حال من همچون بهاران خیره در چشم زمستان
یکدفعه رنگش بریزد که رسیده وقت طوفان
_عماد_
نیامدی جانم چرا؟ چشم انتظارت مانده ام
امشب منم تنها ولی جانا کجا جا مانده ای؟
_عماد_
گفتش فراموشت کنم پس او مرا نشناخته
من عاشقم ! یار عزیزم هم مرا نشناخته
کی تو دیدی عاشقی را یاد یارش او براند؟
یا ندیده عاشقی را یا که او دیده ولی نشناخته
من از تمام تو پرم جانا ببین جان مرا
کی دیده جامی از عسل اما عسل نشناخته
سوخته در طلبت هر شب و هر شب قدمم
بیخیالش قصه من تا ابد شادی بهخود نشناخته
_عماد_
سعدي گويد "ترسم چو بازگردي از دست رفته باشم"
ترسم همين اما به طُره زلف چوگان مانند تو سوگند
گر از دسته رفته باشم هم با دو جام شراب گونه ات
به جنون بازگردم و نوشم از آن باده ناب نگاهت
_یه تیکه از قلبم_