eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
355 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 پیرمردِ دریا بخش اول امسال را اگر بگذرانم، سال‌شمارِ عمرم می‌رسد به هشتاد. ۱۹۴۶، توی غزه به دنیا
🌱 پیرمردِ دریا بخش دوم به سن مدرسه رفتن که رسیدم، شیخ احمد یاسین، نوجوان بود؛ اما معلم‌مان شده بود. اهل درس خواندن که نبودم. توی آژانس امدادرسانی سازمان ملل -اونروا- بهمان درس می‌دادند؛ جایی در بیت‌لاهیا، شمالِ غزه. نیروهای اونروا می‌آمدند سرکشی و توی مدرسه‌ها، نابغه‌ها را سوا می‌کردند و می‌فرستادندشان فرنگ. ظاهرش شیک بود اما خب، باهوش‌ترین بچه‌ها دیگر به کشورشان برنمی‌گشتند. مثلا توی کلاس ششم، یکی از هم‌کلاسی‌هام موشک درست کرده بود! یک کلاس مکانیکِ فوق برنامه داشتیم. از محتوای همان درس‌ها کمک گرفته بود و آهن‌ها را سر هم کرده بود و موشک ساخته بود! طول موشک، دوازده‌متر بود! او را بردند نروژ. از شش‌هفت‌سالی که درس خواندم، دو سه سالش را مردود شدم! مدرسه دیگر راهم نمی‌داد. قبل این دو سال مردودی، گهگاه می‌رفتم کمک پدرم اما بعدش، باید هرروز می‌رفتم سبزی‌فروشی. تا دوازده‌سالگی بیش‌تر توی مدرسه نماندم اما به جاش، تلاش می‌کردم به چریک‌های گروه "فدائیان فلسطین" کمک کنم. برایشان آب و خوراکی می‌بردم. کم‌کم رفتم توی تشکیلاتشان. من زیرمجموعه گروه سلیم زریعی بودم. توی ذهن پدرم من قرار بود دانشمند هسته‌ای بشوم اما خب، حوصله همان دو دو تا چهار تا را هم نداشتم. درس نخواندنم پدرم را عصبانی کرده بود؛ آن‌قدر که یک روز دیگر توی خانه راهم نداد! با شش‌نفر از هم‌سن‌وسال‌ها و دوستان مدرسه‌ام و دو تا نوجوان دیگر که نمی‌شناختمشان، یک قایق خریدیم و زدیم به دل دریا و آمدیم لبنان. تا رسیدیم به ساحل، نیروهای ارتش ما را دستگیر کردند. یکی‌شان چشم‌هاش گرد شده بود. می‌گفت پدر و مادرهایتان به شما نیم‌وجبی‌ها چطوری اجازه داده‌اند که بیایید این‌جا؟ بالاخره ولمان کردند و کارمان شد انتقال سلاح به غزه‌. من هنوز توی گروه سلیم بودم اما یک روز وسط دریا، با هم بحثمان شد و خشاب کلتش را انداختم توی دریا. هفت سال من را بازداشت کردند! زندگی توی لبنان هم روی خوشش را به من نشان نداد. آن اوایل که آمدیم هم دوباره توپمان، دو جین جورابِ توی هم رفته شده بود. خبر برادرهام و پدر و مادرم را دورادور داشتم. بعد تاسیس منظمه‌التحریر، برادرهام هم آموزش نظامی دیدند. اغلب افرادی که با هم از غزه آمده بودیم توی عملیات‌های مختلف شهید شدند. شعبان ناقله، عوض برعاوی، محمد نحال و محارب سبتان دوستانم بودند که حالا توی خاک بیروت دفن شده‌اند. من همین‌جا توی بیروت زن گرفتم؛ از روستای انصاریه. خدا به من پنج تا فرزند داده؛ سه تا دختر و دو پسر. اسمِ پسر بزرگم را به نام پدرم گذاشتم؛ حسن؛ حسن الکومی‌. سید که شهید شد، پسرم آمد پیشم؛ دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت که دیگر قلبم سنگین است؛ دیگر دنیا را نمی‌خواهم. رفت جنوب و شهید شد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱ اردیبهشت ۱۴۰۴|بیروت @targap
32.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 علیه رُعب! محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۷ خرداد ۱۴۰۴|
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 علیه رُعب! محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۷ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
🌱 علیه رُعب! بخش اول دو سه روزی‌ست تهرانم. روز و شب‌های عجیبی‌ست و البته شب‌ها عجیب‌تر. ده‌دوازده‌ساعتِ اول جنگ را غصه خوردیم تا آن شب که نزدیک خیابان انقلاب، پنجره را باز گذاشتیم و تا سحر، صدای شلیک پدافند را شنیدیم و آن ستاره‌های سرخ را در آسمان تهران تماشا کردیم؛ خوفا و طمعا. گیجم. دوست دارم به تعداد لوکیشن‌های درگیرِ جنگ، تکثیر شوم. این فکر، از وقتی آن تصمیم لعنتی را گرفتم، توی ذهنم می‌چرخد. بنا بود توی استودیوی شبکه خبر بمانم -چند روز- اما بعدِ صبح تا غروبِ اول، از ساختمان شیشه‌ای زدم بیرون به امیدِ یافتن ماجرا. کاش می‌شد