هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌹🌹🌹🌹
http://eitaa.com/joinchat/2833907715G36ddf02ee7
حجاب فاطمی مخصوص بانوان👆ایتا آقا❌
💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام
👈 #مهربانترازیک_فرشته.....💎
👈 قسمت اول
روی تختم نشسته بودم، زانوهایم را بغل گرفته و خیره شده بودم به چهره معصوم پسرک دو ساله ام «ایلیا».
چقدرآرام و راحت و بی هیچ دغدغه و نگرانی خوابیده بود. با خودم گفتم: «خوش به حالش که هیچ غصه یی به دل کوچیکش راه نداره.» بی اختیار اشک هایم جاری شد. دلم برای ایلیا می سوخت. من با حماقت هایم در حق او و خودم ظلم کرده بودم. سرم را روی زانوهایم گذاشتم و آرام وبی صدا گریستم.
- باز که نشستی اینجا زانوی غم بغل کردی؟ آخه چرا با خودت همچین می کنی دختر؟ چرا داری خودتو عذاب می دی؟ اگه به فکر خودت نیستی، اگه غصه خوردن من از ذره ذره آب شدن تو برات مهم نیست، لااقل به فکر ایلیا باش!
با آمدن مادر فورا اشک هایم را پاک کردم و گفتم: « چیزی نیست مامان. دلم گرفته بود، همینطوری زدم زیر گریه.» مادر در حالیکه پتوی روی ایلیا رو مرتب می کرد، گفت:
« آره جون خودت، تو گفتی منم باور کردم! آخه کدوم آدمیه که روزی ده بار دلش بگیره و همینطوری بزنه زیر گریه؟ به جای اینکه خدا رو شکر کنی که بهت کمک کرد زودتر اون نامرد رو بشناسی، کز کردی کنج خونه و زار زار اشک می ریزی؟
پاشو، پاشو خجالت بکش. برو دست و صورتت رو بشور و زود بیا که شام آماده ست. «شعبان» هم اومده و سراغ تو وایلیا رو می گیره. می گه تا «سودابه» نیاد من شام نمی خوردم.» مادر دستم را گرفت تا از روی تخت بلندم کند. ته مانده بغضم را قورت دادم و گفتم:
« روم نمی شه به خدا. دیگه روم نمی شه تو چشمای آقای شعبان نگاه کنم. هر باری که با مهربونی نگام می کنه و بهم لبخند می زنه از خجالت آب می شم. من خیلی در حقش بدی کردم مامان.»
مادر اخم هایش را در هم کرد و گفت: « این حرفا چیه؟ هر چی بود تموم شده و دلیلی نداره که تو به گذشته ها فکر کنی. حکایت تو شده حکایت شاه می بخشه، شاه قلی نمی بخشه...
پاشو زود بیا یه لقمه غذا بخور تا این وروجک بیدار نشده!» دست و صورتم را شستم و در حالیکه مثل این چند ماه از دیدن آقا شعبان شرمنده بودم، به آرامی سلام کردم و سرسفره نشستم.....
👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️
💥برای دیدن بهترین پستها وداستانها به ما #بپیوندید_لمس_کن👇
http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7
#ذڪرهاےگرـღـگشا 👆👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام
👈 #مهربانترازیک_فرشته.....💎
👈 قسمت دوم
دست و صورتم را شستم و در حالیکه مثل این چند ماه از دیدن آقا شعبان شرمنده بودم، به آرامی سلام کردم و سرسفره نشستم.
آقاشعبان جواب سلامم را مثل همیشه با مهربانی خاصی که در صدایش موج می زد، علیک گفت و پرسید:
« ایلیا چرا زود خوابیده؟ نکنه ناخوشه؟» قدرت نگاه کردن در چشم هایش را نداشتم. بی آنکه سرم را بلند کنم گفتم: « نه چیزیش نیست. امروز اصلا نخوابیده. برای همینم زود خوابش برد.» آقا شعبان با خنده گفت:
« قربونش برم من که اگه یه روز نبینمش دلم براش غش می کنه. چند روز دیگه تولدشه. می خوام براشم یه جشن تولد مفصل بگیرم. شما هم با مادرت برو برای خودت و ایلیا یه دست لباس خوشگل و هر چی لازم داشتی بخر.»
