eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
366 دنبال‌کننده
373 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خط روایت
هو عده‌ای دور میدان بزرگی در بغداد ایستاده بودند و جلوی ماشینها را می‌گرفتند. من خیال کردم اینها هم مثل ما مسافرند. دنبال ماشین می‌گردند برای نجف. بعد یکیشان آمد جلو ماشینمان و به راننده چیزی گفت. راننده پرسید: مبیت؟ و همسرم بی‌مشورت جواب مثبت داد. منطقی بود. باید می‌ماندیم. کداممان می‌توانست دنبال ماشین بگردد؟ من پرسیدم: اجاره‌ش چقده؟ مرد کنار میدان حالا سرش را آورده بود توی ون و بلند بلند حرف می‌زد و من تنها "بفرما خانم" را حالی‌ام می‌شد. همسرم گفت: چقد چیه، می‌خوان از ما پذیرایی کنن. مرد یک عرب عراقی تمام عیار بود. هیکل و قدش، رنگ پوستش و دشداشه‌اش قبل حرف زدن هم داد می‌زدند عراقی‌ست. چیزی توی نگاهش باعث می‌شد بی‌حرف دنبالش راه بیفتیم. برقی که انسانیت را تضمین می‌کرد. چیزی که بر خلاف ظاهرش آشنا بود و بعدا فهمیدم قبلا توی نگاه پدرم دیده بودمش. وقت‌هایی که می‌روم به زادگاهم، پدرم حوالی زمان رسیدنمان می‌آید توی کوچه. برف ببارد یا انجیر بپزد، برایش فرقی ندارد. در ماشین را باز می‌کند و وسیله‌ها و بچه‌ها را می‌برد تو. مادرم قبلا از دخترهایم پرسیده "چی میل دارین؟" و بابا می‌گوید: باباجان سردتون نیست؟ گرمتون نیست؟ مادرم بعد روبوسی و پاک کردن اشکهاش می‌رود توی آشپزخانه. صدایش می‌رسد: چایی؟ نهار؟ و محتویات کابینت‌ها و یخچال را می‌شمارد. همسرم نشست روی جدول و دینارها را برای راننده می‌شمرد و تا کارش تمام شود، تمام کوله‌ها و کالسکه‌هایمان رفته بود روی سقف ون مرد دعوت‌کننده. یک پسر جوان نشست پشت فرمان و ما را برد تا حسینیه سیده خوله نزدیکی حرم کاظمین. فرش، کولر، تشک، پتو، دستشویی تمیز، حمام و یک یخچال پر از مای بارد. انگار آن مرد سر میدان نیازهای ما را ازمان پرسیده بوده. دکترجعفر که فیزیک خوانده و با هر "حسین" اشکش می‌بارد، همسرم را برد بیمارستان. همسرم بعد جستجوی ماشین در مرز گرمازده‌ شده بود. گروه گروه زن و مرد ایرانی می‌آمدند توی حسینیه. ظاهرا شب اول پذیرایی از زائران اربعین است. جوانهای عراقی انگار غافلگیر شده‌اند. عده‌ای توزیع آب خنک استریل را بر عهده گرفته‌اند. عده‌ای تشک و پتو را ساماندهی می‌کنند و عده‌ای با پرده‌های رنگارنگ زنانه را از مردانه جدا می‌کنند. من تعجب می‌کنم، همه نوع امکاناتی هست چرا پرده نیست. کوثر)دختر ۱۲ ساله‌ام( با عربی تازه زبان‌بازکرده‌اش سوال من را پرسیده از جوانها. می‌گوید: پرده‌شان آماده نشده. سارای یک ساله‌ام نمی‌خوابد. مدت زیاد تشنگی و گرسنگی شیرم را کم کرده. به کوثر می‌گویم: برو بگو یه کم غذا دارن برای بچه؟ بگو پول بدیم می‌رن برامون غذا بخرن؟ بگو ما اینجارو بلد نیستیم. ساعت به وقت محلی، حدود یک شب است. زنی کلید برق را نشان می‌دهد و به پسر جوان می‌فهماند که نمی‌تواند توی نور بخوابد. کوثر خوش خبر بر می‌گردد."مامان می‌خوان غذا بیارن". پیش خودم فکر می‌کنم یک نفرشان رفته از خانه لقمه‌ای از اضافه شامش را بیاورد. سارا مدام بیدار می‌شود، کمی شیر می‌خورد، دقایقی می‌خوابد و دوباره. بالای سر سارا می‌نشینم. خیال می‌کنم یادشان رفته، یا جدی نگرفته‌اندمان. کوثر که نقش مترجمی پدرش را برعهده گرفته، با یک کارتن از مردانه می‌آید. قوطی‌های قرمز نوشابه را می‌گذارد کنار زنهای بیدار و بعد یکی از پسرها با سینی ساندویچ می‌آید تو. همراهان را تکان می‌دهم و "غذا غذا" می‌کنم. نان ساندویچی لوزی، کباب کوبیده، خیارشور و مخلفات. سارا گاز می‌زند و با هر لقمه می‌گوید: ببه ببه. تمام لیست نیازهایمان تیک سبز خورده. مردها با اشاره و پچ‌پچ حرف می‌زنند که مهمانها آرام بخوابند. کنار سارا دراز می‌کشم و خیالم از بابت همه راحت است. خیالم شبیه خانه پدری راحت است. ✍ شیرین هزارجریبی 📝 روایت ۲۹۳ @khatterevayat
هدایت شده از آیھ
ماجرایی که این رمان بر بستر آن شکل گرفته، اتفاقات روزهای نهم و دهم دی ماه ۱۳۵۷ در مشهد است. اتفاقات این دو روز، از مهم ترین اتفاقات دوران مبارزات مردم ایران بر ضد رژیم شاهنشاهی است که در این رمان، به خوبی روایت، و به تصویر کشیده شده است. از نکات مثبت آن می توان به زبان گویا و روان این کتاب اشاره کرد؛یادآور می شود، این کتاب در ۳۶۰ صفحه منتشر شده است و انشارات صهبا آن رابه چاپ رسانیده است. چغک به معنای گنجشک است،وداستان درباره ی پسر بچه ای مخالف رژیم شاهنشاهی است که مقام معظم رهبری به خاطر سن کم، به ایشان ، لقب چغلک را میدهند.این داستان جذاب،به قلم آقای علی اصغر عبادی به تحریر در آمده است. این کتاب را به تمامی کودکان و نوجوانان (بالای نه سال) کتاب خوان پیشنهاد میکنم! یا علی مدد 🔮https://eitaa.com/askzsl🔮
هدایت شده از آیھ
تازه این روحیه را در او پیدا کرده بودم،مثل من تلاش می کرد،از کنار آدم ها بی تفاوت رد نمی شد،مهربان بود و مهم تر از همه:کتاب دوست نداشت، عاشق کتابها بود.زنگ های تفریح غرق می شدیم درون دریای کتابها و داستانها و روایتها،طوری که دیگر صدای زنگ هم نمی توانست مارا نجات دهد. کم کم جمع دو نفره مان شد سه چهار نفر،بقیه هم مشتاق بودند کتابهای تازه ای که آورده بودیم بخوانند ،این طور شد که کتابخانه کوچک ما متولد شد.ما از خانه کتاب میآوردیم و زنگ های تفریح می نشستیم روی نیمکت جلوی کلاس و کتاب ها را رد و بدل می کردیم،یکی می گفت :این کتاب مال کیه؟درباره ی چیه؟ دیگری می گفت:مال من نیست ولی من قبلا قرض گرفته بودمش از اینجا،درباره ی دختری هست که... کارمان به جایی رسید که یک جمعی حلقه ای کوچک کف سالن مدرسه درست می کردیم و آن گوشه ی دنج کف زمین مینشستیم و وسط مان کپه ای تلمبار شده از کتاب بود و ما کتاب ها همدیگر را رد و بدل می کردیم،کتاب می خواندیم و درباره شان حرف می زدیم،همیشه هم یک عده ای بودند که یک جوری نگاه مان می کردند،برایشان خنده دار بود این صحنه،که کف سالن نشسته بودیم و کتاب می خواندیم و من و او با غرور به کپه ی کتابها نگاه می کردیم.قبل از اینکه باهم دوست صمیمی شویم مم با او دوست بودم ولی محل نمی گذاشتم آن موقع من با آنها دوست بودم، آنها گروه سه نفره ی خفنی بودند،البته از نظر من خفن، نمی دانم چرا ،شاید چون سنگین بودند و همه دلشان می خواست با آنها دوست شوند،می رفتم با آنها ،در گروه سه نفره ی آنها انگار اضافی بودم،به خودم می گفتم آنها دوستهای من اند،اما فهمیدم خودم را گول می زنم ولی به گول زدن خودم ادامه دادم تا اینکه توی صورتم به من گفتند:برو!..._من تنها شدم توی مدرسه،هنوز هم گاهی سعی می کردم با آنها دوست شوم ولی نمی شد،آنها مرا نمی خواستند.من فهمیدم اشتباه کردم،او دوست بهتری از آنها بود،رفتم و به او گفتم کار اشتباهی کردم و کتابخوانی از همانجا جرقه خورد .بعد ازفصل پربار امتحانات هم تابستان هم مثل برق آمد.من در تابستان یک کانال در ایتا داشتم که کار زیادی نمی کرد و او عضو کانالم بود، پیشنهاد داد مدیر کانال شود گفتم چه بهتر از این؟مدتی کانال به همان شکل بود تا یاد کتابخوانی مدرسه افتادیم و پیشنهاد ریویوی یا معرفی کتاب را داد و من پذیرفتم.حالا هم شروع کار ماست،می خواهیم تغییر جهت کانال را شروع کنیم کنار معرفی کتاب،پروفایل و پس زمینه و تم بدهیم،می خواهیم کف سالن مدرسه ،بنشینیم و باهم تجربیات مان را درباره ی بهترین اختراع تاریخ بشر(کتاب)رد و بدل کنیم به تاریخ ۱۳_۶_۱۴۰۲ 🔮https://eitaa.com/askzsl🔮
چرا اینقدر یاد این خادمام؟
اینم تصویر بیرون حسینیه سیده خوله
هو پارسال دوست‌های عراقی‌مان برای دخترم تولد گرفته بودند. دو روز مانده به اربعین. کادوهای تولد، ششصد دینار بود. دینارها را نگه داشتیم ته کیفمان. هیچکدام چیزی نگفتیم اما دلمان می‌خواست این پولها را نبریم صرافی. امسال دستمان خالی بود. فکر می‌کردیم نرفتن، بیشتر به نفع اقتصاد خانواده است. بعد پول جور شد. چطور؟ مثلا یک نفر توی روضه، زد روی شانه‌ همسرم و حلالیت طلبید. گفته بود؛ چهار سال پیش مبلغی را بدهکار بوده. مثلا دستمزد کلاس‌هایی که برگزار کرده بودم، هفته قبل از سفر واریز شد. مثلا یک نفر تماس گرفت و گفت: ده تومن پول دارم، نمی‌خوامش. دوست دارم شما ببرین کربلا. امروز محتویات کیف سفرم را خالی کردم. توی جیب پشت کیفم یک اسکناس عراقی بود. برش گرداندم همانجا. یاد دینارهای سال گذشته افتادم. کسی نشنید که گفتم: آقا شمایید که مارا می‌برید؛ ما از کرده‌هایمان توقع پاداش نداریم.
