برشی از لحظات زندگی روزمره که از یه جایی به بعد خودِ کلمات، نوشتن رو به عهده گرفتن و من فقط اطاعت کردم.
متن حالت نمایشنامهخوانی تکنفره خونده میشه.
بین شروع هر جمله که با "_" مشخص شده، کمی مکث کنید.
لحنش هم مدل حرف زدن سریال مختار توی ذهنتون باشه ☺️
زمان زِهی گویان میگذشت و گمان نمیکردم آماده کردن این طعام چنین به درازا بکشد.
تجربههای پیشین اینگونه نبودند و گویی برای لحظاتی از خاطر برده بودم که دنیا همین است و هر لحظه شگفتانهای جدید رو میکند.
من مانده بودم و موادی که سر ناسازگاری داشتند و آخر زبانِ گفتگویم را باز کردند:
_ شما را چه شده است که امروز این چنین با من سر جنگ دارید؟
_ میدانم، نمیخواستید تقدیرتان اینگونه رقم بخورد اما حقیقتا غفلت از خودتان بود. نباید اینقدر راحت تسلیم میشدید.
_ چه زود هم بهتان برمیخورد! داریم باهم گفتگو میکنیم. گفت و گو، چرا فقط لجبازی میکنید؟
_ البته اگر هم بخواهید، نمیتوانید چیزی بگویید؛ پس اندکی مدارا کنید و دل به سخنانم دهید.
_ همیشه که نمیشود سخن بر میل شما باشد. چرا نمیخواهید دریابید که همان آوایِ خوش و کلامِ فریبنده بود که مستتان کرد و هستیتان را به باد داد؟
_ باشد، حق با شماست؛ مشکل ما آدمیانِ خودخواهیم.
_ اما سرنوشت شما همین است؛ اساسِ خلقتتان بر این بنا شده.
_ من و شکارچیانتان را لعن نکنید؛ او میبایست شکمِ زن و بچهاش را سیر کند، من هم میخواهم نانی بر سر سفره گذارم.
_ باور کنید که چرخِ گردون، همیشه بر وفقِ مراد ما نیست. حتی نمیتوانید تصورش را کنید که چه جنایاتی را میبینیم، میان چه وحشیانی زیست میکنیم و از عاقبتمان میترسیم.
_ شما هیچگاه از همنوعان خودتان ضربه نخوردهاید.
_ اینجا عدهای برای پستترین موجودات روی زمین دست میزنند و رویایِ بردگیِ آنان را در سر دارند. قفسِ حقارت را برایشان آبی کردهاند و گمان دارند که آنجا، آسمانی صاف و زیبا در انتظارشان است تا آزادانه پرواز کنند.
_ بدون ذرهای پشیمانی، کودکان، پدران و مادران را به جرم تن ندادن به قفس، به خاک و خون میکشند.
_ شاید آبها برایتان جزیرهشان را حکایت کرده باشند؛ افسانه نبوده، هر آنچه بهتان گفتند واقعیت دارند.
_ سالها در آنجا زنان و کودکان بیگناه را شکار کردند، آزار دادند، از گوشت تنشان خوردند و قربانیِ ظهورِ شیطانشان کردند و میکنند.
_ نمیدانم عاقبت چه خواهد شد، عمرم به دیدن زوالِ و هلاکتشان قد میدهند یا نه، ولی این را میدانم که میخواهم برای آزادانه زیستن بجنگم و فرزندانم را برای بیزاری و مبارزه با آنها تربیت کنم؛ شاید نسلی از ما بتواند حلاوتِ پیروزیِ حق را بچشد.
_ حال اگر صلاح میدانید زبان لعنتان را به نام آنان بگردانید.
دانستند که چرا سرسختانه بدنبال زیستنم؛ کوتاه آمدند و تسلیم شدند تا آنها نیز سهمی در این مسیر داشته باشند.
تَمامِ مَن
الان چرا باید این ماشین مدل بالات رو اینجوری بچسبونی، که من نتونم در بیام.😭 البته میتونما ولی سر کل
سبحانالله..
تا این پیام رو گذاشتم صدای بلندِ "آقا! آقا!" گفتن یکی رو شنیدیم، انقدر بنده خدا داد زد و جواب نگرفت که سرگردوندیم ببنیم این آقاهه کیه که جواب نمیده؟! تا یهو نوا به "خانم! خانم!" گفتن تغییر کرد.
نگو صاحب ماشین مذکوره که داخل رو نمیدید و فکر میکرد من یه آقاام 😂
طبیعتا منم چون آقا نبودم توجهی به این صدا کردنا نداشتم. 😌
خلاصه که فکر کنم فهمید پشت سرش حرف زدم انگار موش رو آتیش زده باشی، پیداش شد و کار به فروش کلیه نکشید.
کریمی که آوردَت از نیست هست
عجب گر بیفتی نگیردت دست
اگر بندهای دست حاجت بر آر
و گر شرمسار آب حسرت ببار
نیامد بر این در کسی عذر خواه
که سیل ندامت نَشُستش گناه
نریزد خدای آبروی کسی
که ریزد گناه آب چشمش بسی
#سعدی
بوستان، باب نهم، حکایت
دعا برای غیر، یعنی افراد دیگه غیر از خودتون خیلی سفارش شده.
از اونجایی که من، غیرِ شما حساب میشم برای من دعا کنید ثوابتونم بیشتر میشه 🌱 😇
وَ حَفِظْتَنِی فِی الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِیّاً
در حال کودکی و خردسالی در میان گهواره نگهداریام نمودی