سرم هنوز پائین بود. باز هم بغض راه گلویم را گرفت. به سختی جلوی گریه ام را گرفتم و گفتم: « راضی به زحمت شما نیستم. من و ایلیا همین طوریش هم سربار شما هستیم. بیشتر از این منو شرمنده نکنید.»
لبخند از چهره آقا شعبان محو شد، نگاهی به مادر انداخت و سپس خطالب به من گفت: « این حرفا چیه؟ سربار بودن کدومه؟ تو دختر منی و ایلیا هم نوه مه. خواهش می کنم از این حرفا نزن!»
علی رغم تلاشی که می کردم بغضم اما ترکید. به سرعت از جایم بلند شدم به اتاقم رفتم. صدای آقا شعبان را می شنیدم که به مادرم می گفت: « کاریش نداشته باش. بذار راحت باشه.»
خدایا، چقدر این مرد مهربان و صبور و با گذشت بود. ایلیا هنوز خواب بود. کنارش دراز کشیدم و باز هم گذشته ها همچون فیلمی زنده جلوی چشمانم به تصویر کشیده شد... **************************
چهره پدر را به خاطر نمی آورم. یکسال بیشتر نداشتم که پدر خانه و زندگی اش را رها کرد و به امید ثروتمند شدن، برای کار رفت ژاپن و دیگر برنگشت. او آنجا با زنی ژاپنی ازدواج کرد و مادر و تنها دخترش را به فراموشی سپرد.....
👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️
💥برای دیدن بهترین پستها وداستانها به ما #بپیوندید_لمس_کنید👇
http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7
#ذکرهای_گره_گشا👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌹🌹🌹🌹
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام
👈 #مهربانترازیک_فرشته.....💎
👈 قسمت چهارم
از همان لحظه ای که آقا شعبان و آریا را دیدم دربرابرشان موضع گرفتم..
خوب یادم است که وقتی مادرم خواست تا به آقا شعبان سلام بدهم چنان چشم غره ای به مادر رفتم که از دید آقا شعبان پنهان نماند. او دستی به سرم کشید و با لبخند گفت: « عیبی نداره. حتما سلامشو خورده. به جاش من این کارو می کنم. سلام سودابه خانم...»
و من که در بی ادبی و خیره سری شهره فامیل و آشنا بودم، جوابش را با دهان کجی دادم. مادرم از خجالت سرخ شد و می خواست کتکم بزند که آقا شعبان مانع شد و به مادر گفت: « عیبی نداره. بچه ست دیگه. زمان می خواد تا بتونه منو به جای پدرش قبول کنه.»
و به این ترتیب بود که من و مادر راهی خانه زیبا و مجلل آقا شعبان شدیم. درخلوتم همیشه با خودم می گفتم: « پدر که ندارم حالا هم مامان با ازدواجش با این مرد همه محبتش رو نثار اون و پسرش می کنه.» این فکر حس بدی که نسبت به آقا شعبان و آریا داشتم را بدتر می کرد و من از هیچ کاری برای آزار دادنشان فرو گذار نمی کردم.
تلاش می کردم به هر نحوی شده بین آقا شعبان و مادرم جدایی بیندازم اما آقا شعبان صبورتر و مهربان تر و با گذشت تر از این بود که از داد و فریاد و گریه زاری هر روز من که او را ناپدری ظالم می خواندم و گاهی بدترین فحش ها و حرف ها را نثارش می کردم، برنجد.
آقا شعبان هر باری که مادرم از او به خاطر رفتارهای زشت من عذرخواهی می کرد، با لبخند می گفت: «نیازی به عذرخواهی نیست. گذشت زمان بهش ثابت می کنه من واقعا مثل بچه خودم دوستش دارم!»
