چنان در قید مهرت پای بندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم
چنین صورت نبندد هیچ نقاش
معاذالله من این صورت نبندم
چه جانها در غمت فرسود و تنها
نه تنها من اسیر و مستمندم
تو هم بازآمدی ناچار و ناکام
اگر بازآمدی بخت بلندم
گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم
و گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود میپسندم
#سعدی
🆔 @tanzyf ♨️
#سالروز_درگذشت
محمدحسن «بیوک» معیری (زادهٔ ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ در تهران – درگذشتهٔ ۲۴ آبان ۱۳۴۷ در تهران) با تخلص «رهی» از غزلسرایان معاصر ایران و از ترانهسرایان و تصنیفسرایان بنام بود
🆔 @tanzyf ♨️
گر شود آن روی روشن جلوهگر هنگام صبح
پیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح
از بناگوش تو و زلف توام آمد به یاد
چون دمید از پرده شب روی سیمینفام صبح
خواب را بدرود کن کز سیمگون ساغر دمید
پرتو می چون فروغ آفتاب از جام صبح
#رهی_معیری
🆔 @tanzyf ♨️
وقتی محمود درویش (فلسطینی) عاشق ریتا(اسرائیلی) شد برای او نوشت:
«من بر خلاف قبیله و وطن و باورهامون، عاشقت شدم...ولی می ترسم تو مرا نا امید کنی.»
بعدها فهمید ریتا جاسوس اسرائیل بود، برایش نوشت:
«حس میکنم وطنم دوباره اشغال شده، شاید برای تو چیز بی اهمیتی باشد، ولی آن قلب من بود»
✍️نعیمه عطامنش
🆔 @tanzyf ♨️
#سید_محمدحسین_طباطبایی (زادهٔ اسفند ۱۲۸۱[۲] تبریز – درگذشتهٔ ۲۴ آبان ۱۳۶۰ قم) معروف به #علامه_طباطبایی مفسر، فیلسوف، اصولی، فقیه، عارف و اسلامشناس ایرانی بود.[۱] وی مدرس حوزهٔ علمیه قم بوده و از روحانیون تأثیرگذار شیعه در فضای فکری و مذهبی ایران در سدهٔ ۱۴ شمسی بهشمار میرفت. تفسیر المیزان، نهایةالحکمة، شیعه در اسلام و اصول فلسفه و روش رئالیسم از آثار اوست.
#سالروز_درگذشت
#روز_بزرگداشت
🆔 @tanzyf ♨️
@audio_ketabدیدی که رسوا شد دلم.mp3
زمان:
حجم:
14.4M
🎶دیدی که رسوا شد دلم
✍ #رهی_معیری
#علیرضا_افتخاری
🎼 #کامبیز_روشن_روان
دیدی که رسوا شد دلم؛ غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دلِ بی آرزو عاشق شدم!
با آن همه آزادگی؛ بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من؛ غافل شود از یادِ من… قدرم نداند….
فریاد اگر از کوی خود؛ وز رشتهٔ گیسوی خود بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم؛ غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان؛ چرا فریاد بی حاصل کنم؟!
گر شکوه ای دارم ز دل؛ با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد…
فتادم به راهی، که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او؛ مستانه رفتم سوی او
تا چون غبارِ کوی او؛ در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد!
فتادم به راهی؛ که پایان ندارد!
دیدی که رسوا شد دلم؛ غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم؛ از فتنهٔ گردون «رهی»
افتادم و سرگشته چون، امواجِ دریا شد دلم
🆔 @tanzyf ♨️