صبر خوبه اگه بخوای که اهلش باشی! با خودش تامل میاره و آرامش و بعدش هم شیرینه، چون تو بی خطا عبور کردهای. کمکت میکنه که نخ تسبیح زندگیت رو خودت دونه دونه پر کنی و سر آخر گره بزنی.
غم شما همون قدره که شادی تون. هر چقدر شادی تون بزرگتر باشه، رنجی که از غمش میکشید هم بزرگتره.
شادیای که تو رو از خدا دور کنه تبدیل به غم میشه. شادیای که غفلت بیاره.
آرزوهای تان را بنویسید، بعد اگر عاقلانه فکر کنید میبینید که باید یکی یکی خط بزنید. اگر حقیقت بین نباشید و دل ببندید، خیلی زود طعم تلخی را میچشید. آن وقت یکی یکی آرزوهایتان به باد میرود آن هم با دست بی رحم دنیا. شما اگر آمادگی نداشته باشید، دلبستگی هم که دارید، رنجی میکشد که پاهای تان را خم میکند. کمرتان را می شکند. آرامبخش لازم می شوید.
دنیا رنجش برای همهی انسان هاست. برای خوبان بیشتر. به فکر خودتان باشید تا مدیریت رنج داشته باشید. بروید دنبال یک آرزو که به درد همهی مردم عالم بخورد.
اما خدایا ظرفیت سنجی میکنی و رنج میدهی... من چه کنم که حس میکنم این فراتر از ظرفیت من است.
اینو تجربه کردم که عجله که میکنی چه تو تصمیم گیری، چه توی حرف زدن یا هر چی اولین کسی که ضرر میکنه خودتی. خیلی وقت ها هم این ضررها سخت جبران میشه :)
حماقت انسان آبادی رو ویران میکنه. اگه آباد باشی و احمق نباشی، حسادتهای دیگران بیچارهات میکنه.
نمیتونم دنیا رو عوض کنم یا نمیشه مردمش رو کاری کرد. اگه همش نگاه این باشه که دنیا شیرینه، همهی لحظههاش باید لذت بخش باشه، وقتی یه شیطنت از هر کسی بیاد وسط، تلخیش فریادت رو بلند میکنه؛ اما اگه حواست باشه که دنیا تلخی هم داره، سختی داره، اون وقت دنبال شیرینیش که میری، موانع رو درست میبینی و میتونی ازش عبور کنی.
آدمها به خاطر چند چیز غصه میخورن: یا به خاطر تمام ناخوشیهایی که قبلا داشتند؛ با اینکه الان براشون یه خاطره شده، یا به خاطر نگرانی که برای خوشی آیندهشون دارند. گاهی رنج و غصهای که بار دوش آدم میشه از دل خود آدمه. از حسادتیه که به خاطر مقایسهی داشتههای دیگران با نداشتههای خودش میکنه. خوشیهای زیاد کسایی که میبینه با خوشیهای کم و ناخوشیهای زیاد خودش.
چایی تلخه. هر چقدر هم که شکر تهش باشه اگه هم نزنی مزهی تلخ رو نمیتونی از بین ببری. قاشق چایخوری نقش بزرگی داره توی شیرین کردن و رفع تلخیها.
چایی داغ رو نمیشه با انگشت هم زد!
دنیا ارزونی اونایی که پرستش خودشون رو طالباند و قلادهای به گردن شون است و میکشدشان. من هیچی نمیخوام. دنبال آزادیام میگردم که با همهی حرفها و رفتارهای دیگران از بین میرود. شاید هم به دست خودم اسیر شدهام. اسیر افکار خودم، انسان است و زبان و افعالش. چرا من این قدر ضعیف باشم که زود قلاده بر گردن شوم. دنبال رهایی خودم میگردم. رهایی... رهایی... :)
میدونی فرق چشمه و مرداب چیه؟
هیج وقت از جوشش نمیافته. متعفن نمیشه آب پاکِ هر چی بخوای آلودهش کنی نمیشه. چون اصالت داره. دوباره میجوشه. آلودگی رو میشوره و میفرسته بره.
هر قدر هم توی چشمه سنگ بندازی خاموش نمیشه. شاید بشه بپوشونیش، اما فقط لحظه است. تا حالا شنیدی کسی تونسته باشه چشمه رو بخشکونه؟
میخوام بگم بیخیال سنگها، چشمه باقی بمون :))
دنیا روی دور مسخرهش افتاده. حالا متوجه میشم که هر کس میتونه هر طور که بخواد زندگی چند روزهش رو اداره کنه. فلانی با دادن جونش برای آرمان الهی و فلانی با دادن عقل و آبروش، برای جان گرفتن از هوس بشری. این مسخره ترین دوری است که دنیا رو مجبور میکنه تا بر مدار آن بچرخد.
هوس و لذتش مزهی تلخ دنیایی است که در دهان خیلیها میمونه. مثل زهر است. گنداب است. دلت میخواد اون رو تف کنی، اما وقتی میبینی خیلیها اون رو میبلعند، حالت تهوع میگیری. معدهی پر و خالی ام نداره. مدام عق میزنی. با اختیار هم عق میزنی تا هر چه هست و نیست، از این شیرینی دنیا از معدهت بیرون بیاد.