eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
366 دنبال‌کننده
372 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
اولین لایو گفتگو محور مدرسه مبنا، امشب ساعت ۲۱ 🔸به میزبانی: محمدرضا جوان‌آراسته 🔹مهمان لایو: محمدرضا شهبازی ⏰ساعت‌هارو برای ساعت ۲۱ کوک کنید. برای دیدن لایو، صفحه مدرسه مبنا (کلیک کنید) در اینستاگرام رو دنبال کنید. | @mabnaschoole |
هدایت شده از وطنز
خطاب به عده‌ی زیادی که دوباره فقط و فقط و فقط به قصد خدمت برای ثبت نام نمایندگی مجلس راهی می‌شوند. 🔸 بداهه‌ی طنز شیپور انتخابات، از شاعران راه‌راه، فصل اول باز وقت ثبت نام است و عزیزان آمدند! بهر خدمت عده‌ای دلسوز با جان آمدند! سیل جمعیت برای خدمتِ مردم سویِ مجلس شورای اسلامی ایران آمدند چون که در اعماقِ تویِ داخلِ جانهایشان شد قلنبه حس تکلیفات و وجدان آمدند! از ازل با میز خدمت عهد و پیمان بسته‌اند چون شده میزی مهیا بهر پیمان آمدند! درد پیچد بر تن ایران و دکترهای ما نه پی مزد کذا، دنبال درمان آمدند! نه به‌دنبال ریالند و نه دنبال مقام پابرهنه در پی اصلاح تنبان آمدند! در میان این جماعت عده‌ای با چند قفل در پی دسته کلید زیر گلدان آمدند! توی رودربایستی ماندند بعضی‌هایشان چون پیامک داده شورای نگهبان آمدند! با دلی آکنده از اندوه دولت‌های قبل لنگ‌لنگان، اشک‌ریزان، دیده‌گریان آمدند! هرچه پیش آید خوش آید، این شده تفریحشان سمت مجلس از میان چاله‌میدان آمدند! عده‌ای دارند اهدافی بزرگ و عده‌ای بهر خنده، بی هدف، شاد و غزلخوان آمدند! باز یاران، با ترانه، با غزلهای فرا... وان، دوباره جمع یاران، گیسوافشان آمدند! عده‌ای گفتند می‌آییم اما با فلان.... او نبود آنجا ولی با وعده ایشان آمدند! حجةالاسلام‌ها، دکتر، مهندس‌ها همه لیست در دست و اناالمسئول گویان آمدند! اهل دود منقل و وافور و تریاک و کراک نشئه فرمایان، گروهِ تک نوازان آمدند دکترا دارند و مدرک‌ها همه منگوله‌دار دکترانی آشنا با عنگلستان آمدند! زان سبب که دل ملاک است و نباشد سن مهم با سجل‌های قدیمی‌شان، جوانان آمد! گرچه گاهاً از وجود ناظران ناراضیَند لقمه‌ چون چرب است، مانند زبل خان آمدند! عده‌ای با جیپ، بعضی با پژو، بعضی قطار عده‌ای هم دسته‌جمعی پشت نیسان آمدند! برهه‌ی حسّاسِ اکنون‌، برهه‌ای بحرانی است زین سبب یک‌عده بهر حلّ بحران آمدند! کرده‌اند احساس تکلیف از ته اعماق خویش از همین رو پابرهنه توی میدان آمدند! باز هم شعر بداهه در دو قسمت جمع شد چونکه مشتاقان خدمت چند گردان آمدند!... ✍️ بداهه سرایان: ابوالقاسم سیفی، ناهید رفیعی، محمدباقر منصورسمائی، سوده سلامت، لیلا تندرو، محمدعلی جعفری ندوشن، محدثه مطهری، محمدعلی کمالی مقدم، الهه جاودانی، زهرا فرقانی، فرشته پناهی، سیدمحمد صفایی نویسی، یاسر پناهی فکور، مرضیه قاسمعلی، زهرا آراسته‌نیا، مسعود تندرو، احمد رفیعی وردنجانی 🔻وطنز | بهترین شعرهای طنز 🔻 🆔بله: ble.ir/vatanz 🇮🇷 🆔ایتا: eitaa.com/vatanz_ir 🇮🇷 🆔تلگرام: t.me/vatanz_ir 🇮🇷
⏳ ۳ شب تا پایان ثبت‌نام روایت انسان 🆔 درگاه ورود به دنیای روایت انسان: https://b2n.ir/t43169 | @mabnaschoole |
زیادی گیر می‌دم؟ اولین رمان کاوه فولادی‌نسب
معلومه اعصاب ندارم و دارم جوجه خط خطی می‌کنم؟
