مگه قرار نبود موشکها خواب رو از چشم دشمنانمون بِرُبایَند؟
پس چرا خواب از چشمهای ما رُباییده شده؟!!!
#این_قرارمون_نبود_سید_مجید
تَمامِ مَن
همیشه با خدا ببند!
این جمله ماجرا داشت ولی نرسیدم دیروز چیزی بنویسم.
بیاید براتون تعریفش کنم:
همیشه با خدا ببند!
🚕 سوار تاکسی شدم و منتظر بودم تا راننده مسافر پیدا کنه و حرکت کنیم.
خیابونی که همیشه شلوغ و پر از آدمه به قدری سوت و کور بود که مطمئن شدم باید مدتها منتظر بمونم تا شاید، اونم شاید مسافری پیدا بشه.
دکمهی بیخیالیم رو زدم؛ سرم رو روی دستم گذاشتم و تکیهگاه شیشه کردم و توی ذهنم کارای باقی موندم رو بالا پایین میکردم تا ببینم با این وضعیت به کدومشون میرسم.
و به این فکر میکردم اگه بیشتر از فلان دقیقه کسی پیدا نشد میگم که دربست ببرتم.
از همون اولی که سوار شدم، میدیدم که آقای راننده همونطور که بیرون وایستاده و در حال صحبت با دوستشه هی یه نیم قدم به سمت ماشین میاد و دوباره جای قبلیش برمیگرده، آخرم بعد از چند دقیقه طاقت نیاورد، اومد سمتم و گفت:
_ دخترم! نمیخوام الکی معطلت کنم، یه نفرم پیدا بشه راه میوفتم تا منتظر نمونی و اذیت نشی.
از مهربونی و تواضع راننده تعجب کرده بودم! چون طبیعتا خودم شرایط رو میدیدم و نیازی نبود که حالا اینکه این بنده خدا بخواد بیاد سر موضوعی که درش دخیل نیست از من معذرت خواهی بکنه
و تازه انقدر برای آدم ارزش قائل باشه که بیاد بهت توضیح بده و با اینکه میتونه تا ماشینش پر نشده حرکت نکنه، بگه برای اینکه تو معطل نشی یک نفر هم پیدا بشه میریم، برام جالب بود؛
چون حتی اگه من مشکلیام داشته باشم میتونم دربست بگیرم...
چند لحظهای از این حرف نگذشته بود که یه آقا سوار شد و قبل از اینکه راننده حرفی بزنه گفت:
_ آقا من کرایه سه نفر رو حساب میکنم، فقط حرکت کنید.
وقتی اون بنده خدا پیاده شد،
راننده گوشیش رو درآورد و به پیامک بانکش نگاه انداخت و چند بار از ته دل "الحمدالله" گفت.
انقدر قشنگ تلفظ میکرد و نگاهش به آسمون بود که دلم میخواست این صحنه تا همیشه یه گوشه از ذهنم ثبت بشه.
_ الهی راضیام به رضای تو،
راضیام به رضای تو،
فقط و فقط رضای تو،
نمیدونستم مبلغ توی حساب چقدره ولی حدسش سخت نبود که یه رقم عادی و معمولیه ولی این شکرگزاری و رضایت از ته دلی که میدیدم برام لذتبخش بود.
همینطور که داشتم به روزی رسونی خدا فکر میکردم، گفت:
_ دیدی باباجان!
خدا همیشه همینقدر قشنگ همه چیز رو میچینه.
همیشه با خدا ببند.
همیشه و همیشه توکلت به خودش باشه.
توکل الکی نهها!
توکل واقعی، بسپر به خودش.
دیدی چقدر قشنگ این آقا رو سر راهمون گذاشت؟
من حرف و نیتم همونی بود که بهت گفتم، میخواستم اولین نفری که اومد راه بیوفتم تا خدای نکرده معطل نمونی و اذیت نشی.
الحمدالله که خدا رو سیاهم نکرد
و گفت بیا اینم روزی شما.
الحمدالله، الحمدالله، الحمدالله،
همیشه با خدا باش باباجان!
تَمامِ مَن
همینطور که داشتم به روزی رسونی خدا فکر میکردم، گفت: _ دیدی باباجان! خدا همیشه همینقدر قشنگ همه چیز ر
جملات جدیدی نبودن ولی همین به ظاهر کلمات توی اتفاقات مختلف زندگی، از زبون بندههاش هر بار یه جور جدیدی برای آدم معنا پیدا میکنن و بهت تلنگر میزنن.
_ الهی که همیشه سالم و سلامت باشی.
الهی که همیشه پر روزی باشی.
الهی که همیشه یاد خدا باشی.
الهی که عاقبت بخیر باشی.
برو که انشاءالله همیشه خدا پشت و پناهت باشه...
موقع پیاده شدن هم انقدر زیبا، با ته لهجهی ترکی برام دعا میکرد که حس میکردم جونِ تازه گرفتم.
انقدر این آدم و این ماجرا برام دلنشین و پر از نور بود که دلم میخواست به شما هم بگمش، هر چند که همش حس میکنم نمیتونم خوب براتون بنویسم ولی خوب فعلا توانم در همین حده و در حال تلاشم 😊
یکی از چیزهاییام که دوباره یادم انداخت این بود که چقدر محتاج دعای خیر همدیگهایم و از اون موقع دائم تک تکتون رو توی ذهنم میارم و از ته دل برای همتون دعا میکنم.
شما هم منو فراموش نکنید...🌱