تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۴
آیه
"نمیدانم دود و آتش جانشان را گرفته یا آوار؛ اما این که بالاخره یکی از این دو تا بلای جانشان شده، دلم را میسوزاند..."
اینها را "نور" میگفت؛ خواهرِ کوچکترِ آیه. آیه، دومین دخترِ یک خانوادهی هفتنفره بود.
آن شب رفته بودند خانهی عمهشان توی ضاحیه که مدتی پیششان بمانند اما موشکها، میهمانی را به هم زدند.
پدر آدمِ محکمی است اما هر چند جمله، بغض، امانش را میبُرد. میگوید برای انتخاب اسمش، بین چند تا اسم مانده بودیم؛ قرآن را باز کردیم، خط اول، کلمهی "آیه" آمده بود، اسمش را گذاشتیم آیه و حالا مثل اسمش، آیه شده.
آیه و فاطمه -دختر کوچکش- را توی یک مزار دفن کردند. همه خانواده میگویند فکرش را میکردند که توی این درگیریها شهید بدهند اما نه از بین دخترهای خانواده.
نور اینها را میگوید و گریزی میزند به ماجرای کربلا. میگوید مگر نه این که امام حسین وحیدِ فرید بود؛ فدای سرِ امام حسین: "ما هم میگوییم ما راینا الا جمیلا و لن نری الا جمیلا..."
آیه وسط درگیریهای سال ۲۰۰۰ به دنیا آمد؛ درست وقتی صهیونیستها داشتند جنوب لبنان را تخلیه میکردند. وسطِ جنگ به دنیا آمد و وسط جنگ رفت. پدرِ آیه، به اینجا که میرسد همان جملاتی را میگوید که سیدحسن، وقتِ شهادت پسرش گفت: "ارضیت یا رب؟ خذ حتی ترضی!"
-این مسیرِ ماست؛ از آن خارج نخواهیم شد و مطمئنیم که با راهنماییِ سیدالقائد پیروز میشویم...
پدرِ خانواده از شهادتِ آیه متاثر است؛ میگوید خیلی چیزها هست که دائم او را یاد آیه میاندازد؛ حتی شمارهای که توی تلفنش از آیه دارد، شده دستمایهی رنج؛ اما مرد روحیهاش را نباخته؛ قویتر شده، مصممتر شده.
مدتها قبل، یکی از آشناها آیه را خواب دیده بود که با لباسِ سفید، پرچمهای سیاهِ عزا را روی ساختمانی نصب میکند و به کسی که خواب دیده میگوید: "به خانواده و دوستانم بگو همه با هم بیایند و روضهی حضرت زهرا برگزار کنند..."
تعبیر این خواب را بعدِ شهادت آیه فهمیدند.
کوچکترین خواهر آیه که میخواهد حرف بزند، پدرش میگوید دخترم وقت حرف زدن از آیه، گریهاش میگیرد؛ از چهرهی گریانِ دخترم عکس نگیرید؛ نمیخواهیم دشمن اشکهای دخترانمان را ببیند.
خواهر آیه میگفت خواهرش را توی خواب دیده که بهش گفته ۳۰۰ ثانیه بعدِ انفجار شهید شده اما فاطمه، دخترِ کوچکش زنده بوده، گریه میکرده و کمی بعدتر شهید شده.
میگفت مطمئن است که مادر، قبلِ دختر شهید شده.
حرفهایمان میرسد به سیدحسن. نور میگوید شهادت سیدحسن، مثل صاعقه بود. سیدحسن که شهید شد، ما داغِ خواهرمان را فراموش کردیم؛ نه فقط ما، همه شهیددادهها فکر و ذکرشان سیدحسن بود. نور میگوید جانِ همهی ما فدای سیدحسن.
این روزها خانواده نمیتوانند بروند سرِ مزار آیه و فاطمه توی میسالجبل و این آزارشان میدهد اما الحمدلله از دهانِ کوچک و بزرگشان نمیافتد.
