https://eitaa.com/mydigitaljournal
🧝 نقاب: جنِّ رنگهایِ روزمره؛ هنر رو تویِ زندگیِ آدمها قاطی میکردی؛ یه لبخند رو نقاشی، یه گریه رو شعر میکردی.
📜 نامه: «هر وقت تویِ زندگیام چیزی رو میبینم که هنر توش هست، میدونم که تو رد شدی از اونجا. تو به من یاد دادی که هر چیزی میتونه هنر باشه، اگه کسی باشه که نگاه کنه.»
📖 کتاب: «بعضیها هنر و زندگی رو به هم وصل میکنن، نه برای اینکه هنرمند باشن، برای اینکه به بقیه نشون بدن زندگی خودش یه تابلوست.»
راز ✨: قلمویِ شکسته تویِ جیبِ کتت؛ بذارش رویِ کاغذ و بگو «بکش» تا زندگیای رو ببینی که مالِ خودته، نه هنرِ دیگران.
https://eitaa.com/vanilagirl
🧝 نقاب: پریِ عطرهایِ خاطرهانگیز؛ بویِ وانیل رو تویِ خاطرههایِ آدمها میذاشتی تا هر وقت بهش نیاز دارن، بو کنن و یادشون بیاد.
📜 نامه: «هر وقت یه جایِ قدیمی میرم، بویِ وانیل میپیچه تویِ هوا. میدونم که تو اونجا بودی. نه برای اینکه ببینمت، برای اینکه بویِ تو رو حس کنم.»
📖 کتاب: «بعضیها مثلِ وانیلان؛ نه دیده میشن، نه لمس. فقط بویِ شیرینشون تویِ خاطرهها میمونه.»
راز✨: بطریِ عطرِ خالی تویِ جیبِ کتت؛ بازش کن و بگو «بویِ خودت رو بهم بده» تا بویِ کسی رو حس کنی که به خاطرِ تو خاطرههاش بویِ وانیل داد (کسی که از عمق وجود عاشقته ).
https://eitaa.com/hahahahaha0
🧝 نقاب: اژدهایِ سایههایِ درازِ غروب؛ تویِ غروب، سایهات رو دراز میکردی تا راهِ خونه رو به گمشدهها نشون بدی.
📜 نامه: «اون روز که گفتم میخوام برم تویِ خورشید، تو هیچچیزی نگفتی، فقط سایهات رو دراز کردی تا من راهِ خونه رو پیدا کنم. به خورشید نرسیدم، ولی به خونهام رسیدم.»
📖 کتاب: «بعضیها به سمتِ خورشید نمیرن، سایههاشون رو دراز میکنن تا دیگران راهِ خونهشون رو پیدا کنن.»
راز ✨: شیشهیِ رنگی تویِ جیبِ کتت که نورِ خورشید رو تویِ خودش گرفته؛ بهش نگاه کن تا راهی رو ببینی که تویِ زندگیِ قبلی هیچوقت نرفتی.
https://eitaa.com/ssr00R9
🧝 نقاب: غولِ درهایِ مخفیِ بنبستها؛ تویِ بنبستها، درِ مخفی پیدا میکردی برای کسایی که به بنبست رسیدن.
📜 نامه: «هنوزم تویِ همون بنبستی که تو بهم نشون دادی، زندگی میکنم. هیچوقت از اون در رد نشدم. فقط نگاهش میکنم و یادم میافته که حتی تویِ بنبستها هم راهی هست.»
📖 کتاب: «بعضیها تویِ بنبستها زندگی میکنن، نه برای اینکه گیر کنن، برای اینکه به بقیه نشون بدن همیشه یه درِ مخفی هست.»
راز ✨: کلیدِ قدیمی تویِ جیبِ کتت؛ بگو «درِ منو نشون بده» تا تویِ خواب، درِ مخفیِ بنبستِ کوچهیِ بیست و هشتم رو ببینی.
https://eitaa.com/JadooZar91
🧝 نقاب: جادوگرِ کاغذهایِ طلسمشده؛ جادو رو تویِ کاغذها قایم میکردی و به کسایی میدادی که بهش نیاز دارن.
📜 نامه: «کاغذی رو که بهم دادی هنوز دارم. روش هیچچیزی نوشته نشده، ولی هر وقت نگاهش میکنم، یه چیزی تویِ دلم عوض میشه.»
📖 کتاب: «بعضیها جادو رو تویِ کاغذها میفروشن، نه برای پول، برای اینکه به بقیه نشون بدن حتی سادهترین چیزها هم میتونن جادویی باشن.»
راز ✨: کاغذِ تا شده تویِ جیبِ کتت؛ بازش کن تا کلمههایی روش ظاهر بشن که جادویِ زندگیِ قبلیات رو نشون میدن.
https://eitaa.com/joinchat/4104390339Cc3e7883812
🧝 نقاب: پریِ سفرهایِ آفتابیِ رویایی؛ تویِ خوابِ آدمها، سفرهایِ آفتابی میکاشتی برای کسایی که به سفر نیاز دارن ولی نمیتونن برن.
📜 نامه: «اون شب که خواب دیدم تویِ یه ساحلِ آفتابی راه میرم، تو بودی که اون سفر رو برام ساختی، حتی بدون اینکه بدونم کجاست.»
📖 کتاب: «بعضیها سفر نمیرن، سفر رو تویِ خوابِ آدمها میکارن.»
راز✨: بلیطِ قدیمی تویِ جیبِ کتت؛ بهش نگاه کن تا مقصدی که تویِ زندگیِ قبلی هیچوقت بهش نرفتی، روش ظاهر بشه.
http://eitaa.com/joinchat/4160489114C01158e85ac
🧝 نقاب: فرشتهیِ نگهبانِ پرتگاهها؛ کنارِ پرتگاهها پناهگاه میسازی برای کسایی که حس میکنن دارن سقوط میکنن.
