خاطرات بعد از ۱۲ شب مسلسل میگیرن دستشون
خوابت رو ترور میکنن و
بیداری حکومت نظامی رو برقرار میکنه،
تا انسان آمادهی احمقانهترین افعال بشه.
–طَنینْ|Tanin–
منتظر موندم تا کلمه هاشو جمع و جور کنه . گفت گیر کردم زیر آوار خاطرات ، دیگه خودمو یادم نمیاد. راستم
نفهمیدم چیشد
اصن من این آدمو نمیشناختمش!
اولین بار که دیدمش پاهام سست شده بود
نمیدونستم باید چیکار کنم
انگار ی تفاوتی با همه ی آدما داشت..
وقتی نگاش میکردم..
خودم میفهمیدم چه احساسی پشت نگاهمه
آخه وقتی چشمت میخورد بهش اینقدر قشنگ بود،
که نمیتونستی نگاهتو ازش بدزدی.
یبار وقتی دیدمش زل زدم بهش
اینقدر محو خنده های قشنگش شده بودم،
که اصلا حواسم نبود چند دقیقس که دارم نگاش میکنم..
با صدای پیامک گوشیم به خودم اومدم
نوشته بود: کمتر نگام کن..
یهو ی لبخند اومد رو صورتم.
میدونی
وقتی کسیو دوسش داری؛
حتی اگه سرت دادم بزنه
ته دلت ی لبخند میزنی و با خودت میگی..
حتی داد زدنشم قشنگه:)
دیگه نمیتونستم بهش زل بزنم
متوجه شده بود چقدر نگاش میکردم
چیشد اصن؟..
انگار چند ساله که این آدمو میشناسم.
انگار ساخته شده بود که من دوسش داشته باشم.
انگار هیچ آدم دیگه ای به چشمم نمیومد.
از اون روز به بعد..
من
هر روز و هر ساعت و هر دقیقه ی زندگیمو
توی خیالم با اون زندگی کردم..!
_طنین