eitaa logo
زندگی در تبصره۳۸
1.1هزار دنبال‌کننده
705 عکس
232 ویدیو
0 فایل
برای وقتایی که دلت گرفته((:🍓 از روزمرگی های زندگی خوابگاهی تا، موشکافی از پشت پرده های دنیا،تحلیل سریال‌های شرقی و چینی...☕️🍫📽 جواب ناشناس ها اینجاست:🧸 @nashenas_tabsare38 برای پیشرفت شما قشنگا😌💗 https://eitaa.com/joinchat/4099933761Cad3c140e15
مشاهده در ایتا
دانلود
و کم کم زمزمه های رفتن از خونه گرم و نرم به خوابگاه...شروع میشه🙂🙂
زندگی در تبصره۳۸
تبریز از اغتشاشات خبری نبود ولی این برف و سرما و تعطیلی نذاشت به برنامه هام برسم🤌🏻😭
بعد سرما قطعی یوتیوب و تلگرام کل برنامه هاییکه برای کلاس ها و دوره هام ریخته بودم به باد داد و من و موندم یه مشت کاغذ که با برنامه ها خط خطی شده بود🤌🏻😭
زندگی در تبصره۳۸
بعد سرما قطعی یوتیوب و تلگرام کل برنامه هاییکه برای کلاس ها و دوره هام ریخته بودم به باد داد و من و
اینجا بود که یه رکورد جدید با یه سریال ۷۸ قسمتی چینی ثبت و بعدش ناول ۲۰۰۰صفحه ای سریال بی وقفه رو خوندم🤌🏻
درحال سلفون کشی میباشیم.... وقتی باید همه چیز رو تو یه چمدون بزرگ جا بدی ‌‌➜@tabsare38
زندگی در تبصره۳۸
درحال سلفون کشی میباشیم.... وقتی باید همه چیز رو تو یه چمدون بزرگ جا بدی ‌‌➜@tabsare38
دیگه هیچ مواد غذایی تو خونه نموند که بهش دستبرد نزده باشم😂🤦🏻‍♀ هرچی پیاز کوچولو بود جمع کردم برا خودم😌🤦🏻‍♀ ‌‌➜@tabsare38
با اینکه داره دوسال میشه که این مسیر رو تنهایی میرم و میام ولی بازم هر سری تا گریه نکنم و اشک بقیه رو درنیارم ول کن این مسیر نیستم😭🥲 ‌‌➜@tabsare38
هدایت شده از زندگی در تبصره۳۸
درسته درس خوندن تو یه شهر دیگه باعث میشه یاد بگیری چه جوری تو جامعه گلیم خودتو از آب بیرون بکشی، تو رو مستقل به بار میاره و ازت یه آدم پخته و باتجربه می‌سازه ولی همه اینا یه روی دیگه هم داره....رویی که کمتر کسی درباره‌ش حرف می‌زنه. زندگی مستقلی یعنی روبه‌رو شدن با تنهایی‌هایی که گاهی مثل یه دیوار سنگی جلوت سبز می‌شن. یعنی وقتایی که خسته از کلاس برمی‌گردی، ولی خبری از غذای آماده یا آغوش گرم نیست. باید خودت برای خودت باشی، حتی وقتی دلت می‌خواد فقط یه نفر بگه "خسته نباشی". 🫠✨
هدایت شده از زندگی در تبصره۳۸
گاهی شب‌ها، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شن و صدای خنده‌ها آروم می‌گیره، یه سکوت سنگین می‌نشینه روی دل آدم. اون‌وقت دلت می‌خواد فقط یه لحظه، فقط یه لحظه، در خونه رو باز کنی و بوی غذای مامان رو نفس بکشی. دلت برای صدای بابا تنگ می‌شه، برای دعوای خواهر کوچیکه، برای اون لیوان چای که همیشه بی‌دلیل خوش‌طعم‌تر بود. اما اینجا، توی خوابگاه، یاد می‌گیری که چطور با همین دلتنگی زندگی کنی. یاد می‌گیری که اشک ریختن گاهی شجاعت می‌خواد، نه ضعف. یاد می‌گیری که یه تماس کوتاه با خونواده، می‌تونه یه روز کامل رو نجات بده. و بعد، یه دوست میاد، با یه شوخی بی‌مزه، با یه لیوان چای، با یه جمله‌ی ساده: «امشب بیا جزوه بخونیم، فردا امتحانه!» و تو می‌فهمی که دلتنگی همیشه نمی‌مونه. می‌ره، جا می‌ده به لبخند، به امید، به رفاقت.
لحظه‌ای که چمدونم رو کشیدم دم در، مامان یه لبخند نصفه‌نیمه زد، بابا گفت: "مواظب خودت باش"، و من فقط سر تکون دادم و بی صدا در اغوش گرمشون فرو رفتم، چون اگه حرف می‌زدم، بغضم می‌ترکید. توی مسیر، همه چیز کند می‌گذره. هر پیچ جاده، یه خاطره رو یادم میاره. هر آهنگی که تو ماشین پخش می‌شه، یه تکه از خونه‌ست. یه تکه از من که جا مونده. ماشین که راه می‌افته، یه حس خالی می‌پیچه تو دل آدم، انگار داری یه فصل از خودت رو پشت سر می‌ذاری، و هنوز نمی‌دونی فصل بعدی چی برات داره. دلتنگی از همون لحظه‌ی رفتن شروع می‌شه، نه وقتی رسیدی، نه وقتی تنها شدی، بلکه همون لحظه‌ای که در خونه رو می‌بندی و می‌دونی تا مدت‌ها دیگه اون قفل با کلید تو باز نمی‌شه. ولی با همه‌ی اینا، یه گوشه‌ی دلم می‌گه: داری رشد می‌کنی، داری خودتو پیدا می‌کنی، و یه روزی برمی‌گردی، با یه دل پر از خاطره‌های تازه، و یه آغوش که هنوز همون‌قدر گرم مونده.
خیلی سردهه .... گرمایشی اتوبوس هم دکوریه خاموش انگار گرما نداره🤌🏻😭💔
از چاقوی خوشگل من😂😌