هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
📔#خیمه_ماهتابی
📢 گاهی وقتا یه اتفاقی میافته که از حکمتش اطلاعی نداری و فقط گذر زمان علت رو بهت نشون میده. همه تلاش و انرژیمون رو گذاشتیم که این کتاب به محرم برسه، اما نشد. به روز سوم، روز عاشورا و شام غریبان هم نرسید. "گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود."
🥀گفتیم حتما به شهادت امام سجاد علیه السلام میرسه؛ ولی انگار قسمت این کتاب این بوده که پنجم صفر خودش رو نشون بده. نمیدونیم چه قرابتی داره این کتاب با پنج صفر؛ اما هرچه هست نگاه بیبی جان #حضرت_رقیه(س) روی اونه.
🏴 «خیمه ماهتابی» فقط یه کتاب داستان نیست، یه روضه ناشنیده است از زبان یک خیمه.
خیمهای که شاهد تمام وقایع تلخ روز عاشورا بود و این بار قراره روایتگر همه اون اتفاقات برای نوجوانان باشه.
🛑روایتی از عباس و علی اکبر و علی اصغر علیهم السلام... از دست بیانگشتر و گوش بیگوشواره و معجری که سوخت...
😭شاید قراره روضه بیبی جان رو این بار یک خیمه بخونه ...
📗« #خیمه_ماهتابی» منتشر شد
روایتی داستانی برای #نوجوانان با محوریت #عاشورا از زبان #خیمه حضرت زینب کبری(س)
✍🏻 به قلم: #فاطمه_سادات_موسوی
✅ مشاهده و خرید کتاب
https://manvaketab.com/book/380849/
💯#تخفیف_ویژه به مناسبت شهادت دردانه سیدالشهدا حضرت رقیه(س)
📚 کد تخفیف: ۷۲
📍این کد تخفیف فقط تا پایان هفته اعتبار دارد
📌 انتشاراتشهیدکاظمی
🖇 شبکه بزرگ تولید و توزیع کتاب خوب درکشور
🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1
تابلو🖌
یادداشتهای یک نویسنده دونپایه
📔#خیمه_ماهتابی 📢 گاهی وقتا یه اتفاقی میافته که از حکمتش اطلاعی نداری و فقط گذر زمان علت رو بهت نشو
داغ داغ
انشاالله همیشه اهل بیت مسیر نوشتنتو روشن کنن دوست عزیزم🌷🌷
و اینکه؛ یه دونه لطفا با امضای خودتون، برای کوثر🙏
@muuusavi
هو
توی خودم را میگردم. خاکها را فوت میکنم و انگشت میکشم تا ببینم آن زیر چیزی هست؟ انگشتهام را جمع میکنم و تار عنکبوتها را خراب میکنم. چیزی نیست. چیزی که بتوانم با خودم ببرم در مسیر و نشانش بدهم به امام. همین هیچچیز نداشتن شکم را بیشتر میکند. دست و دلم نمیرود ساک ببندم. اطرافیان مدام درباره گیاهان دارویی لازم در سفر حرف میزنند. چقدر عسل ببریم؟ لیمو بخریم یا آبلیمو؟ چادر ببریم یا عبا؟ دهان من باز نمیشود. شده تا حالا بخواهید بقیه را دست به سر کنید و نروید سفر و بمانید خانه؟ ظاهرم همان شکلیست. انگار نقشه کشیدهام جا بمانم.
دخترم زهرا، روزها را میشمارد. امروز صبح پرسید: مامان ینی دو روز مونده تا بریم کربلا؟ وقتی سرم را تکان دادم که یعنی "بله" ، بلند بلند خندید و گفت: کوثر مامانی میگه همش دو روز مونده. نگاهشان کردم. زهرا پنکه مکانیکیاش را گرفته بود جلوی صورت کوثر و میگفت: حالا مگه اونجا چقد گرمه بابا؟ با همین خودمونو خنک میکنیم.
همانجا فهمیدم چرا کارهای رفتنمان یکی یکی جور میشود. همه چیز بیرون من رخ میدهد. همه چیز در وابستگی دخترهاست به من. دخترهایی که من را دنبال خودشان میکشند.
