••❤️🩹
" حرکت مردم به سمت مصلی امام خمینی(ره) " را با چشمانم میخوانم .
انگار که همه چیز را فراموش کردهام ، ذوقزده و با حسرت به تصویر مردمی خیره میشوم که به سمت مصلی میروند .
عکست را روی دستها میبینم ؛
خیسی اشک شوق را روی صورتم حس میکنم و مثل همیشه ، زیر لب از خدا میخواهم تو را برایمان حفظ کند ؛
و به رسم مادرها و مادربزرگها ، دعایم را به سمت عکس لبخندت فوت میکنم .
دوربینها حالا ، نمای کلی از مصلی را نشان میدهند .
از جنبوجوش و کثرت مردم چشم میگیرم و به جایگاه تو نگاه میکنم .
حتما تا چند لحظهٔ دیگر ، با تبسمی بر لب و باابهت روی جایگاه میآیی ؛
همان جایی میایستی که جمعهٔ نصر ، همزمان با تهدیدهای فراوان برای جانت ، بدون ذرهای ترس آمدی ؛
و از آرامشت ، آرامش به قلبمان ریختی .
با دقت به جایگاه نگاه میکنم و به این فکر میکنم که نکند دوربینها نگذارند لحظهٔ ورودت را ببینم ؛
بالاخره من هم مثل نود میلیون ایرانی ، لحظه شماری میکنم تا دوباره طلوع کنی در آسمان چشمانمان .
از همین حالا مطمئنم شب عاشورای حسینیه امام خمینی(ره) دوباره تکرار خواهد شد ؛
و اینبار اما ، هیچ کس نمیتواند شور مردم را مدیریت کند و مطمئنم همین که بیایی ، تمام آزادههای جهان ، بیاختیار و با همه وجود فریاد میشوند که :
خونی که در رگ ماست
هدیه به رهبر ماست . . .
ـ
اما .. اما ..
اما من همه چیز را فراموش نکردهام .
من فراموش نکردم که ۹ اسفند یتیم شدیم .
من فراموش نکردم و حالا ، در این آخرین دیدار ، با مرور دیدارهایت ، در لحظه هزار بار جان میدهم : ) .
#دفترچهیدلم
#یکیبهمبگهدروغه . .
منتشر شده از چنل گنبد فیروزه ای
تمامِ عمرم، برای پذیرفتنِ سختیها، خودم را آماده میکنم.
همیشه بدترین احتمال را هم تصور میکنم؛
نه از سرِ ناامیدی،
فقط برای اینکه اگر روزی اتفاق افتاد، از شدتِ شوکش از پا نیفتم.
تقریباً برای همهی اتفاقهای زندگی، رویِ سختترین وجهش هم حساب باز کرده بودم...
اما دربارهی شما، نه...
گاهی فکر میکنم غم، شبیه ایستادن تهِ دریاست؛ جایی که دیگر نوری به آن نمیرسد. نه میتوانی بالا را ببینی، نه راه برگشت را. فقط فشارِ بیرحمِ آب را روی سینهات حس میکنی؛ فشاری که آرامآرام نفست را نمیگیرد، بلکه امیدت را میگیرد. آنقدر سنگین که حتی دست و پا زدن هم بیمعنی میشود. انگار خودِ دریا زیر گوشت زمزمه میکند: «هرچه بیشتر تقلا کنی، بیشتر در من فرو میروی.» و ترسناکترین بخشش این نیست که خفه میشوی؛ این است که کمکم به همان سنگینی عادت میکنی، تا جایی که یادت میرود نفس کشیدن اصلاً چه حسی داشت.
*عقلِ قبل از هیاهو* Reason Before Noise
گاهی فکر میکنم غم، شبیه ایستادن تهِ دریاست؛ جایی که دیگر نوری به آن نمیرسد. نه میتوانی بالا را بب
+ این دریا رو می بینی؟ مال توئه! برگرد به طرفشو داد بزن! داد بزن بگو چقدر خسته ای.. بگو چطوری خیانت دیدی، بگو دوسال تمام برای کسی که زنده بود ناراحت و دلمرده زندگی کردی، برگرد طرف دریا و بهش بگو چقدر دوست داری فریاد بزنی از دست آدما و دردایی که به قلبت میدن...
پس صداتو ببر بالا فرماندهی من... داد بزن و بگو از دست زخم هایی که جاشون هیچوقت روی پیکرهی قلبت خوب نمیشه..
داد بزن عزیزکردهی نعناع!
نیمهی ضعیف خودت باش!
*عقلِ قبل از هیاهو* Reason Before Noise
+ این دریا رو می بینی؟ مال توئه! برگرد به طرفشو داد بزن! داد بزن بگو چقدر خسته ای.. بگو چطوری خیانت
- خسته ام.. اندازه تمام کابوسام... اندازه ی تمام قوی بودنام... اندازه ی خودم! اندازه ی خودم خسته ام.
+ بذار نشونت بدم چطوری باید باهاش حرف بزنی!