eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 برش‌هایی از زندگی در لبنان @targap
🔹 ساختن امید در دل جنگ @targap
پیروزی نزدیک است... @targap
اینجا شهیدآباد است... @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۵ بخش اول طرابلس رفتن‌مان طلسم شده. دومین روز است که گیر و گوری می‌افتد به کار و نمی‌رویم. صبح، دوباره رفتیم قلب ضاحیه؛ نزدیکِ مُجَمع سیدالشهداء. رژیم دیشب دو سه جا دور و برِ مجمع را زده بود. توی هول و ولای این که نیروهای حزب بهمان گیر بدهند، رفتیم کنار خرابه‌ها. دو جوان، شتاب‌زده داشتند دو تا پرچم را می‌گذاشتند روی خرابه‌ها: ان‌الحسین مصباح‌الهدی... این‌جا هرروز بعد از ویرانی، جوان‌ها می‌روند و روی خرابه‌ها پرچم می‌زنند که یعنی ما هنوز هستیم. پشت مجمع، ساختمان دیگری هنوز داشت در آتش می‌سوخت. یک کیفِ کوچکِ دخترانه، یک کتاب درسی، وسایل آشپزخانه و خلاصه اسبابِ زندگی، لابه‌لای خاک و خُل ولو شده بود. ورودی مجمع را هم زده بودند. روی خرابه‌های یکی از خانه‌ها، باد داشت پرچم فلسطین را تکان می‌داد. داریم از ضاحیه می‌رویم بیرون که یکی از دوستان یک جمله‌ی قصار نثار می‌کند: با زدنِ بنا، مبنا ویران نمی‌شود... برمی‌گردیم محل اقامتمان. هنوز ننشسته، اعلام می‌شود که این مکان، در لیستِ هدف حمله اسرائیل است. به طرفه‌العینی، وسایلمان را می‌چپانیم توی کوله‌ها و می‌زنیم بیرون. مردم دارند با عجله منطقه را ترک می‌کنند. زنی، کنار شوهرش، با حداقل وسایل، با عجله قدم برمی‌دارد. لحظه‌ای نگاهم به چهره‌اش می‌افتد. چشم‌هایش از اشک، سرخ است. ماشین‌ها و موتورها یکی‌یکی از منطقه می‌روند. زنِ دیگری، وقت رفتن، ترک موتورِ شوهرش، سرِ یکی از حزب‌اللهی‌ها داد می‌زند و بد و بیراه می‌گوید. لحظه‌های غم‌انگیزی است. ما هم از منطقه می‌زنیم بیرون به قصدِ کیفون اما سر از مدرسه درمی‌آوریم. @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۵ بخش اول طرابلس رفتن‌مان طلسم شده. دومین روز است که گیر و گوری می
بیروت، ایستاده در غبار- ۵ بخش دوم مدرسه‌ی الزاد، این روزها و شب‌ها، میهمان دارد. آوارگانِ جنگ، چند هفته‌ای است این‌جا ساکن شده‌اند. ده‌بیست‌تا بچه‌ی قد و نیم‌قد، دارند توی حیاط ورجه‌وورجه می‌کنند. چند تا جوانِ ایرانی آمده‌اند بازی. دو گروه می‌شوند و کمی دورتر از طناب‌کشیِ قدرت‌ها، طناب‌کشی می‌کنند. جوری ز غوغای جهان فارغ‌اند که انگار نه انگار جنگ، خانه و زندگی‌شان را زیر و رو کرده. کنار بچه‌ها، با زنی که دارد آخرین پُک‌های عمیقش را به سیگارِ نیمه‌جان می‌زند هم‌کلام می‌شوم. اهل کفرکلاست و نزدیک یک ماه است که چند تا مدرسه عوض کرده‌اند تا سقفی بالای سرشان باشد. چهار تا بچه دارد. ته‌تغاری، هفت ساله است. زن می‌گوید همه بچه‌هام، حتی همین ته‌تغاریِ هفت‌ساله عاشق این‌اند که بروند جنگ با اسرائیل. پسرِ وسطی زن که می‌بیند دارم با مادرش حرف می‌زنم می‌آید کنار مادرش می‌ایستد. کلاس‌هایشان آنلاین است و این‌جا حداقل به او بد نمی‌گذرد. پدرش -آقای آهنگر- هم به جمع‌مان می‌پیوندد. جزو دسته‌ای است که باور نمی‌کند سیدحسن شهید شده باشد؛ می‌گوید استراتژی است و سیدحسن یک روز برمی‌گردد. مردی درست وسط این حرف‌ها از کنارمان رد می‌شود و به آقای آهنگر می‌گوید: "کل نفس ذائقه‌الموت! اما سیدحسن توی قلب‌هایمان زنده است." آقای آهنگر، از این که جریان زندگی در جنوب بیروت مختل شده، ناراحت