ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
_
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها ؛
عاقبت با قلمِ شرم نوشتند : نشد ...!|♡
و اما ...
نیم شبی من خواهم رفت؛
از دنیایی که مال من نیست؛
از زمینی که مرا بیهوده بدان بستهاند ...!
ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
_
دیگران، چون بروند از نظر، از دل بروند ...!
تو چنان، در دل من رفته، که جان در بدنی :)
ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
میگفت:«شرح غم دل سوختگان، کار سخن نيست...!»
میگفت:«نجویَم جدایی ز آغوشِ تو!»
ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
میگفت:«نجویَم جدایی ز آغوشِ تو!»
میگفت:«غمش یک بغضیو به نفسم گره زده...!»
ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
_
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