هو آه، توی کتابخانه بود. سال قبل آمد روی میز. بود تا آخر صفر و باز برگشت به قفسه. انگار مهلتش تمام شده باشد. انگار لباسی باشد نامناسب فصل. یک نسخه الکترونیکش هم بین کتابهای مجازی‌ام بود. دست‌نخورده. تمیز. نو. آه وظیفه بود. نمی‌دانم از کی وظیفه شد. کجا فکر کردم که مقتل می‌تواند گره‌ای را باز کند. شاید آن روز که دو تا از آشناهام داشتند برای قیام امام فلسفه می‌بافتند. نمی‌بافتند، بافته‌های دیگران را تنشان می‌کردند. من خونم را می‌دیدم که در رگهام می‌جوشد و کم مانده بزند بیرون از گوش و دماغ و دهانم. سوهان ناخنم را برداشتم و رفتم نشستم توی آفتاب ایوان؛ تا صدایشان نرسد. احتمالش زیاد است که آن روز با خودم گفته باشم؛ اگر تاریخ قیام را درست و حسابی می‌دانستی، ملتفتشان می‌کردی. سوهان می‌کشیدم، مطمئنم. اما مطمئن نیستم به فکرهایی که کرده‌ام. وقتی گفتند می‌خواهیم توی ،"آه" بخوانیم، من حس کردم دستی غیبی دستم را گرفته و انداخته توی لینک جمع‌خوانی. شاید دستی غیبی به خاطر آه من و آه آدمهایی با قصه‌های دیگر، مدیران حلقه را مجاب کرده دوره آه بگیرند. آه از کتابخانه برگشت روی میز. انگار همین حالا وقتش بوده. حالا که اصلا حواسم به وظیفه نبوده. حالا که کسی بغل گوشم وز وز نکرده. توی مقرری هر روز، من داستان پیدا می‌کردم. داستان ابرقهرمان‌های رویین‌تن. آدمهایی که خندان جان می‌دهند و مرگ را به بازی می‌گیرند. داستان آدم‌های ترسو. از آنها که جانشان را برمی‌دارند و می‌زنند به چاک. داستان آدم‌هایی که می‌دانند و عمل نمی‌کنند. داستان آدم‌هایی که نصیحت می‌کنند: بیا برو به یمن و از آنجا شیعیانت را هدایت کن. داستان آدم‌هایی که بین حق و دنیا، دنیا را انتخاب می‌کنند. داستان زنها. زن خوله، زن یزید، ام سلمه، زن آن یکی، مادر آن دیگری. زنی که شوهرش را سرزنش می‌کند: نمی‌خواهی پسر پیغمبر را یاری کنی؟ زنی که سر پسرش را پرت می‌کند، تمام پسرش را فدا می‌کند. آه را می‌گذاشتم کنار روایت انسان. شکل فریب آدم‌های زمانه ابراهیم. آدم‌هایی که غرق می‌شوند در تماشای برج بابل و فکر می‌کنند؛ وقتی آدم همچین برجی می‌سازد، پس بی‌خیال خدا. شکل فریب آدم‌های زمانه حسین(ع). یزید پانصد هزار زن نوازنده می‌آورد. سروصدایش شهر را مر می‌کند و آنوقک هیچکس نمی‌فهمد یزید چه گندی زده. شکل فریب آدم‌های زمانه ما. وقتی خارجی‌ها می‌روند کره ماه، پس می‌شوند خدای عالم. بعد به همسرم می‌گفتم: شیوه هیچ تغییری نکرده. دیشب مادر همسرم پرسید که چه می‌خوانم. گفتم: مقتل. از جمع عقب افتاده بودم. یزید پشیمان بود انگار. شام و عراق و مدینه رفته بودند روی حالت "چه کنم؟، چه کنم؟" . چون صدای زینب رساتر بود، دستی پشت رسانه زینب بود. مادرهمسرم گفت: سخت نیست خوندنش؟ منظورش این بود؛ که درد ندارد خواندن مقتل؟. گفتم: از بعد عاشورا دیگه خیلی سخت می‌شه. سرم را برگرداندم روی کتاب. حواسم پی دختر یک ساله‌ام بود که می‌رفت پشت در و وقتی من را غرق کتاب می‌دید، کله می‌کشید و دالی‌بازی می‌کرد. خط‌ها را نمی‌دیدم و داشتم از خودم می‌پرسیدم: یاسین حجازی ماجرای رقیه را باور دارد؟ چرا نیامده بود در کتاب؟ سرم را بلند کردم و جواب دالی دخترم را دادم. بلند بلند خندید. ورق که زدم، یزید سر را گذاشته بود توی تشت و فرستاده بود برای دختری سه‌چهار ساله تا کمتر برای پدرش دلتنگی کند. پی‌نوشت: از مسوولین حلقه کتاب مدرسه مبنا ممنونم. تمام این تجربه شیرین رو مدیون شما هستم.
