هو
اگر هنرجوی دورههای قبلی نقداثر بودهاید و متقاضی شرکت در دوره پیشرفته هستید (مجوز دارید☺️) ، لطفا به آیدی نقداثر پیام بدهید.
ثبت نام دوره پیشرفته تا پایان روز چهارشنبه ادامه دارد.
ارادتمند🌾🌾
آیدی نقداثر:
@naghd_asar_mabna
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و فکر هم نکنیم اگر از صبح تا شب شستیم و پختیم و روفتیم و دستمال از دستمان نیفتاد، خیلی فداکاریم.
با احترام به همه خانمهایی که تمام امورات خانه را یک تنه مدیریت میکنند.
سلام☺️🌾
از صبح، کتابهای صوتی طاقچه برام پخش نمیشن.
دلیلشو میدونید؟
هو
من باشم و یک گوشهی دنج و می و وی
یا نه، من و یک گوشهی دنج و وی و می
تو فتنه به پا کنی به رقص ابروت
من هم بکنم به پا بساط نه دی:)
#۹_دی
هو
کانال فصل زمستان دوره نقداثر، از دسترسم خارج شده. فاطمه- مدیر اجرایی مدرسه- کانال را میبیند و هنرجوها توی کانال هستند و پیام میدهند؛ چرا کانال خالیست؟ چون صاحبش کانال را گم کرده. یاد "نیم دانگ پیونگ یانگ" میافتم و کرهای ها که ادای اینترنت داخلی را درمیآوردند و فکر میکردند رضاامیرخانی دور از جانش یک چیزیش میشود. به نظرم سازندگان ایتا از فرمول همانها استفاده کردهاند. فرمول خفهکردن ملت. من پنج کانال دارم، همه کاری و همه حدود سی تا ۴۰ نفر عضو دارند و بعد از هزار بار امتحان کردن لینک کانال، به روز رسانی ایتا، خرید بسته اینترنت گرانتر به این نتیجه رسیدهم که سازنده ایتا فکر میکند "چه کسی غیر یک خرابکار میتواند چهار پنج کانال داشته باشد؟". میبینید؟ آدم خندهاش میگیرد. بعد هم مثل آدم و با احترام یک هشدار خشک و خالی نمیدهد که: "مشتری تو زیاده کانال داری، بس است، مگر آدمها ممکن است چه کاری داشته باشند با این نرم افزار درب و داغان ما؟" نه. کانال را حذف میکند، گروه را میریزد توی سطل آشغال، حال نکند با اسم مخاطبت پیامهاش را نشان نمیدهد. کسی هست رامش کند؟
لابد اگر هم اعتراض کنیم، زه بغل را به رخمان میکشند یا فکر میکنند یک چیزیمان میشود یا پرتوقعیم.
#بدحالی
#ایتا
#زه_بغل_پراید
#همه_مدل_مافیا
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
خانم شماره ۲۴!
از تو فقط سن و سال باقی مانده!
اما قصهات چیست؟
آن روز با چه نیتی به زیارت آمدهای؟
بچههایت همراهت بودند یا آنها را خانه دوستی آشنایی گذاشتی؟
اصلا مادر بودی یا نه؟
هدیه روز زن را روز قبل از همسرت گرفته بودی یا قرار جشن روز مادر را گذاشته بودید برای بعد از مراسم سالگرد حاجی؟
#پرونده_شخصیت
#معلوم_آسمان_و_زمین
| @mabnaschoole |
هو
عمویم یک کتابچه قرمز داشت، نمیدانم الان هم داردش یا نه. تویش یک سری حروف بیسر و ته نوشتهشدهبود و نقطه و خطهای متقاطع. عمویم از آن شببیدارهای بیابانگرد بود. از آنها که حرفها و رفتارشان پر از کد است. کدهایی از ماوراءالطبیعه. نمیدانم بیابانگردی را چرا نوشتم، شاید چون بینتیجه ماندن نقشههای گنج، عمو را کشید به کتابهای دعا و جادو جمبل. دخترعمویم از کتاب چندشش میشد. "این کتاب تو خونهست من نمیتونم بخوابم، انگار یه چیزای دیگهای هم با ما زندگی میکنن."
امشب سری زدم به کتابخانهام. مثل هزار بار دیگر در روز که سر میزنم. گاهی فقط میخواهم چند صفحه حالخوب کن بخوانم و بیشتر وقتها میخواهم کتاب ناتمامی را ادامه بدهم. چشمم افتاد به آن چهارتا. چهارتای کنار هم، مثل همه این یک ماه؛ میدانستم باید یکیشان را شروع کنم. اما کتابخانه را بستم.
استاد کلاسی که به خاطرش مجبورم این چند کتاب را بخوانم، جلسه اول از وضعیت absurd گفت. درباره اینکه نمیشود این کلمه را به فارسی ترجمه کرد. درباره اینکه این واژه برآمده از همان غرب است و هیچ کجای فرهنگ ما نبوده.
از کتابها چندشم میشود، به موجودات ناشناخته میمانند. شبیه دستهای توی تاریکی که تا نگاهشان میکنی دود میشوند.
