📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳
بخش اول
دو سه دقیقه بعد پشت موتورش بودم و داشتیم میرفتیم سیمکارت بخریم. از وابستگان حزبالله بود و مراقب کوچهپسکوچهها. چند روز دیگر میخواهد برود جنوب، برای جنگ. میگوید اینجا که میرویم خیلی با ماها، با شماها خوب نیستند؛ القصه که حرف نزن، خودم برایت سیمکارت میگیرم. بر خلاف تصور، مردِ مسیحی، با ما خوب است؛ آنقدر خوب که سه دلار تخفیف میدهد و چند تا کلمهی فارسی میگوید که ارادتش را به ایران نشان بدهد. توی مسیر برگشت بیشتر با آن جوان گپ زدیم. طاهر میگفت بعد شهادت سید، کمرمان شکست اما حمله ایران، باعث شد دوباره بنشینیم؛ لااقل روی زانوهایمان. پارسال، مادرش شهید شده، توی خانه، به ضرب گلولهی یک قناسهچی. توضیح بیشتری نمیدهد. فقط میگوید پارسال امیرعبداللهیان آمده خانهشان به تعزیت و یک شال از طرف رهبری بهشان داده که خیلی برایشان عزیز است. آنقدر بچهمثبت است که نمیتوانم هیچ دادهی منفیِ ویژهای از ذهنش بکشم بیرون. از سالم ماندن پیکر سیدحسن خوشحال است. میگوید مواد منفجره نتوانست به پیکر رهبرمان آسیب بزند. میگفت اینجا میگویند مواد منفجره حاوی سم بوده و سید بر اثر کمبود اکسیژن و مسمومیت شهید شده. نمیدانم. هنوز هیچچیز معلوم نیست. به مقصد که میرسیم، از موتورش میپرد پایین. همدیگر را یک طوری بغل میکنیم که انگار رفقای دوران دبیرستان بودهایم. میگوید من اگر بروم جنوب، شهید میشوم؛ برگشتی، توی حرم امام رضا از من یاد کن.
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۳ بخش اول دو سه دقیقه بعد پشت موتورش بودم و داشتیم میرفتیم سیمکا
بیروت، ایستاده در غبار- ۳
بخش دوم
بدجوری متوکل و قضا و قدری است. میگوید دیدی همینطوری داشتید توی کوچه قدم میزدید، بعد من به تورتان خوردم، با هم آشنا شدیم، حرف زدیم و حالا سیمکارت داری؟ بعد هم میگوید اگر سروصدای موشکها را شنیدید، بروید پارکِ نزدیک هتل. همانجایی را میگفت که کنار پیادهروش یک مردِ نسبتا تر و تمیز، تشک پهن کرده بود و تخت خوابیده بود. اینجا مفهوم مسکن دارد تغییر میکند. بیرونِ خانهها احتمال مرگ/شهادت کمتر از درون خانههاست. گویی خانه دیگر محل سکونت/آرامش نیست.
تصویرِ مغازهای که با تلویزیونِ روشن رها شده بود، تصویرِ دو تا لیوان قهوه که توی ماشینِ ویرانشده، سالم مانده بود و هزار تصویر دیگر را توی ذهنم بازسازی میکنم و چشمهام را میبندم.
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
بیروت، ایستاده در غبار- ۳ بخش دوم بدجوری متوکل و قضا و قدری است. میگوید دیدی همینطوری داشتید توی
بیروت، ایستاده در غبار- ۳
بخش سوم
نیمهشب صدای داد و بیدادِ مردی، از هتل میکشدمان بیرون. منشا صدا را نمیفهمیم. بعدا معلوم میشود که یک جاسوس گرفتهاند. محل استقرارمان توی خیابان الشیاح است. شب، بارها و بارها صدای انفجارهای دور و نزدیک، بیدارمان میکند. اسرائیل همچنان شهر را میزند و مردم همچنان منتظر ایراناند.
صبح، مرد سنی که ما را میبرد برای گرفتن یکسری مجوز، میگوید حمله ایران، دیر و کمشدت اما دلگرمکننده بود. میگوید ایران باید یکجوری اسرائیل را بزند که دیگر نتواند هواپیماهاش را بفرستد بالای سر لبنان. از دولت و ارتش لبنان و کشورهای عربی میپرسم اما او باز از ایران میگوید؛ انگار از هیچکس، از هیچ کشوری جز ایران انتظار ندارد که کاری بکند. میگوید ایرانِ ۸۰ میلیونی نباید در برابر اسرائیلِ فوق فوقش ۶ میلیونی بایستد؟ تا سیاهه سفارشهاش بیشتر نشده سوال دیگری را پیش میکشم. از وفاق بین شیعه و سنی میگوید(این وفاق با آن وفاق فرق میکند!) دارم فکر میکنم که ایران، لبنان و جهان، چقدر یکی مثل امام موسی را کم دارد. توی این یکی دو روز عکس امام موسی را خیلی جاها توی بیروت دیدهام. دیشب از جوانِ عضو حزبالله درباره امام موسی پرسیدم. جوری اسم امام موسی را میبُرد که انگار دارد درباره کسی که یقین دارد زنده است حرف میزند. میگفت هنوز توی دلهای ما امام موسی، امام است...
👤 محسن حسنزاده |
🗓️ پنجشنبه| ۱۲ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
بیروت، ایستاده در غبار- ۳ بخش سوم نیمهشب صدای داد و بیدادِ مردی، از هتل میکشدمان بیرون. منشا صدا
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۳.mp3
زمان:
حجم:
12.5M
📌 #لبنان
📌 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۳
با صدای: علی فتحعلیخانی
نویسنده: محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۲ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۴
بخش اول
از ضاحیهگردیِ شبانه که برمیگردیم، نان و پنیری میخریم که بعد چند روز کلوچهی ایرانی و آجیلِ توراهی خوردن، دست به اسراف بزنیم. ضاحیهی امشب، عجیب سوتوکور بود. خیابانهای تاریک و وهمآلود که گهگاه گوشه پیادهروهاش دو سه نفر زیر انبوه شاخههای درختها نشسته بودند و قلیانکی میکشیدند و دیگر هیچ. نزدیک مزار شهدا که رسیدیم، صدای پروازِ جنگندهها و بعد، یک انفجار عظیم. امشب، ضاحیه یازده بار لرزید و حالا، نیمهشب که دارم این متن را مینویسم، شد ۱۳ بار. کار خدا بود که آنجا کنار مزار شهدا، اتفاقی یک آشنا دیدیم. مسیر هتل را یادمان رفته بود. صاحبِ هتلِ دیشب توی خیابان الشیاح، میگفت میخواهد از بیروت برود و به این بهانه، ما را مرخص کرد. آنقدر دنبال محل اقامت گشتیم که گذارمان افتاد به جایی دورافتاده کنار بندرِ تجاری؛ جایی که بازوی دهها جرثقیل، مثل دستهای رو به آسمان، دعا میکردند که بندر دوباره رونق بگیرد. القصه؛ توی هاستل عجیبی هستیم. اتاقها را مثل کندوی زنبور، غرفهغرفه کردهاند و توی هر غرفه یک تخت چپاندهاند، محضِ صرفا خوابیدن. نشستهایم به نان و پنیر خوردن که زنی میآید توی آشپزخانه. از حیث سنوسال، به عمهی مرحومم میخورد اما به هر حال بهتر است از گشت ارشاد دوری کند. تا ما را میبیند، عذر میخواهد که با زهرماری آمده توی آشپزخانه. میگویم این زهرماریها برای سلامتی مضر است و همین یک جمله کافی است تا سرِ درد دلش باز شود.
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۴ بخش اول از ضاحیهگردیِ شبانه که برمیگردیم، نان و پنیری میخری
بیروت، ایستاده در غبار- ۴
بخش دوم
میگوید فکر نکن خوشحالیم؛ این زهرماریها را میخوریم برای فراموشیِ دردهایمان. مسیحی است و با جوابش به این که اهل کجاست، لحظهای جا میخورم: فلسطین. توی خانهاش قرآن دارد؛ توی خانهاش نه اینجا که از شر جنگ به آن پناه آورده. میپرسم کدام آیه قرآن را بیشتر دوست دارد؟ میخواند: الم یجدک یتیما فآوی، و وجدک ضالا فهدی...