سالها پشت سر هم می گذشتند و من بی توجه به نصیحت های پدربزرگ و دایی ها و خاله هایم که مدام در گوشم می خواندند« با این کارت زندگی مادرت رو خراب نکن» اهمیت نمی دادم و تلاش می کردم هر جور شده او را جلوی جمع ضایع کنم. مثلا
شبی که او و مادرم برایم جشن تولد مفصلی گرفته بودند، جلوی چشم همه میهمانها کیک تولد را به گوشه سالن پرتاب کردم و هدیه یی که آقا شعبان برایم خریده بود را به صورتش زدم وبا گریه ای ساختگی گفتم:
« نمی خواد تو جمع با من مهربون باشی. یاد کتک هایی بیفت که من به بهونه های الکی باید ازت بخورم!» عده ای از میهمانها که شاید آقا شعبان را خوب نمی شناختند، نگاه ترحم آمیزشان را به من دوخته بودند و شاید در دلشان می گفتند: « دختر بیچاره هر روز از ناپدری ش کتک می خوره!
اما من خوب می دانستم که در این چند سال از آقا شعبان نازکتر از گل هم نشنیده ام!!!.....ً
👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️
💥برای دیدن بهترین پستها وداستانها به ما #بپیوندید_لمس_کن👇
http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7
#ذکرهای_گره_گشا👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌹🌹🌹🌹
💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام
👈 #مهربانترازیک_فرشته.....💎
👈 قسمت ششم
آریا حسابی ضایعم کرده بود و باید جواب دندان شکنی به این رفتارش می دادم.
لباس هایم را از چند جا پاره کردم و رفتم جلوی در حیاط نشستم و زدم زیر گریه. آنقدر گریه کردم که چشمانم پف کرد.
وقتی آقا شعبان و مادر از میهمانی بازگشتند خودم را در آغوش مادر انداختم و با صدای بلند گریه کردم و گفتم: « شما که رفتید آریا می خواست منو اذیت کنه. می خواست تسلیم خواسته ش بشم اما من تا جایی که تونستم مقاومت کردم. اونم وقتی دید نمی تونه من تسلیم هوسش بکنه از خونه رفت بیرون!»
مادر متحیر و هاج و واج به آقا شعبان نگاه کرد و آقا شعبان در حالیکه همان لبخند همیشگی روی لبش بود خطاب به من گفت:
« ادبش می کنم، تو نگران نباش!» در نگاه آقا شعبان که به روی من خیره مانده چیزی بود که مرا می ترساند. حرفی نزد اما نگاهش نشان می داد حرف هایم را باور نکرده اما از آنجایی که بی نهایت مادرم را دوست داشت نمی خواست مرا به دروغ گویی متهم کند.
آن شب وقتی آریا به خانه برگشت دقایقی در اتاقش با آقا شعبان گفتگو کرد. مادر که حرف مرا باور کرده بود، از این اتفاق ناراحت بود و می گفت: « فکر می کردم آریا تو رو مثل خواهر خودش دوست داره!»
من اما نگران این بودم که آقا شعبان از اتاق بیرون بیاید و حقیقت ماجرا را به مادر بگوید؛ این اتفاق نیفتاد، یعنی وقتی آقا شعبان از اتاق بیرون آمد، بی آنکه به من نگاه کند خطاب به مادر گفت:
« آریا از اینجا میره. میره تا با پدر و مادرم زندگی کنه. اگه زحمتی نیست برو بهش کمک کن تا وسایلش رو جمع کنه.» و مادر که به اتاق رفت کنار من آمد و آرام طوری که کسی نشنود، گفت:
« آریا رو من بزرگ کردم. اون هیچ وقت دروغ نمی گه. جریان امشب رو هم برام گفت. خودش گفت که دیگه نمی خواد اینجا زندگی کنه. من نمی دونم تو چرا این کارها رو می کنی اما بد نیست بدونی که مادر بیچاره ت بارها به خاطر تو از من خواسته طلاقش بدم اما من این کار رو نکردم چون هم دوستش دارم و هم مطمئنم که سرتو بلاخره روزی به سنگ خواهد خورد.