آدمیزاد این زنها را که میبیند، امیدوار میشود. این زنها، یک نسلِ پاکیزهی منتقم تربیت میکنند؛ آینده، روشن است...
محسن حسنزاده |
دوشنبه | ۳۰ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش اول با یک بلاگرِ لبنانی، رفتیم چرخی توی بیروت زدیم. آقای بل
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۷.mp3
زمان:
حجم:
12M
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۷
با صدای: علی فتحعلیخانی
با قلمِ: محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۸ بخش اول - مسئولیتِ همهچی با خودتونه! این را جوانِ راننده میگو
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۸.mp3
زمان:
حجم:
13.9M
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۸
با صدای: علی فتحعلیخانی
با قلمِ: محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۷ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #صیدا
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۲۴ آیه "نمیدانم دود و آتش جانشان را گرفته یا آوار؛ اما این که با
این زنها یک نسلِ پاکیزهی منتقم تربیت میکنند...
@targap
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۵
بخش اول
من جاسوس بودم؛ جاسوسِ اسرائیل. آن روز که آن عامل موساد آمد سراغم که بروم توی دم و دستگاهشان، هنوز پشت لبم درست و حسابی سبز نشده بود. قبول نکردم. دوباره آمد. سهباره آمد. چهارباره آمد. بالاخره قبول کردم. اصلِ اصلش برادرم را میخواستند. برادرم، از فرماندهان حزبالله بود. خب، هرکس خربزه میخورد باید پای لرزش هم بنشیند دیگر!
قبول کردم که گرای برادرم را و اطلاعات پراکندهای را که از فرماندهان دیگر به دستم میرسد بدهم بهشان. قرارهایمان توی بیروت بود. از مرکبا، توی نقطهی تقریبا صفرِ مرزی، میرفتم بیروت؛ با اسرائیلیها ارتباط میگرفتم و اطلاعات را میگذاشتم کفِ دستشان. چندباری هم رفتم تا شهرهای تحت اختیارشان؛ مثلا یکبار مرا بردند عسقلان.
خانواده؟ برای بابا و مامان، خیلی سخت بود. بابا تهِ مذهبیهای مرکبا بود؛ اسمِ روحالله خمینی از دهانش نمیافتاد. یک پسرش شده بود فرمانده حزبالله و یکیش، عامل موساد. خب، غصه میخورد.
لباس پوشیدنم، دوستانم، این که آن رادیوی باتریخور را میگرفتم دستم و آهنگهای آنچنانی گوش میکردم و میخواندم، روی مخِ خانواده بود.
مامان، اگر راه داشت کتکم میزد. از بچگی زیاد اذیتش میکردم. شیطانی بودم برای خودم! البته هدفگیریِ مامان هم خوب بود. توی خانهمان، کنار راهپلهها، یک المانند بود. آن روز که رفتم توی برکه و گند زدم به لباسهام و برگشتم و رفتم حمام و دوباره از درِ پشتی میخواستم فرار کنم و بروم برکه، دمپاییش را طوری پرت کرد که خداییش مسی نمیتواند اینطوری کاتدار توپ را شوت کند.
القصه؛ در و همسایه و فک و فامیل میآمدند چُغُلی که پسرتان چنین است و چنان؛ و صبر ایوب میخواست تلاش برای تنبیه نکردنم.
گذشت تا ۱۹ اکتبرِ ۱۹۸۸؛ روزی که با عبدالله عطفوی، با نیمتُن مواد منفجره توی ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم بوابه فاطمه؛ دمِ مرز اسرائیل.
