🔅 #پندانه
مردی خسیس تمام داراییاش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد. مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد.
رهگذری او را دید و پرسید: «چه اتفاقی افتاده است؟»مرد حکایت طلاها را بازگو کرد.
رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست.
تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟» ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است.
چه بسیار افرادی هستند که پولدارند اما ثروتمند نیستند و چه بسیار افرادی که ثروتمندند ولی پولدار نیستند!
🆔 @tanzyf ♨️
این اثر ونگوگ با عنوان هواخوری زندانیان مربوط به وقتیه که بعد از بریدن گوش خودش در بدترین شرایط روحی در آسایشگاه روانی زندگی میکرد و این تابلو رو توی اکسپرسیونیسم ترین حالت ممکن نقاشی کرده، یه سری نکته های جالب داره :
توی نگاه اول حلقهٔ زندونیهای بیچارهست که تحت نظارت سه نفر در یاس و ناراحتی توی یه مسیر دایرهوار دارن قدم میزنن، این دایرهوار بودن مسیر ،نماد یه دورِ بی پایان و بی نهایته که انگار افراد اسارت رو پذیرفتن، توی نگاه دقیقتر دو تا پروانه اون بالا نزدیک دیوار هستن که تنها نشونهٔ کوچیک امید هست، نقاشی رنگهای غمگین آبی و سبز داره و از رنگهای گرم که در آثار مشهور دیگهش هست اینجا خبری نیست.
چند تا پنجره توی تصویره که خیلی بالا هستن و غیر قابل دسترس و این یعنی زندونیها رسیدن به آزادی رو سخت و فراتر از امکاناتشون میدونن، توی مرکز نقاشی، زندونی بدون کلاهی با موهای بلوند جلب توجه میکنه، این مرد خسته که گویا قصد خروج از حلقه رو داره احتمالا خود ونگوگه که میخواد از جنون و روان پریشی رها بشه، اما درست پنج ماه بعد از خلق این اثر خودکشی میکنه و این نقاشیشو قبل از تشییع جنازه کنار تابوتش میذارن. جالبه بدونید این نقاش مشهور که الان آثارش در معتبرترین موزه های دنیاست در دوران حیاتش گمنام بود و فقط یه نقاشیشو اونهم با قیمت ارزونی فروخته بود…!
🆔 @tanzyf ♨️