من خیلی صبورتر از این حرفام سودابه جان!» آقا شعبان این حرفها را زد و رفت؛
من اما به سختی آب دهانم را قورت دادم و تنفرم از آقا شعبان و مهربانی های بی حد و حصرش بیشتر شد!
با کامیار در یک میهمانی آشنا شدم. او جوان جذابی بود و نگاه نافذی داشت و در همان برخورد اول توانست دلم را از آن خودش کند......
👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️
💥برای دیدن بهترین پستها وداستانها به ما #بپیوندید_لمس_کن👇
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7
#ذڪرهاےگرـღـگشا👆👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌹🌹🌹🌹
http://eitaa.com/joinchat/2833907715G36ddf02ee7
حجاب فاطمی مخصوص بانوان👆
💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام
👈 #مهربانترازیک_فرشته.....💎
👈 قسمت دهم
به یکی از دوستان کامیار گفتم به او بگوید دویست میلیون جور شده. کامیار با خوشحالی به خانه آمد
و در حالیکه دست و پایم را می بوسید و می خندید گفت: « واقعا محشری سودابه! تو بهترینی عزیزم!» کامیار پول را گرفت و رفت تارا را طلاق بدهد اما رفت که رفت و توسط همان دوستش برایم پیغام فرستاد: « تو دیگه برای
من جذابیت روزای اول رو نداری. وقتی خوب فکر کردم دیدم تارا بهترین همسر دنیاست و من می خوام با او زندگی کنم. اگه می خوای تو همون خونه بمون.
شاید گاهی بیام بهت سر بزنم اگر نه که طلاقت رو می دم!» وقتی فهمیدم کامیار با آن دویست میلیون خانه ای خریده و آن را به نام تارا کرده ، دنیا دور سرم چرخید. التماس ها گریه ها، تهدیدها و ...
هیچ کدام فایده نداشت. کامیار دیگر مرا نمی خواست. او به همان راحتی که مرا اسیر خودش کرده بود، از زندگیش پس زد. من و کامیار از هم جدا شدیم و او حضانت فرزندم را به من سپرد و من دست از پا درازتر به خانه آقا شعبان و مادر بازگشتم. وقتی جریان را برای مادر گفتم به جای او آقا شعبان جواب داد:
« پس قضیه این بود. چند تا از دوستام بعد از اینکه تو بهشون تلفن زدی و ازشون پول گرفتی، به من گفتن اما من فکر نمی کردم اون نامرد مجبورت کرده باشه. تصور می کردم شاید مشکلی برای خودت پیش اومده و نیاز به پول داری. به هر حال هر چی بوده تموم شده دخترم. تو که نمی تونستی خودتو به کامیار تحمیل کنی. اون فقط از روی یه هوس زودگذر با تو ازدواج کرد.» از آقا شعبان خجالت می کشیدم و شرمندگی ام زمانی بیشتر شد
که فهمیدم جریان قرض گرفتن پول ها را آقا شعبان حتی به مادرم هم نگفته! با گریه گفتم: « دویست میلیون پول خیلی زیادیه. کامیار الان نشسته تو خونه جدیدش و داره به حماقت من می خنده!» آقا شعبان پاسخ داد
« اگه مدرکی، رسیدی، چیزی داشتیم می تونستیم پول رو ازش بگیریم اما الان چطوری ثابت کنیم تو به اون پول دادی؟
در ضمن تو به خاطر اون دویست میلیون ناراحت نباش. تو برای از دست ندادن شوهرت این کارو کردی. کل دنیا فدای یه تار موی ایلیاجان!» و ایلیا را در آغوشش فشرد تا من با دیدن این همه مهربانی و گذشت از روی شرمندگی زار زار در آغوش مادر بگریم!
الان ده ماه از آن روز می گذرد، آقا شعبان و آریا طوری با من رفتار می کنند که انگار من هرگز در حقشان بدی نکردم.
آریا مدتی قبل با یکی از همکلاسی هایش نامزد کرد. لحظه ای که آریا مرا به نامزد خودش «مهربان ترین خواهر دنیا»
معرفی کرد،
دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید. نمی دانم چطور می توانم ذره ای از خوبی های آقا شعبان را جبران کنم؟ من هر روز بیشتر از قبل شرمنده مهربانی هایش می شوم؛ اویی که حتم دارم مهربان تر از یک فرشته ست!....