توی مسیرمان از محلههای خودمان گذشتیم. یکی از زنهای فامیلِ عبدالله، ما را توی ماشین دید. چند دقیقه بعد، ماشینِ عبدالله منفجر شد... "هدیه لانتفاضه الاولی فلسطینی"
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲ آبان ۱۴۰۳
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۵
بخش دوم
عبدالله عطوی، حُرِ عامِلیِ حزبالله بود. این اسمِ جهادیش بود. من چهار دقیقه قبل از عملیات استشهادی از ماشین پیاده شدم. اسم عملیات را هم گذاشتند هدیهای برای انتفاضهی فلسطین. آخرین جملهی عبدالله، هیچوقت یادم نمیرود: "مصطفی! خداحافظ! من ۴ دقیقهی دیگر میروم بهشت و تو اسیر میشوی."
عملیات موفقیتآمیز بود. عبدالله ماشین را زد به یک کاروانِ اسرائیلی و اسکورتشان.
بعدها فهمیدم که از کجا خوردم. آمدند سراغم. دستگیرم کردند. آن روز، رابطم با اسرائیل توی محلهمان بود. آن زن -فامیلِ عبدالله- که صدای انفجار را شنید، جیغ و دادش محله را برداشت. عامل موساد رفته بود سراغش که بفهمد کی توی ماشین بوده. زن، مرا نمیشناخت اما لعنتی عجیب حافظهای داشته. جوری چهرهام را توصیف کرده بود که رابطمان، صاف آمد سراغ من. لو رفتم. پنج سال عضویتم توی تشکیلات حزبالله را مخفی نگه داشته بودم. عامل موساد که آمد سراغم، همهچیز را گذاشتم کفِ دست برادرم. با حزبالله هماهنگ شدیم. قرار شد سه چهار بار دعوتشان به همکاری را قبول نکنم که شک نکنند؛ از آنها اصرار و از من انکار؛ اما خب، بالاخره نرم شدم. برادرم و مغزهای متفکر حزبالله مینشستند دور هم و دقیق طراحی میکردند که چه اطلاعاتی را بدهم به اسرائیلیها که شک نکنند. میخواستم تا جایی که میشود اعتمادشان را جلب کنم؛ نفوذ کنم توی دم و دستگاهشان. خبر نداشتند کسی که تا چند ماه قبل، شبها با بچههای حزبالله میرود توی مسیرِ کاروانهای اسرائیلی مین میگذارد، منم. از بچگی میدیدمشان. هشت سالم بود که آمدند توی مرکبا. رسما میخواستند منطقه را اشغال کنند که کردند. برای ما بچهها بیسکوئیت و شکلات میآوردند. قایمشان میکردیم. چه میفهمیدیم که نباید بخوریم! بمبارانها که شروع میشد، مامان من را میگرفت توی بغلش و میرفتیم طبقهی پایین؛ با شانزدهتا بچهی قد و نیمقد. من بین این شانزدهتا، آخری بودم. به قول بابا، آخرینِ حبهی خوشهی انگور بودم. میرفتیم توی پناهگاه و خوراکیهایی که توی خانه قایم کرده بودم آن بالا میماند.
۱۹۸۳ بسیجیطور رفتم توی تشکیلات حزبالله. دو سال آموزشِ امنیتی دیدم. ۱۹۸۵، عضو رسمی حزبالله شدم. ۱۹۸۶، نفوذ کردم توی تشکیلات موساد و ۱۹۸۸، لو رفتم. این، شروعِ ۱۶ سال اسارت بود توی زندانهای اسرائیل. ۱۶ سال، بابا دستتنها توی انبوهِ تنباکوهایی که میکاشت، قدم میزد؛ ولی با خیالِ راحت. وسطهای ماجرا، بابا همهچیز را فهمیده بود. از چشمهاش میفهمیدم که سرِ تیپ و رفتارم، سرزنشم نمیکرد؛ فهمیده بود، چون زیرِ دست خودش بزرگ شده بودم.
القصه؛ ۱۸ سالگی رفتم اسارت و ۳۴ سالگی، آمدم بیرون. یک عمر است برادر؛ یک عمر...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir