eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
366 دنبال‌کننده
369 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
هو به پیشنهاد دوست خوبم، فاطمه سادات موسوی👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻 اوایلشم ولی از بس خوبه، زودی گفتم بهتون😍
روضه اول ماه ربیع الثانی فریدونکنار انتهای پاسداران اول انتهای کوچه ۱۹ سیفی
والله غالب علی امره
هدایت شده از فاش
اگر از تو درباره غزه پرسیدند بگو به آنها در آنجا شهیدی است که شهیدی آن را حمل می کند و شهیدی از وی عکس میگیرد و شهیدی او را بدرقه می کند وشهیدی بر وی نماز می خواند *محمود درویش*
حجت الاسلام نخعیکودک کشی دوران نمرود.mp3
زمان: حجم: 9.8M
🔰 داستان شگفت‌آور کودک‌کشی دوران نمرود کودک‌کشی ویژگی مشترک طاغوت‌های زمانه است؛ از نمرود تا فرعون و رژیم موقت اسرائیل... بشنوید و بشنوانید. تا قلب‌هایتان محکم شود که نشانه ضعیف‌ترشدن همه طاغوت‌هاست.
هو از اونجا که مرض موازی‌خونیم، هنوز درمان نشده؛ امروز این کتاب رو هم شروع کردم🙈🙈 به پیشنهاد کوثر البته
هو جواب آزمایش سارا را گذاشتیم روی زمین و تلفن‌هایمان را برداشته‌ایم. همسرم از صفحات عکس می‌گیرد و برای خواهرش ارسال می‌کند. همزمان من با خواهر همسرم تماس می‌گیرم که به محض رسیدن، عکس‌ها را ببیند. خودم صفحات را این ور و آنور می‌کنم و هر سه ثانیه به همسرم می‌گویم: ببین جواب داد. دستهایم را بین زانوهایم فشار می‌دهم، لب‌هایم خفیف می‌لرزد. چشمم به فلش‌های قرمز روی صفحه جواب است. مغرم خالی‌ست، خالی خالی. صوت خواهر همسرم پخش می‌شود که دارد چیزی می‌خورد و می‌گوید: ببین اینا هیچی نیس، به خاطر همون سرماخوردگیشه احتمالا. من می‌گویم: درباره صفحه اول هیچی نگفت، بهش بگو که hct پایینه. بعد دست‌هایم را به همسرم نشان می‌دهم و می‌گویم: الان سکته می‌کنم. خواهر همسرم صوت دیگری می‌فرستد. هنوز دارد غذا می‌خورد. توضیحاتی می‌دهد درباره گلبولهای قرمز و می‌گوید چون هموگلوبین و گلبولهای سفید همه نرمال هستند پس پایین بودن این پارامتر، اعتباری ندارد. لرزشم آرام می‌گیرد. سکته‌ام می‌پرد. صورتم را زیر دستهایم پنهان می‌کنم. همسرم هم چشمهایش را زیر دستش پنهان می‌کند. ممکن بود سارا مریض باشد و الحمدلله مریض نیست. اگر بود، من بودم و پدرش و خانواده من و خانواده پدرش و بیمارستان و دکترها، همه بعد خدا کمکمان می‌کردند. چهره لرزان پسربچه‌ای همسن و سال سارا آمده جلوی چشم من. سر تا پاش سیاه است. انگار با خاکه ذغال‌ها بازی کرده. چون بمبی با دمای ۸۰۰ درجه همه چیز اطرافش را ذغال کرده. شاید آن سیاهی روی بدنش خاکستر یکی از والدینش باشد. چه کسی قرار است او را بغل کند و ببرد دکتر؟
سلام🌾 ثبت نام دوره نقد اثر نزدیک است. اگر مایلید در این دوره شرکت کنید، به چند نکته دقت کنید. این نکات خلاصه‌ بسیار کوتاهی‌ست از دوره. 🟠 در این دوره، فرصت دارید دو داستان بنویسید. هر دوی این داستان‌ها نقد خواهند شد. 🟡 در فرصت دو هفته‌ای که مشغول نوشتن داستان هستید، تکنیک‌های پراهمیت دوره مقدماتی در قالب موشکافی بهترین داستانهای جهان، مرور خواهند شد. 🟠 در طول دوره هر هفته، دوشنبه‌ها از ساعت ۱۶، تکنیک‌هایی از نویسندگی با توجه به داستانهای شرکت‌کنندگان مورد بررسی قرار خواهند گرفت. این جلسات در فضای برنامه اسکای‌روم و به صورت آنلاین برگزار می‌شوند. 🟡 شما در تمام طول دوره یک گروه همنویس خواهید داشت. می‌توانید داستان‌هایتان را با مشورت اعضای گروه بنویسید و نسبت به داستان همه هم‌گروهی‌ها، نقد و نظر داسته باشید. 🟠 هر دو داستان شما در یک کانال که تمام هنرجویان دوره در آن عضو هستند، منتشر خواهد شد. 🟡 دوره در پیامرسان ایتا برگزار می‌شود. 🟠 اگر سوالی درباره دوره و کیفیت برگزاری آن داشتید، می‌توانید از شیرین هزارجریبی بپرسید. @shirin_hezarjaribi 🟡 زمان ثبت نام: از سوم تا ششم آبان ماه ۴۰۲ 🔴🔴 توجه داشته باشید که به محض باز شدن سایت مدرسه مبنا برای ثبت نام دوره نقد اثر، لینک ثبت نام توسط استادیار محترم، برای شما ارسال خواهد شد.🔴🔴 ارادتمند هزارجریبی پاییز ۴۰۲
هو روزی که خوشه‌های خشم تمام شد، به خودم گفتم: چه خوب که اجداد من آمریکایی نیستند. مخصوصا چه خوب که من متولد ایالت کالیفرنیا نیستم. به آدمهایی فکر می‌کردم، که یک صبح از کشاورز و زمین‌دار تبدیل شدند به اوکی‌ها. بعد راه افتادند به سمت غرب تا از گرسنگی نمیرند و بعد شدند برده باغداران غرب آمریکا و بعد یا از مریضی مردند یا از گرسنگی یا تفنگی پیدا کردند. چون باغداران حتی آب را مفت و مجانی به این آواره‌ها نمی‌دادند. من فکر می‌کردم، اگر پایم را روی خاک آمریکا بگذارم، بی‌شک استخوان پوسیده یکی از آن گرسنه‌ها زیر پایم خرد می‌شود. امروز اما از آمریکا آمدم همین نزدیکی‌ها. "یک تکه زمین کوچک" ماجرای پسری بود در رام‌الله. در همین کرانه باختری که همه عالم حالا می‌دانند کجاست. پسری که می‌خواهد فوتبالیست شود. صبح توپش را دریبل زنان از پله‌ها می‌برد پایین، که تمرین کند. کجا باید تمرین کند؟ توی کدام زمین؟ زمین فلسطین یا زمین اسراییل؟ او که کلیدی از ۵۰، ۶۰ سال پیش دارد مالک است، یا آنکه تانک دارد و دستش روی ماشه است؟ می‌دانید چرا آن بند اول را نوشتم؟ چون کریم و خانواده‌اش یک صبح پاییزی سبد به دست از تپه‌ها بالا می‌روند تا زیتون‌هایشان را بچینند. یک شهرک نشین اسراییلی، لوله هفت‌تیرش را به سمت پدر کریم می‌گیرد و می‌گوید: شما دیگه زیتونی ندارید تروریستا. قبل‌ترش چند سرباز اسراییلی، تصمیم گرفته‌اند مردها را جلوی زن و بچه‌شان کوچک کنند. همه را ردیف می‌کنند و دو انتخاب می‌دهند: متلاشی شدن مغز یا کندن تمام لباس‌ها. کریم همه اینها را دیده در حالیکه فقط ۱۲ سال دارد. حالا باید انتخاب کند، فوتبالیست شود یا اسلحه‌ای پیدا کند، اما فرق کریم با آدمهای توی خوشه‌های خشم این است: کریم مطمئن است می‌خواهد بماند و مقاومت کند. پی‌نوشت: اوکی‌ها اهالی آواره ایالت اوکلاهاما هستند. کسانی که به زور اسلحه دولت، زمین‌ها و خانه‌هایشان را رها کردند
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد