eitaa logo
کلبه‌ی‌ترنّمات 🍊🌧🇵🇸🌑🇱🇧
1.3هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
2.4هزار ویدیو
196 فایل
کلبه‌ ماهِ من .. 🌔 خانواده مجازی ترنّمات کوچک اما شیرین و خوش بو🍊 بزرگ و عمیق ☁️ خوش قلب .. اعتبارِکانال به تپشِ‌ قلب‌ های این‌ خانواده‌ است .. 🌧 کانال اصلی: @tarannomat می‌شنوم؛ https://daigo.ir/secret/61022356 لطفا تمجید را پنهان کنید ..
مشاهده در ایتا
دانلود
من آن استغفاری را میخواهم که اشتیاقم به تو را زیاد کنم .. من از هر اشتیاقی که غیر تو بود توبه می‌کنم .. این اقرار من است .. ترس از دست دادنت مرا به اعتراف از خطاهایم وا داشت .. من خوار و ذلیل می‌شوم اگر به سوی غیر تو برای نیازهایم بروم .. تو صاحب نیازهای منی ، نیازهایم آرامش من هستند چون تو خالق آن هستی .. من از غیر تو به سوی تو گریزانم ..
کلبه‌ی‌ترنّمات 🍊🌧🇵🇸🌑🇱🇧
خوش به حال اونی که توی قلبم جای داره و من هنوز نمی‌شناسمش و خودش هم خبر نداره،همونی‌که قرارِ صاحب ت
‌ ‌ گاهی به نیابت‌ش امین الله بخونید .. حتی اگِ نمی‌شناسیدش براش دعا کنید .. زیارت و نماز آن را به نیابت‌ش بخوانید این ها در صندوقچه‌های الهی می‌ماند .. و چراغ راه می‌شود .. ‌ چشم‌های امام شاهد است .. ‌
می گفت زیبایش و مادیات‌¹ رو از امام جواد بخواید و معنویتش رو از امام حسین (ع) .. ¹:
کلبه‌ی‌ترنّمات 🍊🌧🇵🇸🌑🇱🇧
می گفت زیبایش و مادیات‌¹ رو از امام جواد بخواید و معنویتش رو از امام حسین (ع) .. ¹:
می‌خواستم ۱ رو تکمیل کنم ؛ که ....... گوشیم توی مسیر برگشت توی خود حرم خاموش شد..!!! فهمیدم نباید بنویسم .. گفتم برم سمت چایخونه غدیر ؛ نگاه ساعت دستم کردم ؛ دیدم ۱۰ دقه دیگه باید پیش کاروان باشم دلم می‌گفت باز میری اونجا سر ساعت حرکت نمی‌کنند بیا برو توی صف بلند چایخونه .. هیچی دیگه رفتم سمت حسینیه 😔 ‌ ‌ادامه اش 👇👇
تو حسینیه دلم می‌گفت چایی نخوردی..!🥲 انگاری تمام زیارت رو جا گذاشته بودم توی چایخونه‌ی حضرت ..
رسیدن دیدم تازه دارند شام می‌خورند .. منم فورا گوشی زدم به شارژ و مشغول شام شدم .. هیع میدونید مثل اینایی که چیزی از دست دادن ها ..
به بچه ها می‌گفتم خدایا بخاطر اینکه زود برسم چایی نخوردم 🥲😔 ‌
در واقع چایی نه .. !! میوه ای بهشتی که در سرزمین مشهد الرضا ، به شکل چایی درآمده ..
از معاون تهذیتمون سوال کردم کی حرکا میکنیم به سمت راه آهن گفت ۲۲:۳۰ ‌‌.. قیافه من 🥸😵‍💫☹️🤥🤧🤒🤫🤔😏 فکری به سرم زد ؛ ساعت ۹ و ربع بود حساب کردم تا برم و بیام میرسم .. رفتم وسایلم رو جمع و جور کردم .. ! ! که برگشت معطلم نشن .. بازم پیش بچه ها بودم گفتم تنهایی حس میکنم صفا نداره برم ..
هیچی دیگه همین طوری زمان میرفت و منم داشتم وسایل جمع میکردم .. یهو معاون آموزش گفت ..
جمع بشید کارتون دارم همه رفتن ولی من پیش وسایل بودم گوش میدادم و توی فکر رفتن بودم. توی این بین ؛ به چند نفر گفتم بریم چایی بخوریم و برگردیم .. ؟