پ.ن: دلم میخواست بلند بلند کنار شما فکر کنم. همین☺️🍃
#آلبرکامو
هو
چتها، حاوی کدهایی از ویژگیهای آدمها هستند.
به نظرتان، طرفین این گفتگوها چه ویژگیهایی دارند؟
اینجا👇🏻👇🏻 برایم بنویسید:
@shirin_hezarjaribi
هو
داشتم نخ دندان میکشیدم که شوری از لای همان دوتا دندان، همان جای همیشگی منتشر شد در دهانم. بعد بوی خون پیچید توی حلقم و بعد هی من مکیدم و تف کردم توی کاسه سفید روشویی و هی سرخی خونم کمرنگ شد زیر باریکه آب شیر. استخوانهای انگشتان دستم تیر کشیدند از بس مشت مشت آب مانده توی منبع حیاط را ریخته بودم توی دهانم. شیر را بستم و باقی خون را دادم پایین، خون خوردم.
"خون خورده" را یک ماه پیش خوانده بودم. دستم که گرفتم و سه چهار صفحه اول را خواندم، فکر کردم وقتی برسم به تهش، خزیده و رفته آن بالاهای لیست علاقمندیهایم. کنار "گور به گور" شاید، یا بالاتر. دو دلیل داشتم. اولی، محسن مفتاح بود. رد خون محله نارمک را زیر کفش محسن دنبال کردم تا رسیدم به بهشت زهرا. همان اول عاشق محسن شده بودم. عاشق تک بودنش. دانشجوی دکترای ادبیات عرب که رویایش کافههای بیروت باشد و نماز بخواند برای میت مردم و پول بگیرد، تک نیست؟
توی بهشت زهرا محسن نشست سر قبر پسرهای خانواده سوخته که قرآن سفارشی بخواند و پیامک بدهد به مادر سوختهها که سفارشتان انجام شد و پولش را بگذارد روی
پسانداز سفر لبنان و قصهاش همینجا تمام شد. انگار نویسنده میخواست یک آرزو و یک رشته تحصیلی و یک شغل و یک پدر را بچسباند به جسم یک آدم و فرار کند. پدر محسن هم قرآن میخواند سر قبرها در ابن بابویه.
دلیل دوم، حتما و بیبرو برگرد نثر بود. نثری که در عین روان بودن، آشنایی زدایی میکند از جملات. نثری که سکته نمیکند وسط روایت و عین خمیریست خوب ورز داده شده. نویسنده زبان را به خدمت گرفته بود تا رفت و آمد کند در زمان. و چه خوب میرفتیم به سالها قبل، زمان جنگ صلاحالدین ایوبی و برمیگشتیم به جنگ ایران و عراق و آب هم از آب تکان نمیخورد. نثر قبل رفتن به گذشته، آمادهمان میکرد، آنقدر آماده که از خودمان نمیپرسیدیم: چرا داریم میرویم به گذشته؟ اولش، یعنی شاید یکسوم اول کتاب، خیال کردم این جریان سیال ذهن است که ما را میبرد و برمیگرداند اما هرچه جلوتر رفتم کمتر نشانههای سیال ذهن دیدم و کمکم دیگر نفهمیدم غیر زبان، چه دلیلی هست برای رفتن به دل تاریخ جنگهای صلیبی. حسم شبیه کسی بود که گول خورده، گول یک ظاهر شسته و رفته و پاکیزه و سرخ از خون.
گفتم که خونخورده رمان بود؟ بله رمان بود. آن وسطها برای اینکه حجم داستان اندازه رمان شود، قصه مردن هرکدام از بچههای سوخته را خواندیم. بیربط به هم، بیربط به محسن مفتاح، بیربط به جنگهای صلیبی. نویسنده هر کدام را یک جور نفله کرد. یک جور پرخون. آخرش انگار سیر نشده باشد از کشتار، پسر پنجم را هم گذاشت توی دامن مادر میانسال سوختهها و به عنوان اختتامیه پسربچه پنج ساله پرت شد توی سدلتیان و پر.تمام. میخواست لابد نشان دهد کشتن تر و تمیز هم بلد است، بی قطرهای خون.
خون در تاریخ زیاد است. شاید به همین خاطر اسم رمان شده "خون خورده" و یک تکجمله ناقص، بینظم پاشیده شده لابلای صفحات رمان؛ "تاریخ پر است از..." . حالا و بعد یک ماه که حتی یکی از پرکنندههای تاریخ را یادم نیست، فکر میکنم تاریخ بیش از هر چیزی خون دل خورده. اما نمیدانم بعد نگارش "دن کیشوت" تا کنون چند نویسنده توانسته مخاطبش را با زبانبازی سرکار بگذارد.
#خون_خورده
هدایت شده از جریان
#مهمان قسمت پنجاه و هفتم
👤 محمدرضا کائینی؛ نویسنده و پژوهشگر تاریخ معاصر
👤 با میزبانی دکتر علیرضا زادبر
🔸
✍ با موضوع:
تکاپوی سیاسی فدائیان اسلام و سقوط پهلوی
🔹
📺 برنامه تلویزیونی جریان
شنبه | دوشنبه | چهارشنبه
ساعت ۲۰ | شبکه یک سیما
🔻
🆔 نشانی ما در صفحات اجتماعی:
@jaryan_tv1