هیچکس نمیداند پایان داستانمان چگونه خواهد بود.
آیا قرار است زمانی که باد موهایمان را نوازش میکند برویم ؟
یا در اتاق تاریکمان زمانی که پرتو های نور ماه میتابد.
گاهی ذهن ها منقبض میشوند .
منقبض و بسته.
هیچ راهی برای خروجی افکار از آن ها وجود ندارد .
فکر ها در آن حبس میشوند ، تکرار و تکرار و تکرار.
و هیچ نتیجه ایی از افکار حبس شده وجود ندارد ، اگر ذهن هارا باز میکردیم افکار راهی برای خروج داشتند.
هدایت شده از مرهمدلمن .
میشه یکم اعضای اینجارو زیاد کنید؟
شاید انگیزه ای بشه واسه فعالیته دوباره🚶♂
انگار راهش بی انتها بود .
باید صبر میکرد تا هم قدمی پیدا شود .
هم قدمی که با او طولانی بودن راه را فراموش کند.
هم قدمی که بااو زیر پرتو های نور ماه برقصد و یادش برود ماه برای شب است و شب برای تنهایی.
هم قدمی باید میبود تا همه چیز فراموش شود.
از ذهن کدر خود که بیرون امد تصویری از خود ، که در ایینه محو شده بود دید .