آدمیزاد درون خودش رو خوب میبینه، شاید خودشو به کوری بزنه برای ندیدن خیلی از حقایق؛ اما درونش برای خودش مثل روز روشنه. میدونه کی خسته اس، کی پر از انرژی، کی ناامیده و کی دریای امید... میدونه کی ظاهرش توپه و درونش بمبی منفجر شده و با خاک یکسانه...
آدمها برای خودشون و عمرشون زیاد وقت نمیذارن اما تا دلت بخواد هرچی وقت دارن به راحتی تو آبکش میریزن. آب ها از سوراخها میرن و آبکش میمونه. یعنی هیچی نمیمونه و ادمیزاد انگار هیچی رو بیشتر از همه دوست داره! رنگهایی که هیچ میشن، پولهایی که هیچ میشن، نوشیدنیهایی که هیچ میشه، بسترهایی که هیچ میشن، خندهایی که از سر هیچه...
بعضی از آدما اسیرن، نوکروار زندگی میکنن. ادای آدمای آزاده رو در میارن.
کسی که همهی فکر و ذهنش لذتای دنیاست، یه اسیر بیشتر نیست. همیشه دست و پای فکرش بسته اس.
_ دنیا همه جاش همین آسمون و همین زمینه! نه معدهها بزرگتر میشه و نه لذت ها عمیق تر. همون خورد و خوراک، همون وسایل اما آدما باید بفهمن چه خبره! نمیشه کسی رو که فقط توی آرزوهاش غرقه رو بیرون کشید.
_زندگی کاذب. من تجربه کردم. زندگی میکنی، نه! ادا در میاری چون میخوای شبیه کسی باشی که توی چشمت آدم ارزشمندیه، موفقه!
راست میگفت! خیلی از آدما اینجورین؛ مدل پوشیدن، خوردن، خوابیدن، خندیدن، حرف زدن حای گوشی دست گرفتنشون اداست. ادای یه کسی که خودشون نیستن!
_ آدم بعد یه مدتی خوشیاش تموم میشه، دنبال خوشی جدید میگرده. الان مثلا فکر میکنن تو آمریکا چیزی هست که شاید حال روحشون و خوب کنه!
تلقین هم خیلی مهمه! مدام دارن به خودشون القا میکنن که چه خوبه، چه قشنگه، چه خوش میگذره! همین باعث میشه که حقیقت که جلوی چشمشونه رو نبینن!
تاریکیهای شهر با لامپهای مغازهها فرار میکنن. فراری کاذب. شب که روز نمیشه؛ هرچقدرم که لامپ روشن باشه گرما و نور خورشید و نداره.
زندگیا تلخ شده؛ هر چقدرم که زر و زیور و آراستگیش زیاد باشه.
قابل هضم نیست. نور و گرما نداره. شیرینی و لذتش رو نمیشه مدام با جشن تولدا و پارتیا و ولنتاینا برگردوند. شب است شب، تلخ است تلخ، دروغ است دروغ.
فکر کرد زندگی سراسرش دوستیه؛ منتهی دار و ندارش، خوب و بدش، خواستنی و نخواستنیش و باید در عالم هستی و زندگی جمعی معنا کنی. اگه فقط خودت باشی و جز تو نباشه، مثلا تو یه جزیرهی دور افتاده باشی، شاید بتونی هر کاری دوست داری انجام بدی و هر کاری که آزارت میده رو کنار بزاری. اما وقتی تنها نیستی، تو هستی و یه خانواده. تو هستی و یه جامعه، تو هستی و یه کشور، دیگه نمیتونی مدام بگی؛ دوست دارم هر کاری که لذت میبرم انجام بدم. هر حرفی که آرومم میکنه بزنم. حتی در پوشش و رفتارت هم باید مراعات دیگران و بکنی. برای آرامش یه خانواده و یه جامعه باید تو به قانون احترام بزاری نه قانون باب میل تو بشه!
یه روزایی از زندگی هست که سخته. ذره ذرهی وجود آدم درد میگیره تا لحظه لحظهی اون روزا رو رد کنه. اصلا نمیگذره. این نگذشتنها برای خیلیا مزهی ناامیدی و رنگ شکست میگیره. خسته میشن و قید همه چیز و همه کس و میزنن. مقصر اصلی تموم این قصههای پر غصه ام میشه؛ خدا!
آدما به آنی کافر میکنن خودشونو! دنیا باب میلشون باشه با خدا رفیق میشن؛ البته دستورات خدا رو انجام نمیدن چون در سیر زندگیشون مشکلی نمی بینن و احساس خدایی میکنن. دنیا باب میلشون نباشه تقصیر خدا میبینن و کفر گویی میکنن!
شاید یکی از هیجانات دنیا همین ناشناختههاش بود. شاید یکی از اسبابهای بزرگ شدن، پخته شدن، رشد کردن همین رمزهایی بود که کلیدش در وجود انسانهاست و باید خودشون رو کشف کنن و قفل و باز کنن. شاید که این سختیا قرار بود به آسایش برسه. و اگه نرسید؟ اگه نشد؟ اگه دنیا بخواد با همین سختی جلو بره؟ سختیا گاهی درونیه، گاهی بیرونیه تا درون انسان و مثل کوه محکم کنه. کسی که درون خودش رو ساخته باشه، آزمایشهای بیرونی و ، راحت قبول میشه تا جایی که حتی هزاران نفرم پناه بده. ابهتی میشه مثال زدنی!
|•تَنَفُسـ•|
یه روزایی از زندگی هست که سخته. ذره ذرهی وجود آدم درد میگیره تا لحظه لحظهی اون روزا رو رد کنه. اص
تازه میفهمید که چرا نگاه به کسی که متعلق به تو نیست، میشه تیر، میشه زهری که فکر و ذهنت و خراب میکنه. نگاه به کسی که با تو محرم نیست، اذیتی ست که خودت با نگاههای حرام، بر دل و ذهنت سوار کردی. شیطان بازی داده بود انسان و با نگاههایی که به نامحرم کرده بود...
میگن گذشته ها گذشته...
اما استثنام هست؛ گذشته رو اگه به دیدهی عبرت ببینی، دیگه خطا نمیکنی. عزم اگه داشته باشی و همت، حرکت میکنی برای آبادی آیندهت. گذشته میشه درس زندگی!