eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
البته جا داره از یکی از نخبه‌های مملکت هم تقدیر کنیم که این آقا پسره با مدرک فوق دکتری استفاده از پرچم، یا اون رو توی سر دوست کوچکترش میزد یا تبدیل به تفنگ میکرد و به پهپاد فیلمبرداری شلیک میکرد. 😂
این مدت خانم معلم هی بهم میگفت فلان صحبت از فلانی رو شنیدی؟ منم دائم جوابم: نه، نمیدونم و یادم نمیاد بود. میگفت واقعا اگه نمیدیدمت شک میکردم که اصلا تابحال میدون شهدا اومدی یا نه. جوابش کاملا روشنه، وقتی بچه همراهت داشته باشی اصلا نمیفهمی داری چکار میکنی و کی چی میگه؟
_ من گشنمه. _ من خستم. _ من می‌خوام اینور وایستم. _ من می‌خوام اون آقای روی جایگاه رو ببینم. _ من اون پرچمه رو می‌خوام. _ منم بادکنک می‌خوام. _ من دستشویی دارم. _ کی میریم؟ _ این حرفی که زدن یعنی چی؟ _ چرا اینو گفتن؟ _ چرا این گلدونه اینجاست؟ _ چرا زمین این رنگیه؟ _ باید تا آخرش بمونیم؟ _ اون آقاهه چرا اون بالاست؟ _ کی دعای امام زمان رو میخونن؟ _ چی دست اون خانومه؟ من اونو میخوام. _ منو بگیر بغل اون بالا رو ببینم. _ منم از اون خوراکیا میخوام که اون پسره داره میخوره. _ بریم اونجا وایستیم. _ نه، نریم اونجا. بریم اونطرف‌تر. _ من نقاشی نکشیدم، بریم نقاشی بکشم؟ _ چرا پرچمم رو این شکلی کشید؟ من اون شکلی میخواستم. _ رو دستم پرچم نکشیدن، بریم دستمم بکشن. _ چرا بهم بادکنک این رنگی دادن؟ اون رنگی میخواستم. _ بشینم رو زمین؟ _ سردمه، پتو بهم بده. _ گرممه، کاپشنمو در بیارم؟ _ این دعای امام زمانه؟ _ چرا دعای امام زمان رو میخونیم؟ _ مگه این دعای امام زمان نبود؟ پس چرا نمیریم؟ و... این جزو معمولی‌ترین سوالات و درگیری‌هاست که وقتی بچه همراهت داری باید تحمل کنی و جوابشون رو بدی، حقیقتا من یکی که اکثر وقتا غیر از شعار دادن‌ها هیچی نمیفهمم
مثل امشب که وسط دعای توسل، شیر داغی که خادما پخش میکردن رو گرفته سمتت و نوای سوختن دستش رو سَر داده و تو به عنوان جا لیوانی باید عمل کنی. بعدم میخواد بیسکوییتش رو بخوره پس تو حتما باید اون موشک رو هم نگهش داری. خدا به دادت برسه که خط و خشی روی شاهد ۱۳۶ نیوفته وگرنه شروع مکافاتته.
تَمامِ مَن
مثل امشب که وسط دعای توسل، شیر داغی که خادما پخش میکردن رو گرفته سمتت و نوای سوختن دستش رو سَر داده
بعد دقیقا در حین همین دعای توسل ازت میپرسن که معنی اینکه بعضیا لیواناشون رو میزنن بهم چیه؟ بعد تو باید درباره فرهنگ خارجیا بگی که موقع خوردن یه نوشیدنی میگن cheers به معنی به سلامتی. یهو تو ذهنت میگذره که خوب این معناش که بد نمیشه و درباره زهرماری‌ای که میخورن و بعدش این حرکت رو میزنن بهشون میگی. آخرم درباره بدی مشروبات الکلی و... یهو میبینی رسیده فراز آخر دعا و تو فقط دستات سمت قبله‌ست تازه تو یه دستت شیره و اون یکی هم شاهد ۱۳۶
تازه قبل‌تر هم بحث مفصلی درباره عزرائیل عزیز داشتیم که کیه و چکار میکنه؟ چون حاج‌خانوم داره اشتباهی میگه که عزرائیل فرمانده‌ی اسرائیله 😂
البته یه برنامه کارشناسی شناختِ شاهد ۱۳۶ هم همونجا باید برگزار کنی که چیه، چه شکلیه و... خداروشکر که ذره‌بین کار میکنه وگرنه شرمنده خانواده میشدم.
امروز میخوام درباره‌ی قاسم عزیزم بنویسم، شهید می‌گویم عزیز چون واقعا بعد از دیدن چهره‌ی مظلوم، نحوه‌ی شهادت و مادرِ قاسم تا آخر عمرم تیکه‌ای از قلبم مختص به این خانواده‌ست.
دیدار یکهویی هماهنگ شده بود و حیرون مونده بودیم که باید چی ببریم وقتی همه جا بسته‌ست و... توی تجمع بودیم که دایی متوجه این چالشمون شد و در نهایت گلدون پتوسِ ارتشیِ زیبا و موردعلاقه‌ی دخترداییم برای هدیه و یادگاری انتخاب شد. روایت شهید ۱
مثل همیشه مشکل پیدا کردن آدرس دقیق خونه رو داشتیم و مونده بودیم کدوم یک از خونه‌هاست. بنده خدایی هم که رابطمون بود و شماره‌شون رو داشت، خواب مونده بود و جواب تلفن نمیداد. گفته بودن جلوی در خونه عکس شهید هست ولی تنها عکسی که دیدیم اول کوچه بود، خلاصه با کلی گشتن متوجه جای چسب روی یکی از دیوارا شدیم که تیکه کاغذای سفیدی بهش مونده بود. استرس این دیدار رو خیلی داشتم. شنیده‌ آدمایی که قبلا اومده بودن، جوانی مادر و نحوه‌ی شهادت وحشتناک قاسم هی تپش قلبم رو بالا میبرد که الان بریم چی بگیم و چکار کنیم؟ گلدون توی دستم هم سنگینی می‌کرد و چندبار نزدیک بود بخاطر همین استرس از دستم بیوفته و خرد بشه. روایت شهید ۲
بالاخره زنگ رو زدیم و خانمی اومده بود پایین به استقبالمون، سلام کردم و چشمام از شَک دودو میزد که ایشون مادر شهیدن یا مثل بقیه جاها که رفتیم خاله‌ یا خواهر شهید هست؟ حین بالا رفتن از پله‌ها دائم درگیر بودم که پارچه‌ی عبا زیر پایم گیر نکند و گلدان مذکور سالم به طبقه بالا برسد. وقتی داخل شدیم، مطمئن شدم که همان خانم با آن لباس خاکی و قهوه‌ای رنگ، مادر شهید است. روایت شهید ۳