عکس: کوثر برای تشکر از دخترهای خادم موکب داره براشون کش مو میدوزه
#زیارت_اربعین
#مادختردارها
#خونمون
هو
میدانید؟ من همیشه دلم میخواسته یک کتاب بیشعوری وطنی بنویسم. توی هر فصلش تصویر کنم نوعی از بیشعوری را. نوعی که خیلی آزارم داده. هر بار هم که یک مورد دیگر میبینم، بار مسوولیت نوشتن بیشعوری بیشتر روی دوشم سنگینی میکند.
الان شانههایم سنگین است و چند دقیقه پیش داشتم زیر لب مرده و زنده یک نفر را فحش میدادم.
همسرم دیشب میگفت: دیدی اونقدر فلانی رو نفرین کردین، چه بلایی سرش اومد؟
دیشب از ناله و نفرین متنفر شده بودم ؛اما در مواجهه با آدم نفهم چه میتوان کرد؟ دعا کنم که نیست و نابود شود، خوب است؟
دیشب با وجود همه مشغلههای قبل سفر، رفتهام مطب دکتر دخترم. نشستهام توی صف. بعد منشی گفته: برو من به خانم دکتر میگم براش دارو بنویسه. گفتهام: مطمئن باشم? فردا باید حتما داروشو مصرف کنهها. میدانم قیافهام آمیزهای بوده از خستگی و التماس و ناله. آدم گاهی بی آینه هم میتواند خودش را ببیند. از کوفتگی بدنم و دهانم که سخت باز میشد. خیالم را راحت کرد. من اما باز هم به تاکید ادامه دادم.
توی ترافیک دیوانهکننده آخر هفته شهرهای ساحلی، از سه شهر عبور کردم تا رسیدم خانه. رسیدم و منتظر پیامک بیمه بودم. تا ۲ نیمه شب موبایل خودم و همسرم را چک میکردم. هر دینگ، یک بار امیدم را ناامید کرد.
به موبایل منشی زنگ میزنم، خاموش است. مطب کسی نیست. توی کد ملی دخترم دارویی ثبت نشده.
میتوانم زیر لب مرده و زنده کسی را فحش ندهم؟
#بیشعوری
هدایت شده از خط روایت
کوثر علیپور
خطها و پارهخط هایی که توی دفتر ریاضیمان میکشیدیم دم به دم سایز عوض نمیکرد. خط سیاه روی پارکتمان اما متحرک بود. جان داشت و مدام از چیزی تغذیه میکرد و تپل تر میشد. فرود را صدا زدم که او هم ببیند. کنارش چمباتمه زدم. خط سیاه روی پارکت دم به دم قطور تر میشد و کش میآمد. یک عالم مورچه از کنار پایه مبل میگذشت و خودش را به دیوار انتهای مبل میرساند. سرخ و قهوهای و سیاه. کوچک و درشت. "انگار غذایی چیزی اینجاست". فرود گفت نه چیزی نیست. بعد طوری خم شد که زیاد به ستون فقراتش زحمت ندهد. شاید هم به عمد نمیخواست که ببیند. "توّهم زدیا! من که چیزی نمیبینم!" مادر همیشه میگوید تا عقل و چشم پسرها یکجا شود طول میکشد. من هم همیشه سر همین دستش میاندازم. میگویم عقل و چشمش شبیه جورابهاش یکی شرق است و یکی غرب. مورچههای زیر کاناپه هم از شرق و غرب میآیند. انگار یک کیسه گندم یا یک کامیون شکر کسی پشت مبلها جاساز کرده باشند. "واقعا نمیبینی فرود؟" انکار میکند. انگار مورچههای خانه همسایه هم آمدهاند اینجا بس که تعدادشان زیاد است. فرود میگوید خب حالا مورچهاند دیگر. میگوید چیزی نیست. بیجهت جمع شدهاند دور هم. متراکم و نزدیک به هم میروند. فرود چشمش را از مورچهها میگیرد. من دست برنمیدارم. جلوتر میروم. جایی مینشینم که پراکنده نشوند. سر خم میکنم تا مقصدشان را ببینم، دور است، از پایهمبل خیلی دور است و دیده نمیشود. "حتما شیرینیای چیزی ریخته اونجا، هیچ هم بعید نیست دست گل جنابعالی باشه" فرود از جاش میپرد. میگوید "من؟". مطمئنتر میشوم. "این همه