تماشای طلوع یکی می‌شویم و زمزمه میکنیم: سحر‌ چون خسروِ خاور، عَلَم بر کوهساران زد به دست مرحمت، یارم درِ امیدواران زد من نمی‌فهمم وقتی هر بار که چشمم میخورد به این بیت، چه اتفاقی می‌افتد اما هر بار در حالی که معلق شده‌ام میان زمین و آسمان و انگار گردش خونم متوقف مانده، طنین همان صدای اولی در گوشم تکرار میشود. تازه است. بعد از صدها سال دریغ از غباری که از صراحت‌اش بکاهد: عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی پشت این کلمات ساده چه چیزی پنهان است؟ من فکر میکنم این بیت‌ها جایی به چیزی پیوند خورده‌اند که نه تار و کدر میشود و نه تاریخ مصرفی دارد. تاریخ را می‌گرداند و تاریخ دستش نمیرسد که دستکاری‌اش کند. صبح‌دم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت «قُدسیان گویی که شعرِ حافظ از بَر می‌کنند»
ما لحظه‌ها را داریم و خیال می‌کنیم کوچک‌تر از آنند که خوشبخت‌مان کنند. همین لحظه‌ها عاقبت بیچاره‌مان می‌کنند.
اندیشیدن به زندگی، بدون ایستادن، ایستادن نه، بهتر بگویم، تراش خوردن در لبه‌ی تیز و زبر زندگی، ممکن نیست. اندیشیدن به چیزی است که هرگز تجربه نشده و گویی نیست. دریا ندیده‌ای است که به ژرفای دریا می‌اندیشد. نه خیسی میفهمد و نه سیالیت. بی‌کرانگی را شنیده و تکرار می‌کند. این اندیشیدن به دریا که نیست، به هر چه که باشد. باید سمباده‌ها استخوانت را نازک کنند تا کمرت، انحنای استوار وجودت به نوشتن وادار شود. قلم شوی و بپرسی.
منطق جهان اینستاگرامی، منطق ترند و مد است. نمی‌توانی در این جهان زنده باشی و زیاد بر چیزی توقف کنی. هر چیزی، مطلقا هر چیزی یک روز شایسته‌ی توجه است و فردا دیگر نه. تو، هر چیزی که هستی، دیدمت، خندیدم یا گریستم، حالا دیگر یک سوژه جدید میخواهم. همه‌ی معانی چند دقیقه‌ی کوتاه وقت دارند از خود دفاع کنند به این ترتیب که جالب باشند و به معنای دقیق کلمه دوپامین ترشح کنند. اسکرول خطری است که تمام حقایق را تهدید می‌کند و مجبورشان می‌کند تن به حقارت بدهند. از حدیث امام علی اسکرول به یک میم رندوم و بعد یک ویدیو از نماهنگ هلالی، تکه‌هایی از جوکر، شعر مولانا، کتاب بی‌شعوری، جملات شوپنهاور، بریده‌هایی از عشق ابدی ... «عشق» یعنی ترشح هورمون برای چند دقیقه و «ابد» یعنی خیلی زود. جهان اینستاگرام اینطور همه چیز را از معنا تهی می‌کند. آدمِ این جهان چطور می‌تواند همواره متعلق به چیزی باشد؟ چطور می‌تواند از حقیقتِ لایتغیر بگوید؟
... دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم؟ اگر بالهای باد سحر را بگیرم و در اقصی دریا ساکن شوم در آنجا نیز سنگینی دست تو با من است مرا باده سرگردانی نوشانده‌ای چه مهیب است کارهای تو چه مهیب است کارهای تو... ...
من اگر بودم جای تمام این بیلبوردها و پوسترها، این بند از شعر فروغ را در تمام شهر پر میکردم: جنازه‌های خوشبخت جنازه‌های ملول جنازه‌های ساکت متفکر جنازه‌های خوش‌برخورد، خوش‌پوش، خوش‌خوراک در ایستگاههای وقت‌های معین و در زمینه‌ی مشکوک نورهای موقت و شهوت خرید میوه‌های فاسد بیهودگی … آه، چه مردمانی در چارراه‌ها نگران حوادثند و این صدای سوت‌های توقف در لحظه‌ای که باید، باید، باید مردی به زیر چرخ‌های زمان له شود مردی که از کنار درختان خیس میگذرد … شهر همه چیزت را می‌گیرد، تمام سرمایه‌هایی که داری و در ازایش اجازه می‌دهد چند دقیقه سرگرم باشی. صبح تا شبت را می‌فروشی که آخر شب مال خودت باشد. این مضحک‌ترین وضعیت آدمیزاد است در تمام تاریخ. تهران یک چرخ‌دنده بزرگ است که همه چیز را در خودش حل می‌کند. پوچی را، بی معنایی را هر لحظه پمپاژ می‌کند مثل خون، در شرق و غرب. و ما خیال می‌کنیم با چند جمله کلیشه‌ای مناسبتی میتوان مردم را از مردن نجات داد و به هوششان آورد. باید خطاب درستی به کار برد، جنازه‌های خوشبخت به نظرم خطاب مناسبی است برای آدم‌هایی که توی خیابان میبینم.