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
📔 📢 گاهی وقتا یه اتفاقی می‌افته که از حکمتش اطلاعی نداری و فقط گذر زمان علت رو بهت نشون می‌ده. همه تلاش و انرژیمون رو گذاشتیم که این کتاب به محرم برسه، اما نشد. به روز سوم، روز عاشورا و شام غریبان هم نرسید. "گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود." 🥀گفتیم حتما به شهادت امام سجاد علیه السلام می‌رسه؛ ولی انگار قسمت این کتاب این بوده که پنجم صفر خودش رو نشون بده. نمی‌دونیم چه قرابتی داره این کتاب با پنج صفر؛ اما هرچه هست نگاه بی‌بی جان (س) روی اونه. 🏴 «خیمه ماهتابی» فقط یه کتاب داستان نیست، یه روضه ناشنیده است از زبان یک خیمه. خیمه‌ای که شاهد تمام وقایع تلخ روز عاشورا بود و این بار قراره روایتگر همه اون اتفاقات برای نوجوانان باشه. 🛑روایتی از عباس و علی اکبر و علی اصغر علیهم السلام... از دست بی‌انگشتر و گوش بی‌گوشواره و معجری که سوخت... 😭شاید قراره روضه بی‌بی جان رو این بار یک خیمه بخونه ... 📗« » منتشر شد روایتی داستانی برای با محوریت از زبان حضرت زینب کبری(س) ✍🏻 به قلم: ✅ مشاهده و خرید کتاب https://manvaketab.com/book/380849/ 💯 به مناسبت شهادت دردانه سیدالشهدا حضرت رقیه(س) 📚 کد تخفیف: ۷۲ 📍این کد تخفیف فقط تا پایان هفته اعتبار دارد 📌 انتشارات‌شهیدکاظمی 🖇 شبکه بزرگ تولید و توزیع کتاب خوب درکشور 🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
📔#خیمه_ماهتابی 📢 گاهی وقتا یه اتفاقی می‌افته که از حکمتش اطلاعی نداری و فقط گذر زمان علت رو بهت نشو
داغ داغ ان‌شاالله همیشه اهل بیت مسیر نوشتنتو روشن کنن دوست عزیزم🌷🌷 و اینکه؛ یه دونه لطفا با امضای خودتون، برای کوثر🙏 @muuusavi
هو توی خودم را می‌گردم. خاک‌ها را فوت می‌کنم و انگشت می‌کشم تا ببینم آن زیر چیزی هست؟ انگشتهام را جمع می‌کنم و تار عنکبوت‌ها را خراب می‌کنم. چیزی نیست. چیزی که بتوانم با خودم ببرم در مسیر و نشانش بدهم به امام. همین هیچ‌چیز نداشتن شکم را بیشتر می‌کند. دست و دلم نمی‌رود ساک ببندم. اطرافیان مدام درباره گیاهان دارویی لازم در سفر حرف می‌زنند. چقدر عسل ببریم؟ لیمو بخریم یا آبلیمو؟ چادر ببریم یا عبا؟ دهان من باز نمی‌شود. شده تا حالا بخواهید بقیه را دست به سر کنید و نروید سفر و بمانید خانه؟ ظاهرم همان شکلی‌ست. انگار نقشه کشیده‌‌ام جا بمانم.  دخترم زهرا، روزها را می‌شمارد. امروز صبح پرسید: مامان ینی دو روز مونده تا بریم کربلا؟ وقتی سرم را تکان دادم که یعنی "بله" ، بلند بلند خندید و گفت: کوثر مامانی می‌گه همش دو روز مونده. نگاهشان کردم. زهرا پنکه مکانیکی‌اش را گرفته بود جلوی صورت کوثر و می‌گفت: حالا مگه اونجا چقد گرمه بابا؟ با همین خودمونو خنک می‌کنیم. همانجا فهمیدم چرا کارهای رفتنمان یکی یکی جور می‌شود. همه چیز بیرون من رخ می‌دهد. همه چیز در وابستگی دخترهاست به من. دخترهایی که من را دنبال خودشان می‌کشند. عکس: کوثر برای تشکر از دخترهای خادم موکب داره براشون کش مو می‌دوزه