مورچه اینجاست، حتما یه چیزی خوردی باز" یاد چیزکیکی میافتم که پدر دیروز خریده بود. فقط من سهمم را نخورده بودم. سرم درد میکرد دیشب. میروم سراغ یخچال. جعبه سر جایش است. حتی چسبش هم دست نخورده. بیرونش میآورم. دلم میخواهد بخورمش. پدر گفت با پنیر ماسکار ایتالیایی درست شده. دهانم پر از بذاق گرم و شور میشود. برای فرود پرتقالی گرفته بود برای من براونی. جعبه سبکتر از حالتی است که یک چیز کیک تویش باشد. درش را باز میکنم. خالیست. خالیِ خالی. فقط یک قاشق وانیل و یک اسلایس پرتقال نیم خورده توی جعبه است. حرفهای بوده هر که قاپیده. کسی جز فرود اینطور حرفهای به یخچال شبیخون نمیزند. دستم نوچ میشود. با جعبه میآیم کنار مبل. " تو خوردیش؟ یالا اعتراف کن تا جعبهشو تو حلقهت نکردم".
_پسر سیاوش که اعتراف نمیکنه
اسم فرود را بابا بزرگ رویش گذاشت. اینکه نام پسر سیاوش است را هم بابا بزرگ یادش داده. من همیش میگویم شبیه هواپیمای گندهبکی است که فرود میآید. حواسم هست پایم را روی مورچهها نگذارم. حالا دیگر از همین بالا هم مشخصاند. به این فکر میکنم که چند مورچه اینجا جمع شدهاند؟ صدتا؟ هزار تا؟ ده هزارتا؟ زیاد تا. این را مطمئنم فقط. فرود میگوید مورچهای نمیبیند. تلوزیون را روشن میکند. مردی شق و رق نشسته و اخبار میگوید. فرود میگوید چیزکیکم را نخورده. میگوید بیخود پی مورچهها را میگیرم آن پشت چیزی نیفتاده. مورچهها دو جین زاییدهاند. زیاد میشوند و باز زیاد میشوند. از بالا میآیند از پایین میآیند، از زیر میز و گلدان هم. فرود صدای تلوزیون را زیاد میکند. درباره مسکن حرف میزنند. شاید هم اسکان. از موکبهای مسیر اربعین هم. من حواسم گرم مورچههاست. صدای گوینده را میشنوم و یک سمت مبل را کمی جابهجا میکنم. باید سر در بیاورم این زیر چیست. ماجرا چیست که اجتماعشان مدام تپلتر و کشیدهتر میشوند. درست شبیه یک جوان چهارشانه و رعنا. فرود مورچهها را میبیند و شانه بالا میاندازد. اگر نخواهد چیزی را ببیند هیچجوره نمی.بیند. طرف دوم مبل را میکشم جلو. مبل فاصله میگیرد از دیوار. مورچهها دور یک تکه کیک سفید حلقه زدهاند. فرود رنگ عوض میکند. میپرد و تکه کیک و پنیر را از روی زمین برمیدارد. بعد سریع میگوید"دیدی چیز مهمی نبود؟". انکار میکند. شبیه بوقلمونی از ترس پف کرده و به روی خود نمیآورد تکه کیکی اینجا بوده. که چیزکیکم را او خورده. پاره خط از هم باز میشود. مورچهها پخش میشوند. صف تکه تکه میشود. شبیه خرده شیشههای ریز که میروند به پای فرود. مورچهها کوچکند و زیاد. فرود اول میخندد. اما بعد از هروله و تعداد زیادشان دست و پا گم میکند. تلو تلو میخورد و تکه کوچک کیک دوباره روی زمین میافتد. گوینده اخبار میگوید بیست و یک میلیون نفر از همه جای جهان خود را به عراق رساندند. آدمها توی تصویر هوایی شبیه خطیاند که تپلتر میشوند. گوینده میگوید در اخبار بیبیسی هیچ اشارهای به این جمعیت نشده است. رد پنیر ماسکار پونه روی پارکت قهوهای رنگ اتاق مانده است. فرود آب دهانش را سخت قورت میدهد. من دلم میخواهد جزئی از آن خط قطور باشم که تلوزیون تصویر هواییاش را پخش میکند. فرود بوقلمونی باد کردهاست و مورچهها را انکار میکند.
