هدایت شده از 焚
بچهها انگار همه آدما این روزها گمشدن
چطور بگم. تو هرکشوری که هستن دنبال مهاجرت و عوض کردن مکان و همهچی ان. البته یسریاشون که قطعا حق دارن ولی خیلی شوکه شدم وقتی فهمیدم یسریا از چین و انگلیس و ایتالیا و اینجور کشورهایی که تو ذهنم خیلی جالبن هم میخوان فرار کنن. انگار همه دارن فرار میکنن، حالا از چی رو خودشونم نمیدونن
Why am I me?
بچهها انگار همه آدما این روزها گمشدن چطور بگم. تو هرکشوری که هستن دنبال مهاجرت و عوض کردن مکان و هم
به نظرم مسئله اینه که ما از یه جایی به بعد اصلا یادمون رفته برای چی داریم زندگی می کنیم. همه دنبال یه مقصدن یکی میخواد مهاجرت کنه یکی پولدار بشه یکی قدرت بگیره یکی توی جنگ پیروز بشه یکی هم فکر میکنه اگه از این کشور بره و توی یه جای بهتر زندگی کنه بالاخره به آرامش میرسه. ولی کمتر کسی از خودش میپرسه که خب، بعدش چی؟ بعد از پول بعد از قدرت بعد از رسیدن به اون جایی که تمام عمرت براش دویدی قراره چی اتفاق بیفته؟ مشکل اینجاست که ما وسیله رو با هدف اشتباه گرفتیم. شغل پول موفقیت مهاجرت حتی پیروزی توی جنگ همهشون ابزارن. ابزارایی برای بهتر زندگی کردن اما هیچکدوم به خودیخود نمیتونن به زندگی معنا بدن. تو میتونی تمام دنیا رو زیر پات بذاری ولی هنوز ندونی اصلا چرا باید این دنیا رو زیر پات میذاشتی. شاید برای همینه که آدما مدام از یه جا به یه جای دیگه فرار میکنن. چون فکر میکنن مشکل توی موقعیته توی کشوره توی آدمای اطرافشه توی شرایطیه که توش گیر افتادن درحالی که خیلی وقتا چیزی که دنبالش میگردن اصلا با عوض کردن مکان پیدا نمیشه. آدم میتونه از جهنم یه کشور فرار کنه و این کاملا حقشه اما نمیتونه صرفا با عوض کردن مختصات جغرافیایی از پوچی وجودی خودش فرار کنه چون اگه ندونی برای چی زندهای حتی بهشتم بعد از یه مدت برات تبدیل میشه به یه جای معمولی که ازش خسته میشی و دنبال یه جای بهتر میگردی. وقتی مقصدی که انتخاب کردی هیچ معنای عمیقتری از خود رسیدن نداشته باشه بالاخره یه روز میرسی و میبینی تمام اون مسیری که براش اینهمه جنگیدی قرار نبوده خلا درونت رو پر کنه
اساسا اشتباه ما اینه که فکر میکنیم زندگی باید یه هدف بیرونی داشته باشه انگار یه چیزی اون بیرون منتظر ماست که اگه بهش برسیم بالاخره همهچی سر جاش قرار میگیره. درحالی که اگه ریشه وجود انسان رو در خدا بدونیم مسئله فرق میکنه. خدا یه مقصد در کنار بقیه مقصدا نیست که بعد از پول و قدرت و موفقیت حالا بریم سراغش. خدا ریشه و سرچشمه خودِ وجوده یعنی اون چیزی که اساسا به بودن ما معنا میده. برگشتن به خدا هم لزوما به معنی مردن یا کنار گذاشتن دنیا نیست یعنی آدم بفهمه اصل ماجرا هیچوقت این نبوده که چقدر جمع کرده چقدر جلو افتاده یا چند نفر رو شکست داده این بوده که در تمام این مسیر نسبتش با حقیقت با خیر با خودش و با سرچشمه وجودش چی شده
حتی کار کردن و پول درآوردن و ساختن یه زندگی خوب یا جنگیدن برای نجات یه ملت هم میتونه معنا داشته باشه ولی نه چون خودشون هدف نهاییان چون میتونن در خدمت یه معنای بزرگتر قرار بگیرن. فرق هست بین کسی که برای قدرت میجنگه چون میخواد خودش رو ثابت کنه و کسی که قدرت رو وسیلهای برای برقراری عدالت میدونه. ظاهر کار ممکنه یکی باشه ولی ریشهشون زمین تا آسمون فرق داره. مسئله اینه که دنیا رو با حقیقت نهایی اشتباه نگیریم
انسان مدرن بیشتر از هر زمان دیگهای امکان انتخاب داره ولی دقیقا به همین دلیل بیشتر هم سرگردونه چون ازش خواستن خودش برای زندگیش معنا بسازه بدون اینکه بدونه اصلا معنا رو باید کجا پیدا کنه. هی انتخاب میکنه هی مقصد عوض میکنه هی نسخه جدیدی از زندگی رو امتحان میکنه اما یه جایی میفهمه که زیاد بودن انتخابا به معنی دونستن مسیر نیست. آدم وقتی ندونه به کجا تعلق داره هر جایی براش موقته حتی اگه بهترین جای دنیا باشه
مسئله اینه که چرا هیچجا دیگه برای خیلیا حس رسیدن نداره چون رسیدن قبل از اینکه یه اتفاق بیرونی باشه یه مسئله وجودیه. تا وقتی آدم ندونه ریشهش کجاست و بودنش قراره به چه حقیقتی وصل بشه تمام مقصدای دنیا فقط ایستگاهایین که یه مدت توشون میمونه و بعد دوباره راه میافته. شاید تنها چیزی که واقعا باید پیداش کنیم نسبت درستمون با همون حقیقتیه که ازش اومدیم و در نهایت به سمتش برمیگردیم. از این منظر هدف نهایی شناختن ریشه وجود و برگشتن به خداست. بقیه چیزا هرچقدر هم مهم به نظر برسن وقتی از این ریشه جدا بشن دیر یا زود معنای خودشون رو از دست میدن