هو می‌دانید؟ من همیشه دلم می‌خواسته یک کتاب بیشعوری وطنی بنویسم. توی هر فصلش تصویر کنم نوعی از بیشعوری را. نوعی که خیلی آزارم داده. هر بار هم که یک مورد دیگر می‌بینم، بار مسوولیت نوشتن بیشعوری بیشتر روی دوشم سنگینی می‌کند. الان شانه‌هایم سنگین است و چند دقیقه پیش داشتم زیر لب مرده و زنده یک نفر را فحش می‌دادم. همسرم دیشب می‌گفت: دیدی اونقدر فلانی رو نفرین کردین، چه بلایی سرش اومد؟ دیشب از ناله و نفرین متنفر شده بودم ؛اما در مواجهه با آدم نفهم چه می‌توان کرد؟ دعا کنم که نیست و نابود شود، خوب است؟ دیشب با وجود همه مشغله‌های قبل سفر، رفته‌ام مطب دکتر دخترم. نشسته‌ام توی صف. بعد منشی گفته: برو من به خانم دکتر می‌گم براش دارو بنویسه. گفته‌ام: مطمئن باشم? فردا باید حتما داروشو مصرف کنه‌ها. می‌دانم قیافه‌ام آمیزه‌ای بوده از خستگی و التماس و ناله. آدم گاهی بی آینه هم می‌تواند خودش را ببیند. از کوفتگی بدنم و دهانم که سخت باز می‌شد. خیالم را راحت کرد. من اما باز هم به تاکید ادامه دادم. توی ترافیک دیوانه‌کننده آخر هفته شهرهای ساحلی، از سه شهر عبور کردم تا رسیدم خانه. رسیدم و منتظر پیامک بیمه بودم. تا ۲ نیمه شب موبایل خودم و همسرم را چک می‌کردم. هر دینگ، یک بار امیدم را ناامید کرد. به موبایل منشی زنگ می‌زنم، خاموش است. مطب کسی نیست. توی کد ملی دخترم دارویی ثبت نشده. می‌توانم زیر لب مرده و زنده کسی را فحش ندهم؟
هدایت شده از خط روایت
کوثر علیپور خط‌ها و پاره‌خط ‌هایی که توی دفتر ریاضی‌مان میکشیدیم دم به دم سایز عوض نمیکرد. خط سیاه روی پارکتمان اما متحرک بود. جان داشت و مدام از چیزی تغذیه میکرد و تپل تر میشد. فرود را صدا زدم که او هم ببیند. کنارش چمباتمه زدم. خط سیاه روی پارکت دم به دم قطور تر میشد و کش می‌آمد. یک عالم مورچه از کنار پایه مبل میگذشت و خودش را به دیوار انتهای مبل میرساند. سرخ و قهوه‌ای و سیاه. کوچک و درشت.  "انگار غذایی چیزی اینجاست". فرود گفت نه چیزی نیست. بعد طوری خم شد که زیاد به ستون فقراتش زحمت ندهد. شاید هم به عمد نمیخواست که ببیند. "توّهم زدیا! من که چیزی نمی‌بینم!" مادر همیشه می‌گوید تا عقل و چشم پسرها یکجا شود طول می‌کشد. من هم همیشه سر همین دستش می‌اندازم. می‌گویم عقل و چشمش شبیه جوراب‌هاش یکی شرق است و یکی غرب. مورچه‌های زیر کاناپه هم از شرق و غرب می‌آیند. انگار یک کیسه گندم یا یک کامیون شکر کسی پشت مبل‌ها جاساز کرده‌ باشند. "واقعا نمیبینی فرود؟" انکار میکند. انگار مورچه‌های خانه همسایه‌ هم آمده‌اند اینجا بس که تعدادشان زیاد است. فرود میگوید خب حالا مورچه‌اند دیگر. میگوید چیزی نیست. بی‌جهت جمع شده‌اند دور هم. متراکم و نزدیک به هم می‌روند. فرود چشمش را از مورچه‌ها میگیرد. من دست برنمیدارم. جلوتر میروم. جایی می‌نشینم که پراکنده نشوند. سر خم میکنم تا مقصدشان را ببینم، دور است، از پایه‌مبل خیلی دور است و دیده نمی‌شود. "حتما شیرینی‌ای چیزی ریخته اونجا، هیچ هم بعید نیست دست گل جنابعالی باشه" فرود از جاش می‌پرد. میگوید "من؟". مطمئن‌تر میشوم. "این‌ همه مورچه اینجاست، حتما یه چیزی خوردی باز"‌ یاد چیزکیکی می‌افتم که پدر دیروز خریده بود. فقط من