است اما فقط ناراحت است؛ نگران نیست. می‌گوید نگرانِ هیچ‌چیز نیستم چون حق بالاخره پیروز می‌شود. @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۵ بخش سوم کریم، صفحه‌ی گوشی‌اش را می‌گیرد سمت ما؛ صحنه‌ای از یک انفجار بزرگ در ضاحیه. می‌گوید: خانه‌ی ما را، خیابانِ ما را زدند، الحمدلله و بعد ادامه می‌دهد که حالا هم‌دردِ مردم غزه و بقیه اهالی ضاحیه شدیم. می‌گوید توی این مسیر، هرچه را از دست بدهیم، در واقع به دست آورده‌ایم؛ این خاصیتِ مسیر حق است. می‌پرسم اگر مادرت بشنود که خانه را زده‌اند، چه احساسی پیدا می‌کند؟ فقط اکتفا می‌کند به این که بگوید من، تحت تربیت مادرم بوده‌ام‌. کمی از نیمه‌شب گذشته برمی‌گردیم سمت محل اقامتمان. بعد از چندبار چک و چانه زدن سر کرایه، یک راننده می‌پذیرد که ببردمان. زنش ایرانی است و توی آلمان با هم آشنا شده‌اند. توی مسیر، محل یکی از انفجارها را از دور می‌بینیم. راننده نمی‌گذارد صفحه‌ی گوشی‌هایمان را روشن کنیم‌. صدایش را آرام می‌کند؛ می‌گوید حتی حرف هم نزنید. بعد هم بی‌کلام به بالا اشاره می‌کند: اونا همه‌چیزُ می‌شنون. بعد از ماجرای پیجرها، ترس یک طوری توی وجود خیلی از مردم رخنه کرده که بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران. دیروز هم که ال‌سی‌دی گوشیِ رفیقمان را بردیم برای تعمیر، با تردیدِ آمیخته به نگرانی گوشی را وارسی می‌کردند. برگشتیم محل اقامتمان. امشب، سروصدای انفجار موشک‌ها از شب‌های قبل، بیش‌تر است. موشک‌های بعدی‌ش کجا فرود بیاید، الله‌اعلم. محسن حسن‌زاده یک‌شنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۵ بخش چهارم کریم، صفحه‌ی گوشی‌اش را می‌گیرد سمت ما؛ صحنه‌ای از یک انفجار بزرگ در ضاحیه. می‌گوید: خانه‌ی ما را، خیابانِ ما را زدند، الحمدلله و بعد ادامه می‌دهد که حالا هم‌دردِ مردم غزه و بقیه اهالی ضاحیه شدیم. می‌گوید توی این مسیر، هرچه را از دست بدهیم، در واقع به دست آورده‌ایم؛ این خاصیتِ مسیر حق است. می‌پرسم اگر مادرت بشنود که خانه را زده‌اند، چه احساسی پیدا می‌کند؟ فقط اکتفا می‌کند به این که بگوید من، تحت تربیت مادرم بوده‌ام‌. کمی از نیمه‌شب گذشته برمی‌گردیم سمت محل اقامتمان. بعد از چندبار چک و چانه زدن سر کرایه، یک راننده می‌پذیرد که ببردمان. زنش ایرانی است و توی آلمان با هم آشنا شده‌اند. توی مسیر، محل یکی از انفجارها را از دور می‌بینیم. راننده نمی‌گذارد صفحه‌ی گوشی‌هایمان را روشن کنیم‌. صدایش را آرام می‌کند؛ می‌گوید حتی حرف هم نزنید. بعد هم بی‌کلام به بالا اشاره می‌کند: اونا همه‌چیزُ می‌شنون. بعد از ماجرای پیجرها، ترس یک طوری توی وجود خیلی از مردم رخنه کرده که بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران. دیروز هم که ال‌سی‌دی گوشیِ رفیقمان را بردیم برای تعمیر، با تردیدِ آمیخته به نگرانی گوشی را وارسی می‌کردند. برگشتیم محل اقامتمان. امشب، سروصدای انفجار موشک‌ها از شب‌های قبل، بیش‌تر است. موشک‌های بعدی‌ش کجا فرود بیاید، الله‌اعلم. محسن حسن‌زاده یک‌شنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تنها شعله‌ی مبارزه است که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود... @targap
فاصله‌های بین صدای دو انفجار دنبالِ ساختن یک لبخندیم... @targap
قرار بود، پشت نیمکت‌هایمان بنشینیم و کتاب‌هایمان را ورق بزنیم... @targap
نامت بلند باد... @targap