نجابت وینتیج چرا باید فراموش بشه؟
چرا باید جاشو بده به زرقوبرقهایی که فقط فریاد میزنن، ولی چیزی نمیگن؟
لباسهای قدیمی، قصه داشتن.
یه چینِ دامن، یه یقهی گیپور، یه رنگِ پاستلی، همهشون نجیب بودن، آروم بودن، پر از احترام.
ولی حالا، انگار هر چی بلندتر باشه، هر چی بیشتر بدرخشه، بیشتر دیده میشه.
انگار سکوتِ زیبا دیگه جایی نداره.
➜@tabsare38
زندگی در تبصره۳۸
من ازت دلخورم، ولی هنوز دلم برات تنگ میشه. این تناقض لعنتی رو نمیدونم با کی باید قسمت کنم. با خ
همیشه وقتی کاری داری، پیدات میشه.
وقتی گرهت باز شد، منم میرم ته لیست.
نه یه سلام، نه یه "چطوری؟"
انگار من فقط یه راهحلم، نه یه آدم.
من اونم که همیشه بود،
ولی هیچوقت دیده نشد.
اونم که هر بار خودشو قانع کرد:
"شاید این بار فرق کنه...
ولی فرق نکرد.
اگه یه روزی دلت گرفت،
اگه یه روزی خواستی بیای،
فقط مطمئن شو که اومدی برای من،
نه برای کاری که ازم برمیاد...
#غریبه_آشنا
➜@tabsare38
یکی از مزایای بیبی فیسی و ریزه بودن اینه که خادما توی۲۱ساله رو بچه میبین و بهت شکلات و چیزای خوشمزه میدن😌😂
تازه کلی هم از خودت و حجابت تعریف میکنن..😂😌😎
➜@tabsare38
زندگی در تبصره۳۸
یکی اینجا خوشحال ترینه چونکه مامان باباش اومدن😌😁
وقتی بعد از دو ماه، صدای مامان و بابا دوباره توی گوشم پیچید، انگار همه دلتنگیهایم یکباره رنگ باخت. آغوششان، نگاهشان، حتی نفسهایشان، برایم مثل مرهمی بود بر زخمهای دوری.
اما فقط یک روز...
یک روز کنارشان بودم، و بعد دوباره چمدان، خوابگاه، خداحافظی...
دوباره آن لحظهی تلخ که پشت سرشان را نگاه میکنم و میبینم که دور میشوند، و من میمانم با بغضی که توی گلویم جا خوش کرده.
دلتنگی دوباره برگشت، اینبار سنگینتر.
انگار هر بار که میبینمشان، دلتنگتر میشوم.
انگار بودنشان، نبودنشان را سختتر میکند.
و حالا من ماندهام با خاطرهی یک روز،
و دلی که برای یک آغوش ساده،
برای یک "مواظب خودت باش"،
برای یک "دوستت داریم"،
تنگ شده...
#دلنوشته
➜@tabsare38