بحث که به ایران میرسد میگوید کاری با مسائل ایدئولوژیک ندارم؛ اما ایران، کشورِ فرهنگ است و کشوری است که تلاش میکند جلوی ستمها و جلوی امپریالیسم بایستد. صدای جنگندهها، رشته کلاممان را میبرد. میرویم روی بالکن. سرها همه به سمت آسمان است. جوانی برای این که به زعمش اضطرابمان را بگیرد میگوید نگران نباشید، اینها عادی است...! پیرمردِ مسیحی کنارش میگوید ما لبنانیها یاد گرفتهایم وسط جنگ زندگی کنیم. تفسیر عملیاش از زندگی را البته دوست ندارم اما وسط حرفها گفت که اغلب مردم لبنان، طرفدارِ مقاومتاند. مثل خیلیهای دیگر که توی این چند روز پای حرفشان نشستهایم، میگوید سیدحسن زنده است؛ شاید در ایران، شاید در عراق. میگوید او برای ما اسطوره بود؛ اسطوره مگر میمیرد؟ دارم فکر میکنم ماها، ما آدمها چقدر حرف مشترک داریم؛ و چقدر از حرف زدن با خودمان، با همخونهایمان ناتوانیم.
صدای انفجارها نمیگذارد بنویسم. دوباره میرویم ضاحیه. سرِ صفیالدین سلامت.
👤 محسن حسنزاده |
🗓️ جمعه | ۱۳ مهر ۱۴۰۳ | ساعت ۰۱:۰۰ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۴.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
📌 #لبنان
📌 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۴
با صدای: علی فتحعلیخانی
نویسنده: محسن حسنزاده
جمعه | ۱۳ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۵
بخش اول
طرابلس رفتنمان طلسم شده. دومین روز است که گیر و گوری میافتد به کار و نمیرویم. صبح، دوباره رفتیم قلب ضاحیه؛ نزدیکِ مُجَمع سیدالشهداء. رژیم دیشب دو سه جا دور و برِ مجمع را زده بود. توی هول و ولای این که نیروهای حزب بهمان گیر بدهند، رفتیم کنار خرابهها. دو جوان، شتابزده داشتند دو تا پرچم را میگذاشتند روی خرابهها: انالحسین مصباحالهدی...
اینجا هرروز بعد از ویرانی، جوانها میروند و روی خرابهها پرچم میزنند که یعنی ما هنوز هستیم. پشت مجمع، ساختمان دیگری هنوز داشت در آتش میسوخت. یک کیفِ کوچکِ دخترانه، یک کتاب درسی، وسایل آشپزخانه و خلاصه اسبابِ زندگی، لابهلای خاک و خُل ولو شده بود. ورودی مجمع را هم زده بودند. روی خرابههای یکی از خانهها، باد داشت پرچم فلسطین را تکان میداد. داریم از ضاحیه میرویم بیرون که یکی از دوستان یک جملهی قصار نثار میکند: با زدنِ بنا، مبنا ویران نمیشود...
برمیگردیم محل اقامتمان. هنوز ننشسته، اعلام میشود که این مکان، در لیستِ هدف حمله اسرائیل است. به طرفهالعینی، وسایلمان را میچپانیم توی کولهها و میزنیم بیرون. مردم دارند با عجله منطقه را ترک میکنند. زنی، کنار شوهرش، با حداقل وسایل، با عجله قدم برمیدارد. لحظهای نگاهم به چهرهاش میافتد. چشمهایش از اشک، سرخ است. ماشینها و موتورها یکییکی از منطقه میروند. زنِ دیگری، وقت رفتن، ترک موتورِ شوهرش، سرِ یکی از حزباللهیها داد میزند و بد و بیراه میگوید. لحظههای غمانگیزی است. ما هم از منطقه میزنیم بیرون به قصدِ کیفون اما سر از مدرسه درمیآوریم.
@targap