هدایت شده از آیھ
سلام! کیادنبال یه کتاب تاریخی هستن ولی همش کتاب هایی به پستشون می خوره که به درد سنشون نمی خوره؟ 😶 من براتون یه پیشنهاد عالی دارم! 😍 این کتاب جذاب به همراه نثر روان و عکس های طنز باعث میشه درک تاریخ برای نو جوون ها راحت بشه 😚 توی این کتاب از ساده ترین کلمات تاریخی گرفته تا سخت ترین داستان های تاریخ رو براتون خیلی روان توصیف کرده. حائز اهمیت است که این کتاب به قلم آقای حمید رضا شاه آبادی است. و نشر افق آن را به چاپ رسانیده است. این کتاب از داستانک های قدیمی است و ۹ جلد دارد. 🔮https://eitaa.com/askzsl🔮
هدایت شده از خط روایت
هو با دخترهام پی سوژه می‌گردیم. سوژه‌ها خادم‌های کوچک موکب‌اند. توی انگشت‌هایمان را پر از کش مو کرده‌ایم. دو دختر انگار بلندگوی وانت دست گرفته‌اند و دارند جنسشان را تبلیغ می‌کنند. نه، انگار یواشکی بلندگوی وانت را برداشته‌اند. می‌خندند و داد می‌کشند. "بفرما اسپری گلاب- بفرما اسپری گلاب" . می‌‌خوانند و پیس پیس می‌پاشند. دست دخترهام را می‌کشم سمت گلابی‌ها. می‌گویم: "خانم بفرما اسپری گلاب، پاشیدی تو چش و چارمون". از لحنم می‌فهمند شوخی می‌کنم یا از چشمهام که بازی‌شان می‌گیرد؟ حالا دخترهای من و گلابی‌ها دست به یکی کرده‌اند تا من خیس گلاب شوم. با زور مادری، اسپری‌ها را می‌گیرم. می‌پاشم و می‌گویم: چشاتونو ببندین، خودتون خواستین. حسابی که بوی گلاب می‌پیچد، اسپری‌ها را پس می‌دهم. چهار دختر هنوز هم از خنده نمی‌توانند حرف بزنند. بغلشان می‌کنم و خداحافظی می‌کنیم. دختر هفت ساله‌ام می‌گوید: مامان انتقام خوبی گرفتی. و دختر بزرگم چیزی یادش می‌آید. می‌ایستم تا بروند به گلاب‌پاش‌ها، هدیه بدهند. ✍ شیرین هزارجریبی 📝 روایت ۴۱۶ @khatterevayat
هو ساعت ۸: لباسهای روی بند را از دست خورشید نجات می‌دهم. دلم می‌خواهد همان چند دقیقه هم بی ضد آفتاب توی حیاط نباشم. جوری که مطمئن باشم خدا می‌شنود می‌گویم: پ کی تموم می‌شه؟ ساعت ۹: من توی حیاط پشتی، ظروف برنجی را می‌ساییدم و سارا توی آب‌کف‌ها می‌غلتید. ساعت ۱۲: سارا را از حمام درآوردم، پوشکش کردم و گذاشتم باد بپیچد لای موهایش و لخت بچرخد توی خانه. ساعت ۱۷: با زهرا و سارا رفتیم توی حیاط، بچه‌ها دوچرخه‌سواری کردند. ساعت۱۹: طوفان برق را برد. یک ربع دنبال چراغ قوه گشتیم و ۴۵ دقیقه سایه‌بازی کردیم. ساعت ۲۳: پتوهای روی دخترها را مرتب کردم و برای خودم دنبال لحاف بودم.
هو همسرم خودش را تا اتاق رییس اداره گذرنامه رساند. گفتند: باید صبر کنید، کم کمش هفت، هشت روز. دخترها کوله بسته بودند. من روی میز نهارخوری را پر کرده بودم از بطری‌های دارو و غذای سفر. همسرم نشست روی زمین و تکیه داد به مبل. گفت: نمی‌خواد عجله کنین. همسفرانمان قم بودند، منتظر ما.  زهرا دمر افتاده بودروی بالشت؛ اما بالشت مانع صدای بلند گریه‌اش نبود. کوثر پاهاش را بغل کرده بود و پدر را نگاه می‌کرد.  سفره نهار را پهن کردم. نیامدند. ششم صفر بود. تلویزیون بقیع را نشان می‌داد. گفتم: فقط یه راه داریم، اگه قراره یکی پاسپورت سارا رو برسونه، امام حسنه. نگاهم کردند. نمی‌دانم چطور، اما چند ساعت بعد سامانه رهگیری مرسولات پستی، گذرنانه سارا سیفی را در نقطه پستی ساری نشان داد. آقای عزیزم، من می‌دانم که رمز بازشدن تمام گره‌ها دست شماست.