سهمم را نخورده بودم. سرم درد میکرد دیشب. میروم سراغ یخچال. جعبه سر جایش است. حتی چسبش هم دست نخورده. بیرونش می‌آورم. دلم میخواهد بخورمش. پدر گفت با پنیر ماسکار ایتالیایی درست شده. دهانم پر از بذاق گرم و شور می‌شود. برای فرود پرتقالی گرفته بود برای من براونی. جعبه سبک‌تر از حالتی است که یک چیز کیک تویش باشد. درش را باز می‌کنم. خالیست. خالیِ خالی. فقط یک قاشق وانیل و یک اسلایس پرتقال نیم خورده توی جعبه است. حرفه‌ای بوده هر که قاپیده. کسی جز فرود اینطور حرفه‌ای به یخچال شبیخون نمیزند. دستم نوچ میشود. با جعبه می‌آیم کنار مبل. " تو خوردیش؟ یالا اعتراف کن تا جعبه‌شو تو حلقه‌ت نکردم". _پسر سیاوش که اعتراف نمیکنه اسم فرود را بابا بزرگ رویش گذاشت. اینکه نام پسر سیاوش است را هم بابا بزرگ یادش داده. من همیش میگویم شبیه هواپیمای گنده‌بکی است که فرود می‌آید. حواسم هست پایم را روی مورچه‌ها نگذارم. حالا دیگر از همین بالا هم مشخص‌اند. به این فکر میکنم که چند مورچه اینجا جمع شده‌اند؟ صدتا؟ هزار تا؟ ده هزار‌تا؟ زیاد تا. این را مطمئنم فقط. فرود میگوید مورچه‌ای نمیبیند. تلوزیون را روشن می‌کند. مردی شق و رق نشسته و اخبار میگوید. فرود میگوید چیزکیکم را نخورده. میگوید بیخود پی مورچه‌ها را میگیرم آن پشت چیزی نیفتاده. مورچه‌ها دو جین زاییده‌اند. زیاد میشوند و باز زیاد میشوند. از بالا می‌آیند از پایین می‌آیند، از زیر میز و گلدان هم. فرود صدای تلوزیون را زیاد میکند. درباره مسکن حرف میزنند. شاید هم اسکان. از موکب‌های مسیر اربعین هم. من حواسم گرم مورچه‌هاست. صدای گوینده را میشنوم و یک سمت مبل را کمی جابه‌جا میکنم. باید سر در بیاورم این زیر چیست. ماجرا چیست که اجتماعشان مدام تپل‌تر و کشیده‌تر میشوند. درست شبیه یک جوان چهارشانه و رعنا. فرود مورچه‌ها را میبیند و شانه بالا میاندازد. اگر نخواهد چیزی را ببیند هیچ‌جوره نمی.بیند. طرف دوم مبل را میکشم جلو. مبل فاصله میگیرد از دیوار. مورچه‌ها دور یک تکه کیک سفید حلقه زده‌اند. فرود رنگ عوض می‌کند. میپرد و تکه کیک و پنیر را از روی زمین برمیدارد. بعد سریع میگوید"دیدی چیز مهمی نبود؟". انکار میکند. شبیه بوقلمونی از ترس پف کرده و به روی خود نمی‌آورد تکه کیکی اینجا بوده. که چیزکیکم را او خورده. پاره خط از هم باز میشود. مورچه‌ها پخش میشوند. صف تکه تکه میشود. شبیه خرده شیشه‌های ریز که می‌روند به پای فرود. مورچه‌ها کوچکند و زیاد. فرود اول میخندد. اما بعد از هروله و تعداد زیادشان دست و پا گم می‌کند. تلو تلو میخورد و تکه کوچک کیک دوباره روی زمین می‌افتد. گوینده اخبار میگوید بیست و یک میلیون نفر از همه جای جهان خود را به عراق رساندند. آدم‌ها توی تصویر هوایی شبیه خطی‌اند که تپل‌تر میشوند. گوینده میگوید در اخبار بی‌بی‌سی هیچ اشاره‌ای به این جمعیت نشده است. رد پنیر ماسکار پونه روی پارکت قهوه‌ای رنگ اتاق مانده است. فرود آب دهانش را سخت قورت میدهد. من دلم میخواهد جزئی از آن خط قطور باشم که تلوزیون تصویر هوایی‌اش را پخش میکند. فرود بوقلمونی باد کرده‌است و مورچه‌ها را انکار میکند.