زود دیر میشه،زود از روی صندلی آشپزخونه پرکشید و رفت،از مرگ میترسید،نفس هارو مجبور میکرد به اومدن و رفتن،عاشق زندگی بود،در حین مریضی حواسش به عطر و بو غذا،خراب شدن میز عسلی و سریالای تلویزیون بود،تو اوج محدودیت غذایی دلش خوراکی میخواست عین بچه کوچیکا.
عاشق نودل و پفک بود،تولد ۷۰ سالگیش براش کلی نودل خریدم.
همیشه شعر میگفت قصه میگفت ، خاطره ی کوتاه کردن موهای خودشو خواهراشو وقتی رفته بودن عروسی برام تعریف میکرد.
موهامو میبافت و میگفت برام اسپند دود کنن،این بار آخری وقتی نفساش خسته و آماده ی سفر بودن فقط من بالای سرش نشستم،صبر کردم ،همراه باهاش جون دادم وقتی که بیدارشد خیلی ذوق کرد وقتی دید دو سه ساعت خودم بالاسرش وایسادم خیلی خوشحال شد،خیلی قربون صدقم رفت،قند بود که تو دل من آب میشد ،اخه بابای مامانم،داداشش بود،(مامان بابام فامیلن)و منم تاحالا بابابزرگمو ندیده بودم،انگار مامان بزرگم برام هردوتاشون بود،عکس مامانمو و خالم و بابابزرگم همیشه بالای سرش بود،اون برام به جز اینکه مامانِ بابام بود،همه چیزم بود.
بین این همه نوه و جمعیت همیشگی و زیاد نتونستم خیلی ازش یاد بگیرم و براش وقت بزارم ولی صورت مهربونش و اونوحشت روزای آخرش از مرگ ،یادم نمیره،براش مهم نبود مرگ چیه بعد از مرگ چی میشه شایدم از مرگ نمیترسید،اون فقط از اینکه دیگه زندگی نکنه میترسید چون عاشق زندگی بود.
به یاد اون روزای قشنگ که خونتون به اندازه ی امروز غم زده و عجیب نبود ،به یاد اون روزایی که هم تو سالم بودی هم بابابزرگ ولی امروز بابابزرگم نفساش سخت درمیاد،تموم امیدشم به توعه،به تویی که باهاش دعوا میکردیا ولی ته تهش از همه شوهر ذلیل تر بودی.
خوف ناک ترین نوع بشر،کسی است که فهمش کم و اعتقادش زیاد است.
واقعا چقد این جمله منو به وجد آورد ،حکایت خیلیاستا.