بعضی تصمیمها رو آدم با عقلش نمیگیره.
اونقدر خسته میشه که دیگه دلش نمیخواد ادامه بده.
نه چون همه چیز تموم شده، چون خودش تموم شده.
دیگه انرژی توضیح دادن نداره، انرژی ناراحت شدن نداره، حتی انرژی درست کردن چیزهایی که خراب شدن رو هم نداره.
از یه جایی به بعد فقط دلش سکوت میخواد. یه زندگی ساده، بدون جنگ، بدون انتظار، بدون اینکه هر روز ثابت کنه آدم بدی نیست.
و شاید آرامش دقیقا از همون روز شروع بشه.
روزی که بفهمی قرار نیست همه چیز رو نجات بدی، مخصوصا چیزهایی که هیچوقت نمیخواستن نجات پیدا کنن.
گاهی آدم از بدیِ دیگران نمیشکند...
از فراموش شدنِ خوبیهای خودش میشکند.
تمام تلاشت را میکنی که تکیهگاه باشی، مرهم باشی، دست کسی را بگیری، اشکش را پاک کنی، بیمنت کنار آدمها بمانی...
اما کافیست یک روز خسته باشی، یک بار نتوانی، یا فقط یک اشتباه کوچک از تو سر بزند؛ همان یک لحظه را میبینند و تمام خوبیهایت را زیر خاک دفن میکنند.
انگار حافظهی بعضی آدمها فقط برای خطاهای دیگران کار میکند، نه برای محبتهایشان.
تلخترین درد این نیست که قدر آدم را ندانند...
تلخترین درد این است که تمام شبهایی که برای آرامششان بیدار ماندی، تمام لبخندهایی که به سختی به لبشان آوردی، تمام فداکاریهایت، با یک اتفاق کوچک از یادشان برود.
آن وقت میفهمی بعضی آدمها خوبی را حق خودشان میدانند، نه لطف تو.
و وقتی دیگر نتوانستی مثل قبل باشی، تازه تو را مقصر تمام نداشتههایشان معرفی میکنند.
کاش آدمها یاد میگرفتند قبل از قضاوت، تمام فصلهای مهربانیِ یک نفر را ورق بزنند؛
نه اینکه فقط آخرین صفحهای را که کمی تلخ بود، بخوانند...
#خود_نوشت