eitaa logo
طلبه کوهسرخی 🇮🇷🇵🇸
808 دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
4.5هزار ویدیو
205 فایل
هر کس به هر نحو یک قدم در راستای کار فرهنگی با ما باشید تا به اندازه خودمون قدمی برداریم🌹 ✏️طلبه دهه هفتادی: @taha_00313
مشاهده در ایتا
دانلود
targol_roghie.pdf
حجم: 6.06M
فایل پی دی اف کتاب ترگل (۲۰ صحفه اول) با توجه به کمرنگ شدن حجاب در جامعه فعلی و گرایش به پوشش غربی... با شرکت در وقف گردشی این کتاب ؛ زمینه تلنگری را برای عده ای که از روی غفلت به این پوشش تمایل پیدا کردند رو فراهم سازید. "وقف هادی" https://eitaa.com/vaqf_hadi
در ابتدای کتاب می خوانیم که: من یک دخترم! زیبا و جذاب! احساسی در من نهفته است به نام دلربایی، انگار باید اوقاتی از روزم را دلربایی کنم. من زیبا هستم، می خواهم عالم و آدم زیباییم را ببینند، می خواهم با دیدنم انگشت به دهان شوند! من اصلاً کاری به دین ندارم، من عقل دارم، چرا باید خودم را با یک چادر مشکی بپوشانم؟ ترگل سعی کرده است به این پرسش، بیست پاسخ عقلی و روانشناسانه بدهد. "وقف هادی" https://eitaa.com/vaqf_hadi
❣هوایت مے زند بر سر، دلم دیوانہ مے گردد! چہ عطرے در هوایت هست؟! نمیدانم...نمیدانم... 🌹دیدار رهبرانقلاب با بسیجیان | ۶آذر۱۳۹۸ و بسیجی‌ای که نام زیبای را بر روی دست خود دارد... 🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨🍃🌺🌸✨ 👉 @vaqf_hadi 👈
⭕️ 🔰سال ها از دوران دفاع مقدس گذشت. سال ۱۳۹۳ من در یکی از مراکز دینی، کار آهنگری انجام می دادم. بار آهن خواسته بودم. 🔰راننده نیسان آمد و گفت: بار را کجا خالی کنم⁉️ بعد از تخلیه بار به سراغ من آمد تا پولش را دریافت کند. 🔰وارد اتاق کار من شد لیوان آب را برداشت تا از کلمن آب بردارد. نگاهش به عکس آقا ابراهیم روی دیوار افتاد. 🔰همینطور که لیوان دستش بود خیره شد به عکس و گفت: خدا تو رو رحمت کنه آقا ابراهیم‌. 🔰داشتم فاکتور را نگاه می کردم سرم را بالا آوردم و با تعجب گفتم: با آقا ابراهیم جبهه بودی؟ گفت: نه 🔰گفتم: بچه محلشون بودی⁉️ 🔰پاسخش دوباره منفی بود. گفتم: از کجا می شناسیش⁉️ 🔰نفسی کشید و گفت: ماجراش طولانی و باورش سخته بگذریم. 🔰من خودم رو در تمام مراحل زندگی مدیون آقا ابراهیم می دونستم جلو آمدم و گفتم: جالب شد بگو چی شده⁉️ 🔰راننده که اشتیاق من را شنید گفت: من ساکن ورامین هستم حدود پانزده سال پیش وانت داشتم و بار می بردم. 🔰یه بار زده بودم برای خیابان ۱۷ شهریور تهران. آمدم خانه. دختر کوچک من با چند بچه دیگر بیرون از خانه مشغول بازی بودند. 🔰من وارد اتاق شده و گرم صحبت بودم. چند دقیقه بعد همینطور که صحبت می کردم یکباره صدای جیغ همسایه را شنیدم. از خانه پریدم بیرون. 🔰دخترم رفته بود کنار استخر کشاورزی که در زمین مجاور قرار داشت. او افتاده بود داخل آب. تا بزرگتر ها خبردار شوند مقداری از آب کثیف استخر را خورده بود.. 🔰خانم من دوید و چادرش را سر کرد و سریع دخترم را به بیمارستان بردیم. 🔰حال دخترم اصلا خوب نبود. دکتر اوژانس بلافاصله او را معاینه کرد. از ریه اش هم عکس گرفتند. 