روشن به طلوعِ خود جهان کن خاتون
هر صبحِ مرا ترانهخان کن خاتون
لبخند و غزل، نان و بغل، چای و عسل
صبحانهی عشق، نوش جان کن خاتون:)
[•شهراد میدری•]
در اندوه خویش آرام بنظر میرسید،
در حالی که قلبش از جنگهای بیپایان خسته بود.
برایم نیمه شب تک بیتِ صائب میفرستد باز،
رگِ خواب من افتاده به دست مردمآزاری:)
گفتیم با طبیب که درمان عشق چیست؟
گرچه سکوت کرد، شنیدیم انتظار
[•محمدعلی حقجو•]
هدایت شده از - هندزفریِگرهخورده! -
ما نمیتونیم خود رنج رو تغییر بدیم، ولی رابطمون با رنج رو چرا.
حتی اگر یک روز مرگ به سراغم بیاید؛
جای تو امن است، تو در استخوانهایم نفس میکشی :)