👈 پایان 👉
💥برای دیدن بهترین پستها وداستانها به ما #بپیوندید_لمس_کن👇
http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7
#ذکرهای_گره_گشا در ایتا👆👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام
👈 #مهربانترازیک_فرشته.....💎
👈 قسمت نهم
گره این مشکل فقط به دست تو باز می شه سودابه. دویست میلیون برای ناپدری تو پول خرده. اگه منو دوست داری و می خوای از این بلاتکلیفی نجات پیدا کنی از ناپدریت این پولو بگیر!»
با شنیدن این حرف دیوانه شدم. داد و بیداد راه انداختم و گفتم:
« حتی اگه قرار باشه بمیرم به اون رو نمی ندازم. در ضمن این مشکل من نیست. من به هوای اینکه تو می خوای زنت رو طلاق بدی باهات ازدواج کردم و گرنه خاطرخواهای خیلی بهتر از تو داشتم. من دیگه از این وضیعت خسته شدم کامیار.
به من ربطی نداره پول مهریه ش رو از کجا می خوای جور کنی. تو هر طوری شده باید طلاقش بدی!» کامیار که انتظار چنین برخوردی از من نداشت با حالت قهر خانه را ترک کرد. تا چند روز از او بی خبر بودم. به خانه نمی آمد و موبایلش را هم خاموش کرده بود. نمی دانستم باید چه بکنم. کسی هم نبود تا از او کمک بگیرم. خانواده کامیار که همگی دشمن خونی من بودند و حتی جواب تلفن هایم را هم نمی دادند. از مادر و آقا شعبان هم نمی خواستم کمک بگیرم.
در آن سردرگمی و استیصال و ترس از دست دادن کامیار که همه وجودم را پر کرده بود، فکری به ذهنم رسید. باید به هر قیمتی بود پول مهریه تارا را جور می کردم تا برای همیشه از شرش خلاص شوم.
یک روز صبح که می دانستم آقا شعبان خانه نیست، به دیدن مادر رفتم و در یک فرصت مناسب دفترچه تلفن آقا شعبان که شماره همه دوستان و همکارهایش در را در آن نوشته بود، برداشتم. وقتی به خانه رسیدم به تک تک کسانی که می دانستم آقا شعبان با آنها رودربایستی دارد تلفن زدم و در حالیکه صدایم از بغضی ساختگی می لرزید گفتم:
« آقا شعبان که تو این سالها واقعا در حق من پدری کرده داره ورشکست می شه. اون روش نمی شه از شما پول قرض بگیره، برای همینم من شماره تونو از موبایلش برداشتم تا بهتون زنگ بزنم و ازتون خواهش کنم اگه ممکنه مبلغی رو به آقا شعبان قرض بدید تا کارش راه بیفته. قول میدم پولتون رو دو، سه ماه دیگه برگردونم.
فقط اگه ممکنه به آقا شعبان حرفی نزنید چون اگه بفهمه من این کارو کردم از خجالت سکته می کنه!» و به این ترتیب بود که برای از دست ندادن کامیار، آبروی آقا شعبان را نزد دوستان و هم صنفی هایش بردم و البته توانستم از هر کدام از آنها ده، بیست و پنجاه میلیون قرض بگیرم که جمعا شد 200 میلیون!
با خودم گفتم:« اگه ببینن آقا شعبان پولاشونو برنمی گردونه حتما بهش می گن. اون موقع چهره آقا شعبان دیدن داره. حکایتش می شه حکایت آش نخورده و دهن سوخته!» غافل از اینکه چهره خودم دیدن داشت!
به یکی از دوستان کامیار گفتم به او بگوید دویست میلیون جور شده. کامیار با خوشحالی به خانه آمد...
👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️
💥برای دیدن بهترین پستها وداستانها به ما #بپیوندید_لمس_کن👇
http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7
#ذکرهای_گره_گشا در ایتا👆👆👆