🔰دکتر چند دقیقه بعد من را صدا زد و گفت: ما تلاش خودمان را انجام می دهیم اما آب های آلوده داخل ریه این دختر شده و بعید است این مشکل حل شود.😔 🔰خیلی حالم گرفته بود. خانم من با ناراحتی در کنار تخت دخترم نشسته بود. خبر نداشت چه اتفاقی افتاده. من هم چیزی نگفتم و دلداری اش دادم. 🔰بار مشتری هنوز توی وانت بود. من رفتم این بار را تحویل بدم. 🔰راه افتادم اما حسابی ناامید بودم. در خیابان ۱۷ شهریور تهران و در حوالی پل اتوبان محلاتی بار را تحویل دادم. 🔰همینطور که مشغول تخلیه بار بودم نگاهم به چهره یک شهید افتاد که روی دیوار ترسیم شده بود. چهره جذاب و ملکوتی داشت. 🔰جلو رفتم و به تصویر شهید خیره شدم. گفتم: من یقین دارم که شما از اولیاءالله هستید. یقین دارم که شما پیش خدا مقام دارید. از شما می خواهم که برای دخترم دعا کنی و از خدا بخواهی او را به ما برگرداند. 🔰اینها را گفتم و برگشتم. نام شهید را از پایین عکس خواندم. شهید 🔰آن شب را با همسرم در بیمارستان بودیم. شب سختی بود. همه پزشکان قطع امید کرده بودند. 🔰 من هم در نماز خانه منتظر فرجی در کار دخترم بودم. نزدیک سحر برای لحظاتی خوابم برد. دیدم که جوانی خوش سیما وارد شد و به من اشاره کرد و گفت دختر شما حالش خوب شد برو پیش دخترت. این را گفت: و رفت. 🔰یکباره از خواب پریدم. دویدم سمت بخش مراقبت های ویژه. همه در تکاپو بودند. دخترم به هوش آمده بود دخترم گریه می کرد و پرستار ها در کنارش بودند. دکتر بخش آمد. 🔰خلاصه بگویم دوباره از ریه هایش عکس گرفتند. پزشکان می گفتند که آب داخل ریه جذب بدن شده و از بین رفته! 🔰اما من می دانستم چه اتفاقی افتاده آن جوانی که در خواب دیدم همان بود. فقط چهره اش نورانی تر بود و شلوار کُردی پایش بود. 🔰صحبت های راننده که به اینجا رسید گفتم: دخترت الان چیکار می کنه؟ 🔰گفت: دانشجوی رشته مهندسی است. تمام خانه ما پر از تصاویر این شهید است. ما ارادت خاصی به این شهید داریم. کتابش را هم دخترم تهیه کرد و بارها خواندیم. 🔰با نگاهی پر از تعجب گفتم: باور این حرف ها سخته. قبول داری؟! 🔰راننده گفت: اتفاقا ۱۵ سال پیش عکس های ریه دخترم را نگه داشته ام. عکس اول نشان می دهد که ریه او پر آب است و عکس بعدی اثری از آب در ریه نیست. 🗣مرتضی پارسائیان 📕بر گرفته از https://eitaa.com/vaqf_hadi
طلبه کوهسرخی 🇮🇷🇵🇸
مقام معظم رهبری: #ماه_رمضان، ماه انفاق است، ماه ایثار است، ماه کمک به مستمندان است؛ چه خوب است که یک
باسلام و ادب ولادت رفیق شهیدمون رو خدمت شما اعضای محترم کانال تبریک عرض میکنم... ان شا ٕالله این شهید عزیز دستگیر همه ما باشند... در که خدمتتون عرض کردم، مبلغ ۲۵۰ هزار تومان از اعضا جمع آوری شد. در این چند روز هم تونستیم با همکاری گروه جهادی شهید نمازی با خیرین رایزنی هایی داشته باشیم که الحمدلله تاکنون به نتیجه مطلوبی رسیدیم و مبلغی بالغ بر ۸ میلیون جمع آوری شده که هنوز هم داریم با دوستان دیگری صحبت میکنیم، ان شا ٕالله گزارش کار رو خدمتتون ارائه خواهیم داد. دوستانی که تمایل به شرکت در این رو دارند ، اطلاع بدن..‌. @taha_00313
