و اما ...
نیم شبی من خواهم رفت؛
از دنیایی که مال من نیست؛
از زمینی که مرا بیهوده بدان بستهاند ...!
ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
_
دیگران، چون بروند از نظر، از دل بروند ...!
تو چنان، در دل من رفته، که جان در بدنی :)
ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
میگفت:«شرح غم دل سوختگان، کار سخن نيست...!»
میگفت:«نجویَم جدایی ز آغوشِ تو!»
ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
میگفت:«نجویَم جدایی ز آغوشِ تو!»
میگفت:«غمش یک بغضیو به نفسم گره زده...!»
ִֶָ تَــلـاطـــُم◠◠🌊 ִֶָ
_
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
هزار سال میان جنگل ستارهها
پی تو گشتهام
ستارهای نگفت کزاین سرای بی کسی، کسی صدات میکند؟
هنوز دیر نیست
هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست
عزیز همزبان
تو در کدام کهکشان نشستهای؟|♡