#خط_روایت
#روایت_اربعین
هو
سلام عزیزان
روایتهای کانال "خط روایت ما" رو میتونید با نام یا بینام توی کانال یا صفحه خودتون منتشر کنید.
توی کانال که بگردید حتما روایتهایی متناسب با خودتون پیدا میکنید.
تابلو🖌
یادداشتهای یک نویسنده دونپایه
هو سلام عزیزان روایتهای کانال "خط روایت ما" رو میتونید با نام یا بینام توی کانال یا صفحه خودتون
مشکل کانال حل شد و الان عمومیه.
بفرمایید.
خونه خودتونه
هو
آیفون مدل "ده سال پیشم" بامبول درآورده. تاب ادامه ندارد و احتمالا هر روز آرزوی مرگ میکند. بیماری جدیدش، خاموشی به هنگام روشن شدن داده تلفن همراه است. انگار میگوید: "واقعا میخوای با من پیرمرد بری اینستاگرام؟ بیخیال" و چشمهایش را میبندد. من نمیخواهم بروم اینستاگرام، میخواهم فایل پیدیاف بخوانم. میخواهم با هنرجوها توی ایتا حرف بزنم.نمیفهمد. آیکون برنامهها را قاطی میکند.
دستت را که دراز کنی آب هست، ساندویچ همبرگر هست، فلافل و کبه و شربت آبلیمو و حلیب بالکاکائو هست. اما نمیشود گوشی را وصل کنی به شارژر و راه بروی و چیزهایی بخوانی یا بنویسی. اصلا راه نروی، همه جا که پریز نیست. من هم پاوربانک ندارم.
من آیفونم را میفهمم، متوجه سن و سالش هستم، متوجه تن لاغر و نحیف ۱۲، ۱۳ سانتیاش هستم. میدانم تجربه دوبار غرقشدگی دارد. میدانم یک بار مورد هجوم گوشتکوب خواهرزادهام قرار گرفته. میدانم یک تکه از السیدیاش را در یک پرتاب به مقصد موزاییکهای حیاط از دست داده. میدانم. میدانم روزهای زیادی کنارم بوده و یک عالمه صوت من را در حافظهاش دارد. اما بدجایی من را گذاشته. جایی که فکرش را نمیکردم.
نمیخواستم بدش را بگویم. هرچند خودش هوش و حواس درست و درمان ندارد و متوجه حرفهام نمیشود. فقط میخواستم عزیزانم بدانند، به یادشان هستم.
به دخترم میگویم: زهرا برای همه نیت کن. و بعد مجبورم یکی یکی برایش نام ببرم. عزیز و باباعلی، خالهها، دایی، خاله ... و خاله ... و خاله...های دیگر و خانم آقای ... و آقای ... . بعد میگویم بگو: هنرجوهای دوره نقداثر. بگو همه بچههای مبنا. بگو: همه بچههای کلاس داستاننویسی خانم... و تاجایی که زهرا مشتاق است نام میبریم.
حالا که تن بیجان آیفون توی دستم نیست و نمیشود دوستانم را شریک کنم، دست زهرا را گرفتهام و میشمارمشان. بعد فکر میکنم خدا چقدر دوستانم را دوست دارد. چقدر میخواهد همهشان را به واسطه زهرا بیاورد وسط مشایه که آیفون قدیمی را از دستم گرفته.
پینوشت: بیتاب نوشتن بودم
پینوشت۲: نسخه بیبازنویسی
#مشایه
#بیهوش_می_نویسم