📜 نامه: «اون روز که لبِ پرتگاه ایستاده بودم، تو اومدی و نشستی کنارم. هیچچیزی نگفتی، فقط نشستی. من نیوفتادم، نه به خاطرِ اینکه منو نجات دادی، چون نشون دادی که حتی کنارِ پرتگاه هم میشه نفس کشید.»
📖 کتاب: «بعضیها پناهگاه نمیسازن، خودشون پناهگاهن.»
راز ✨: سنگِ کوچیک تویِ جیبِ کتت که از کنارِ پرتگاه برداشتی؛ بهش نگاه کن تا پرتگاهی رو ببینی که به خاطرِ تو کسی ازش پایین نرفت.
https://eitaa.com/moonarchive_mp4
🧝نقاب: خونآشامِ آرشیوِ ماهها؛ نورِ ماههایِ مختلف رو جمع میکردی و تویِ پاکت میذاشتی برای کسایی که به یه نورِ خاص نیاز دارن.
📜 نامه: «پاکتی رو که بهم دادی، توش نورِ ماهِ همون شبی بود که با هم حرف زدیم. هیچوقت بازش نکردم، فقط نگاهش میکنم و یادم میافته که تو تویِ همون شب، نوری رو برام ذخیره کردی که تموم نمیشه.»
📖 کتاب: «بعضیها ماه رو آرشیو میکنن، نه برای اینکه صاحبش بشن، برای اینکه به بقیه نشون بدن هر شبی یه نوری داره که مالِ همون شبه.»
راز✨: پاکتِ کهنه با نوشته «ماهِ شبِ اول» تویِ جیبِ کتت؛ بازش کن تا نوری که تویِ اولین شبی که عاشق شدی از ماه گرفتی، تویِ دستت ظاهر بشه.
https://eitaa.com/thestoryofrain2/869
🧝 نقاب: پریِ دریاییِ قصههایِ باران؛ برای کسایی که بارون رو دوست دارن، قصه مینویسی که هر قطرهش یه کلمهست.
📜 نامه: «اون روز که بارون میومد و تو برام قصه گفتی، من بارون رو نمیدیدم، فقط صدات رو میشنیدم. حالا هر وقت بارون میباره، قصههات یادم میافته.»
📖 کتاب: «بعضیها قصههایِ بارون رو مینویسن، نه برای اینکه بارون رو توصیف کنن، برای اینکه به بقیه نشون بدن بارون یه قصهست.»
راز✨: قطرهیِ بارونِ خشک شده تویِ جیبِ کتت؛ بذارش رویِ کاغذ و بگو «قصهات رو بگو» تا قصهای که هیچوقت برای کسی تعریف نکردی، روش ظاهر بشه.
https://eitaa.com/Maxine_s
🧝 نقاب: شبحِ دروازهبانِ Hawkins؛ تویِ شهرِ Hawkins، درهایِ مخفی رو پیدا میکردی و به رویِ گمشدهها باز میکردی.
📜 نامه: «هنوزم تویِ همون شهری که تو بهم نشون دادی، زندگی میکنم. هیچوقت از Hawkins بیرون نرفتم. چون حس میکنم که تو هنوزم تویِ همون درهایِ مخفی هستی.»
📖 کتاب: «بعضیها تویِ شهرهایی مثلِ Hawkins زندگی میکنن، نه برای اینکه گم بشن، برای اینکه درهایِ مخفی رو به رویِ دیگران باز کنن.»
راز✨: کلیدِ زنگزده با نوشته «Hawkins» تویِ جیبِ کتت؛ بگو «درِ منو باز کن» تا تویِ خواب، درِ مخفیِ Hawkins رو ببینی.
https://eitaa.com/Noumenonn
🧝 نقاب: جادوگرِ نامهایِ بینشان؛ اسمِ چیزها رو عوض میکردی تا آدمها جورِ تازهای ببینن.
📜 نامه: «تو به من گفتی که من «نومن» هستم. هیچوقت نفهمیدم یعنی چی، ولی هر وقت به خودم نگاه میکنم با اون اسمِ جدید، یه جورِ دیگهای از خودم رو میبینم.»
📖 کتاب: «بعضیها اسمها رو عوض میکنن، نه برای اینکه چیزها رو تغییر بدن، برای اینکه به بقیه نشون بدن هر چیزی میتونه هر چیزی باشه.»
راز✨: کاغذی با اسمِ متغیر تویِ جیبِ کتت؛ بهش نگاه کن تا اسمِ واقعیات رو ببینی، اون اسمی که تویِ زندگیِ قبلی به خودت دادی.
https://eitaa.com/joinchat/722994795C687f61eedd
🧝 نقاب: پریِ غبارِ ستارهها؛ گردِ غبارِ ستارهها رو جمع میکردی و تویِ شیشه میذاشتی برای کسایی که به معجزه نیاز دارن.
📜 نامه: «شیشهیِ پودرِ ستارهای رو که بهم دادی هیچوقت روش نپاشیدم. فقط نگاهش میکنم و یادم میافته که تو تویِ یه شبِ معمولی، یه معجزهیِ کوچیک بهم دادی.»
📖 کتاب: «بعضیها گردِ ستارهها رو جمع میکنن، نه برای اینکه خودشون استفاده کنن، برای اینکه به بقیه نشون بدن حتی تویِ معمولیترینِ شبها هم معجزه وجود داره.»
راز✨: شیشهیِ پودرِ بازنشده تویِ جیبِ کتت؛ بذارش زیرِ نورِ ماه و بگو «بدرخش» تا معجزهای رو ببینی که مالِ خودته.