📸 رهبر انقلاب:
نگذاشتم قبر «#فردوسی» را در توس خراب کنند!
👤 آیتالله خامنهای در اسفند سال ۷۰:
🔺اول انقلاب عدهای از مردمِ بااخلاصِ بیاطلاع رفته بودند قبر فردوسی را در توس خراب کنند!
🔺وقتی مطلع شدم، چیزی نوشتم و فوراً به مشهد فرستادم که آن را بردند و بالای قبر فردوسی نصب کردند.
🔺نمیدانم الان هم هست یا نه. افرادی که آنجا رفتند و چشمشان به شهادت بنده افتاد، لطف میکردند و میپذیرفتند و دیگر کاری به کار فردوسی نداشتند.
🆔 @tanzyf ♨️
یک خوبی اینترنت قبل از شبکههای اجتماعی این بود که انتخاب محتوایی که میخواستی ببینی دست خودت بود. سایت ها و وبلاگهایی که میخواستی بخونی رو دنبال میکردی و وسطش هزاران مزخرف دیگه جلوی چشمت نمیاومد.
این حجم از ابتذال ناخواسته که الگوریتمها تحمیل میکنند از تحملم فراتره.
🆔 @tanzyf ♨️
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجوری ننویس!
کلیپ کاغذ و تا از غلطهای املایی رایج در #زبان_فارسی
158.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصداق ضربالمثل
یه دیوونه یه سنگی رو توی چاه میندازه که صد تا عاقل هم نمیتونن درش بیارن!
🆔 @tanzyf ♨️
مالک این شکم بزرگ که در تصویر مشاهده می کنید،
دانیل بادیسلاو، دروازه بان ۱۳۰ کیلوگرمی رومانیایی بود که باعث سقوط تیمش از درجه دو به چهار شد و باشگاه قادر به بیرون کردن وی نبود،زیرا مادرش از مالکین و حامیان باشگاه بود.چهار مربی به خاطر این موضوع استعفا دادند و یک مربی نیز به علت سکته قلبی از دنیا رفت.یک بازیکن فیکس تیم نیز برای همیشه با فوتبال خداحافظی کرد!دانیال در ابتدا پست فوروارد را برای خود انتخاب کرد اما چون قادر به دویدن نبود پست دروازه بانی را انتخاب کرد.به خاطر ناتوانی در گرفتن توپ نیز مربی مجبور بود همه بازی ها را با ۷ دفاع و سه هافبک بازی کند!!!او در بین یارانش بیشترین دستمزد را داشت!...
🆔 @tanzyf ♨️
💫#داستان_شب 💫
مادرجون یکی از زنهای مسن فامیل بود که ما زیاد میدیدیمش.
در میانسالی از هر دو چشم نابینا شده بود و حسرتش این بود که نوهای را که همه میگفتند خیلی زیباست نمیتوانست ببیند.
عاشق سریال اوشین بود.
از جمعه روزشماری و حتی لحظهشماری میکرد برای رسیدن به شب یکشنبه، برای صدای مجری که شروع سریال را اعلام کند و برای صدای پرطنینی که میگفت "سالهای دور از خانه"
وقت سریال، مینشست کنار تلویزیون و تکیه میداد به همان دیواری که تلویزیون به آن پشت داده بود.
و اوشین را گوش میداد، رادیویی، با ششدانگ حواس.
یکشنبه شبی همه دور هم بودیم. هندوانه وسط، سماور کنار و تلویزیون روشن.
موسیقی شروع شد. مادر جون صاف نشست. میخواست هیچچیز را از دست ندهد، حتی موسیقی تیتراژ را...
ناگهان سکوت شد و مادر جون ندید که همزمان با سکوت، تاریک هم شد.
یکی گفت؛ اِ ! برق رفت."
یکی دیگر گفت: : "تو روحت ریوزو!"
بقیه خندیدند و مناسک شبهای بیبرقی شروع شد:
یکی بچهی کوچک را از وسط برداشت تا زیر دست و پا نماند. یکی گردسوز آورد، آن یکی کبریت زد، این یکی شیشه را برداشت. فتیله آتش زده شد، شیشه سرِ جایش برگشت، گردسوز گذاشته شد روی میز وسط و تازه همه دیدیم مادرجون دارد گریه میکند.
پیرزن بیصدا اشک میریخت، انگار که بالای مجلس عزای عزیزی نشسته باشد.
برای او، اوشین فقط سریال هفتهای یکبار نبود که پی بگیرد ببیند بالاخره زنِ اون یارو پولداره شد یا نه، بالاخره تاناکورا به سود افتاد یا نه، بالاخره دختره که رفته بود برگشت یا نه...
برای مادرجون، اوشینشنیدن حکم درد دل با خواهری داشت که هفتهای یک بار، یک ساعت فرصت دیدارش فراهم میشود. برای او اوشین دیدن، تنها تفریح کل هفتهاش بود، سبک کردن دل بود، دلیلی بود که هفته را به هفته برساند و خیال کند که هفتهها از یکشنبه شروع میشوند.
از گریهٔ مادر جون، بزرگترها هم زدند زیر گریه و یکی که سبیلش کلفت بود و دلش نازک، ماشین را روشن کرد...
ماشین را روشن کرد مادر جون را اورژانسی سوار کرد و رساند دو محله آن طرفتر، خانهٔ یکی از آشناها که برق داشتند.
گاهی، یک چیزکوچک، دم دستی، هله پوک میشود دلخوشیِ بزرگ یک انسان.
گاهی آدم با چیزی میشکند که برای دیگری کمارزش است.
دل به دلِ دیگری دادن، چندان سخت نیست، فقط کافیست که دلخوشیهای کوچکش را بزرگ ببینی.
هنوز صدای دعای مادرجون برای کسی که فهمیده بود که اوشین برای او بیشتر از اوشین است و گاز داده پیش از تمام شدن سریال او را به سریال برساند توی گوشم است.
"الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده مادر"
🆔 @tanzyf ♨️