1.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاذبه‌ی شخصیتی ابراهیم هادی از زبان رهبر انقلاب... شهید ابراهیم هادی می‌خواست گمنام زندگی کند، اما امروز در تمامِ آفاقِ فرهنگیِ کشور نامش پیچیده است تولدت مبارک آشناترین گمنام ایران 🌺 https://eitaa.com/vaqf_hadi
بعــد از نماز با ابراهيم به مغازه حاج آقا رفتيم، به حاجي گفت: دو تا پارچه پيراهني مثل دفعه قبل ميخوام، حاجي با تعجب نگاهي كرد وگفت: پســرم، تــو تازه از من پارچه گرفتي، اينها پارچه دولتيه، ما اجازه نداريم بيش از اندازه به كسي پارچه بدهيم ابراهيم چيزي نگفت، ولي من قضيه را ميدانستم و گفتم: حاج‌آقا، اين آقا ابراهيم پيراهنهاي قبلي را انفاق كرده! بعضي از بچه‌هاي زورخانه هستند كه لباس آستين كوتاه ميپوشند يا وضع ماليشان خوب نيست، ابراهيم براي همين پيراهن را به آنها ميبخشد، حاجي در حالي كه با تعجب به حرفهاي من گوش ميكرد، نگاه عميقي به صورت ابراهيم انداخت وگفت: اين دفعه براي خودت پارچه را ميبرم، حق نداری به کسی ببخشی، هر کسی كه خواست بفرستش اينجا. 🌷شهید 🌷 https://eitaa.com/vaqf_hadi
🍃از وقتي دوستم شدي، خيالم راحته كه يه كسي رو دارم كه مثل كوه پشتمه و با پادر ميونياش، آبروي منه گنه كار رو هر دفعه ميخره پيش خدا.. ♥️از وقتي اومدي تو زندگيمو شدي هادي راهم، به هيچ قيمتي نميتونم از مقابل نگاهات بي تفاوت رد شم.. نگاه هايي كه هر لحظه يه معنا دارند، وقتايي كه خدا رو با گناهم ناراحت ميكنم، چنان با جذبه ي نگاهت مچم رو ميگيري كه اون لحظه متنفر ميشم از هرچي گناه تو عالمه 🔸و وقتايي كه با كار خوبم خدا رو خوشحال ميكنم چنان چشمهات با خوشحالي و رضايت به من ميخندند كه دوست دارم زمان همون جا متوقف شه و تا آخر عمر نگاه خندان و راضيتو تماشا كنم 🌱و معني اين كلمات رو تنها كسي ميفهمه كه هادي راهش تو باشي و محبت تو در جانش ريشه كرده باشه.. . تو سرمايه ی ارزشمند زندگيمي؛ هيچ وقت نگاهت رو از من نگير بهترين هادي راه خدا❤️ ؛ 🌷 https://eitaa.com/vaqf_hadi
با سلام و ادب ضمن گرامیداشت هفته دفاع مقدس ، یادی کنیم از هادی دلها آقا و هدیه کنیم به روح پاک تمامی شهیدان ذکر سه صلوات بر محمد و آل محمد لطفاً داستان زیر رو بخونید👇
5.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 انیمیشن | یه کشتی متفاوت از ❌به بهانه برگزاری مسابقات جهانی کشتی آزاد 🌺 نان پدر و شیر مادر حلالت 🌺 📚 براساس داستان پوریای ولی از کتاب ۱ 🎙 باصدای گزارشگر کشتی آقای هادی عامل 🆘 @Roshangari_ir
🔺شهید در یکی از مغازه ها مشغول کار بود. یک روز در وضعیتی دیدمش که خیلی تعجب کردم. دوکارتن بزرگ اجناس روی دوشش بود. جلوی یک مغازه کارتن ها را روی زمین گذاشت. وقتی کار تحویل تمام شد جلو رفتم و سلام کردم. بعد گفتم: آقا ابرام برای شما زشته، این کار باربرهاست نه کار شما! نگاهی به من کرد و گفت: کار که عیب نیست، بیکاری عیبه، این کاری هم که من انجام میدم برای خودم خوبه، مطمئن میشم که هیچی نیستم. جلوی غرورم رو می گیره! گفتم: اگه کسی شما رو اینطوری ببینه خوب نیست! شما ورزشکاری و... خیلی ها می شناسنت. ابراهیم خندید و گفت: ای بابا، همیشه کاری کن که، اگه تو رو دید خوشش بیاد نه مردم! @shahidmena_namazi_maki