eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
366 دنبال‌کننده
373 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
هو آیفون مدل "ده سال پیشم" بامبول درآورده. تاب ادامه ندارد و احتمالا هر روز آرزوی مرگ می‌کند. بیماری جدیدش، خاموشی به هنگام روشن شدن داده تلفن همراه است. انگار می‌گوید: "واقعا می‌خوای با من پیرمرد بری اینستاگرام؟ بی‌خیال" و چشمهایش را می‌بندد. من نمی‌خواهم بروم اینستاگرام، می‌خواهم فایل پی‌دی‌اف بخوانم. می‌خواهم با هنرجوها توی ایتا حرف بزنم.نمی‌فهمد. آیکون برنامه‌ها را قاطی می‌کند. دستت را که دراز کنی آب هست، ساندویچ همبرگر هست، فلافل و کبه و شربت آبلیمو و حلیب بالکاکائو هست. اما نمی‌شود گوشی را وصل کنی به شارژر و راه بروی و چیزهایی بخوانی یا بنویسی. اصلا راه نروی، همه جا که پریز نیست. من هم پاوربانک ندارم. من آیفونم را می‌فهمم، متوجه سن و سالش هستم، متوجه تن لاغر و نحیف ۱۲، ۱۳ سانتی‌اش هستم. می‌دانم تجربه دوبار غرق‌شدگی دارد. می‌دانم یک بار مورد هجوم گوشت‌کوب خواهرزاده‌ام قرار گرفته. می‌دانم یک تکه از ال‌سی‌دی‌اش را در یک پرتاب به مقصد موزاییک‌های حیاط از دست داده. می‌دانم. می‌دانم روزهای زیادی کنارم بوده و یک عالمه صوت من را در حافظه‌اش دارد. اما بدجایی من را گذاشته. جایی که فکرش را نمی‌کردم. نمی‌خواستم بدش را بگویم. هرچند خودش هوش و حواس درست و درمان ندارد و متوجه حرفهام نمی‌شود. فقط می‌خواستم عزیزانم بدانند، به یادشان هستم. به دخترم می‌گویم: زهرا برای همه نیت کن. و بعد مجبورم یکی یکی برایش نام ببرم. عزیز و باباعلی، خاله‌ها، دایی، خاله ... و خاله ... و خاله...‌های دیگر و خانم آقای ... و آقای ... . بعد می‌گویم بگو: هنرجوهای دوره نقداثر. بگو همه بچه‌های مبنا. بگو: همه بچه‌های کلاس داستان‌نویسی خانم... و تاجایی که زهرا مشتاق است نام می‌بریم. حالا که تن بی‌جان آیفون توی دستم نیست و نمی‌شود دوستانم را شریک کنم، دست زهرا را گرفته‌ام و می‌شمارمشان. بعد فکر می‌کنم خدا چقدر دوستانم را دوست دارد. چقدر می‌خواهد همه‌شان را به واسطه زهرا بیاورد وسط مشایه که آیفون قدیمی را از دستم گرفته. پی‌نوشت: بی‌تاب نوشتن بودم پی‌نوشت۲: نسخه بی‌بازنویسی
سارا و حیدر دارند بساط پذیرایی از زوار رو آماده می‌کنند.
هدایت شده از خط روایت
هو عده‌ای دور میدان بزرگی در بغداد ایستاده بودند و جلوی ماشینها را می‌گرفتند. من خیال کردم اینها هم مثل ما مسافرند. دنبال ماشین می‌گردند برای نجف. بعد یکیشان آمد جلو ماشینمان و به راننده چیزی گفت. راننده پرسید: مبیت؟ و همسرم بی‌مشورت جواب مثبت داد. منطقی بود. باید می‌ماندیم. کداممان می‌توانست دنبال ماشین بگردد؟ من پرسیدم: اجاره‌ش چقده؟ مرد کنار میدان حالا سرش را آورده بود توی ون و بلند بلند حرف می‌زد و من تنها "بفرما خانم" را حالی‌ام می‌شد. همسرم گفت: چقد چیه، می‌خوان از ما پذیرایی کنن. مرد یک عرب عراقی تمام عیار بود. هیکل و قدش، رنگ پوستش و دشداشه‌اش قبل حرف زدن هم داد می‌زدند عراقی‌ست. چیزی توی نگاهش باعث می‌شد بی‌حرف دنبالش راه بیفتیم. برقی که انسانیت را تضمین می‌کرد. چیزی که بر خلاف ظاهرش آشنا بود و بعدا فهمیدم قبلا توی نگاه پدرم دیده بودمش. وقت‌هایی که می‌روم به زادگاهم، پدرم حوالی زمان رسیدنمان می‌آید توی کوچه. برف ببارد یا انجیر بپزد، برایش فرقی ندارد. در ماشین را باز می‌کند و وسیله‌ها و بچه‌ها را می‌برد تو. مادرم قبلا از دخترهایم پرسیده "چی میل دارین؟" و بابا می‌گوید: باباجان سردتون نیست؟ گرمتون نیست؟ مادرم بعد روبوسی و پاک کردن اشکهاش می‌رود توی آشپزخانه. صدایش می‌رسد: چایی؟ نهار؟ و محتویات کابینت‌ها و یخچال را می‌شمارد. همسرم نشست روی جدول و دینارها را برای راننده می‌شمرد و تا کارش تمام شود، تمام کوله‌ها و کالسکه‌هایمان رفته بود روی سقف ون مرد دعوت‌کننده. یک پسر جوان نشست پشت فرمان و ما را برد تا حسینیه سیده خوله نزدیکی حرم کاظمین. فرش، کولر، تشک، پتو، دستشویی تمیز، حمام و یک یخچال پر از مای بارد. انگار آن مرد سر میدان نیازهای ما را ازمان پرسیده بوده. دکترجعفر که فیزیک خوانده و با هر "حسین" اشکش می‌بارد، همسرم را برد بیمارستان. همسرم بعد جستجوی ماشین در مرز گرمازده‌ شده بود. گروه گروه زن و مرد ایرانی می‌آمدند توی حسینیه. ظاهرا شب اول پذیرایی از زائران اربعین است. جوانهای عراقی انگار غافلگیر شده‌اند. عده‌ای توزیع آب خنک استریل را بر عهده گرفته‌اند. عده‌ای تشک و پتو را ساماندهی می‌کنند و عده‌ای با پرده‌های رنگارنگ زنانه را از مردانه جدا می‌کنند. من تعجب می‌کنم، همه نوع امکاناتی هست چرا پرده نیست. کوثر)دختر ۱۲ ساله‌ام( با عربی تازه زبان‌بازکرده‌اش سوال من را پرسیده از جوانها. می‌گوید: پرده‌شان آماده نشده. سارای یک ساله‌ام نمی‌خوابد. مدت زیاد تشنگی و گرسنگی شیرم را کم کرده. به کوثر می‌گویم: برو بگو یه کم غذا دارن برای بچه؟ بگو پول بدیم می‌رن برامون غذا بخرن؟ بگو ما اینجارو بلد نیستیم. ساعت به وقت محلی، حدود یک شب است. زنی کلید برق را نشان می‌دهد و به پسر جوان می‌فهماند که نمی‌تواند توی نور بخوابد. کوثر خوش خبر بر می‌گردد."مامان می‌خوان غذا بیارن". پیش خودم فکر می‌کنم یک نفرشان رفته از خانه لقمه‌ای از اضافه شامش را بیاورد. سارا مدام بیدار می‌شود، کمی شیر می‌خورد، دقایقی می‌خوابد و دوباره. بالای سر سارا می‌نشینم. خیال می‌کنم یادشان رفته، یا جدی نگرفته‌اندمان. کوثر که نقش مترجمی پدرش را برعهده گرفته، با یک کارتن از مردانه می‌آید. قوطی‌های قرمز نوشابه را می‌گذارد کنار زنهای بیدار و بعد یکی از پسرها با سینی ساندویچ می‌آید تو. همراهان را تکان می‌دهم و "غذا غذا" می‌کنم. نان ساندویچی لوزی، کباب کوبیده، خیارشور و مخلفات. سارا گاز می‌زند و با هر لقمه می‌گوید: ببه ببه. تمام لیست نیازهایمان تیک سبز خورده. مردها با اشاره و پچ‌پچ حرف می‌زنند که مهمانها آرام بخوابند. کنار سارا دراز می‌کشم و خیالم از بابت همه راحت است. خیالم شبیه خانه پدری راحت است. ✍ شیرین هزارجریبی 📝 روایت ۲۹۳ @khatterevayat
هدایت شده از آیھ
ماجرایی که این رمان بر بستر آن شکل گرفته، اتفاقات روزهای نهم و دهم دی ماه ۱۳۵۷ در مشهد است. اتفاقات این دو روز، از مهم ترین اتفاقات دوران مبارزات مردم ایران بر ضد رژیم شاهنشاهی است که در این رمان، به خوبی روایت، و به تصویر کشیده شده است. از نکات مثبت آن می توان به زبان گویا و روان این کتاب اشاره کرد؛یادآور می شود، این کتاب در ۳۶۰ صفحه منتشر شده است و انشارات صهبا آن رابه چاپ رسانیده است. چغک به معنای گنجشک است،وداستان درباره ی پسر بچه ای مخالف رژیم شاهنشاهی است که مقام معظم رهبری به خاطر سن کم، به ایشان ، لقب چغلک را میدهند.این داستان جذاب،به قلم آقای علی اصغر عبادی به تحریر در آمده است. این کتاب را به تمامی کودکان و نوجوانان (بالای نه سال) کتاب خوان پیشنهاد میکنم! یا علی مدد 🔮https://eitaa.com/askzsl🔮