آن شب فکر میکردم میمیرم، و دیگر نمیتوانم در دنیا دوام بیاورم. اما شبهای زیادی گذشت و من هنوز زندهام.
‘از تمام ماجراهای غمگینمان بیزارم. نه از شنیدنشان، بلکه از این که چنین ماجراهایی برای گفتن داریم، از این که بسیار زیاد هستند .؛
همه میگفتند زمان، زخم را درمان میکند. اما هیچکس نگفت که در این مدت، چطور باید با درد زندگی کنم.
صبر آسان نیست،
صبر دلت را میشکند،
قلبت را میسوزاند حتی؛
صبر تو را گوشهگیر میکند.
دوست داشت به گوشهای پناه ببرد، شاید هم محو شود. کسی چیزی از او به یاد نداشته باشد و همچون ابری کوچک برای ابد از این شهر گذر کند.