به تعداد لوکیشن‌های درگیر جنگ، تکثیر شوم. بمانم توی استودیوی شبکه خبر؛ بروم کنار جوانِ از جان‌گذشته‌ای که آن ستاره‌های سرخ را می‌فرستد توی آسمان تهران، بنشینم گوشه‌ای از بیت‌المقدس و توی آسمان، عبورِ آتشِ خشمِ ایرانی را تماشا کنم یا بی‌سروصدا، گوشه‌ی یکی از خیابان‌های هرتزلیا بایستم و ببینم که علمِ ایرانی، با آن بناهای غصبی چه می‌کند؛ اما به جای همه‌ی این‌ها، توی بهشت زهرا، در محاصره‌ام. تماشای فیلم را از سکانس آخر شروع کرده‌ایم. با خودم سر این عبارت "سکانس آخر" کلنجار می‌روم. خیلی با عقیده‌ام سازگار نیست اما خب، دیروز، روبروی مزار هفتاد و دو تن، شهدا را می‌رساندند به منزلِ "آخر"شان. مرگ و رعب. این دو تا سلاحِ توی دست متجاوز است. ما قرن‌هاست که پادزهرِ مرگ را یافته‌ایم. ما تصمیم گرفته‌ایم که نمیریم. تصمیم گرفته‌ایم که در معنای مرگ، تصرف کنیم. این "احیاء" پادزهرِ مرگ‌اند. و رعب. توی روز و شب‌های جنگ لبنان، اسرائیل، با سلاح رعب به میدان آمده بود: ویز ویزِ ممتد پهپادها، بمب‌های صوتی، زدنِ بناهای دوطرفِ جاده‌ها به قصد نُمایش ویرانی گسترده و الخ. پادزهر رعب، ساده است و غریب: نترسیدن! دیروز، روبروی هفتادودوتن، چند تا درخت‌چه را بریدند که به جاش، مزار بسازند؛ کاشتنِ خون، در دل خاک. و من، توی چهره آدم‌هایی که آمده بودند برای وداع آخر، اندوهِ بسیار دیدم، اما ترس؟ نه. قطعه. ردیف. چه اسم‌های شاعرانه‌ای برای مدفن، انتخاب کرده‌اند. کاش برای این قطعه، اسم درستی بگذارند؛ یک اسم هویت‌مند که تا قرن‌ها یادمان بیندازد، چه جنایتی را پشت سر گذاشتیم. این‌جا، گهگاه، مدفن به سنگر تبدیل می‌شود. این را مادر سیدعلی‌اکبر سیدان، به دلم انداخت. داشت با واکر، دور مزار پسرش می‌چرخید که مداح، شور گرفت. یک دستش را گذاشت روی واکر و دست دیگرش، سینه‌زن شد. سینه زدن، اولین کنشِ بعد شنیدن روضه است؛ اولین اقدامِ عملی: تبدیل محتوا به عکس‌العمل. با این تعریف، از حیث ماهیت، این سینه زدن و کشیدن ماشه، توی یک قاب و یک دسته‌اند. مادر، جایی از روضه، ناگهان دستش را دراز کرد که میکروفون را از مداح بگیرد. گفت که مداح روضه علی‌اکبر بخواند. و بعد رجز خواند؛ گریاند؛ شعار داد: مرگ بر اسرائیل. تبدیل مدفن به سنگر. ادامه دارد... به قلمِ محسن حسن‌زاده به تصویرِ علی عرب سه‌شنبه| ۲۷ خرداد ۱۴۰۴| @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 علیه رُعب! بخش دوم سکانس‌ها را برعکس، می‌بینیم. از مدفن می‌رویم معراج. شهدا را توی تابوت‌های پرچم‌پیچ، می‌برند بیرون. و دو تا شهید تنها می‌مانند؛ تنهای تنهای تنها. دو تا برادرند؛ علیرضا نادرخمسه و محمدرضا نادرخمسه. شاید خانواده‌شان نرسیده‌اند. می‌خواهند برشان گردانند به سردخانه. آن قابِ تنها را ثبت می‌کنم. دو تا تابوت روی هم که پشتش بنری زده‌اند: زیر علمت امن‌ترین جای جهان است. سکانس‌ها را برعکس می‌رویم. می‌رویم سردخانه. ماشینِ یخچال‌دار، کنار در سردخانه می‌ایستد. در یخچال را باز می‌کنند. مردی می‌پرسد: برای کمک آمده‌اید؟ سر تکان می‌دهم که بله. یک سوی آن برانکاردِ آهنی را می‌گیرم و می‌رویم تو. حس غریبی‌ست. روی کفن نوشته "شهیده". سنگین است. اولین نفس را که توی سردخانه می‌کشم، گردی می‌نشیند ته حلقم. نفسم را بیرون می‌دهم. بخار می‌کند. توی آن سرما، زنان و مردانِ شهید، کنار هم آرام گرفته‌اند. کمی آن‌سوتر، مردی دارد روی کفن، اسمی می‌نویسد؛ با ماژیک قرمز. چشمش که می‌افتد به من، محض تاکید می‌گوید که عکس نگیری، به خصوص از اسم. از قلمش چشم برمی‌دارم. پیکرها را یکی‌یکی از ماشین می‌بریم توی سردخانه. کسی توی سردخانه، تابوت طلب می‌کند. یک مکعب‌مستطیلِ کوچک را روی دست، می‌آورند تو. یک کودکِ یکساله بین شهداست و یک مادر باردار. چند تا یخچالِ بزرگ بیرون سردخانه است. یکی‌ش، مالِ گمنام‌هاست. چند زن و مردِ بی‌نام، توی آن هوای سرد آرمیده‌اند. توی ذهنم، تصویر شهدای چند روز گذشته را مرور می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم، این ترکیب که حالا، توی سردخانه، کنار هم‌اند، کی می‌شد که کنار هم جمع شوند؟ ما، روزی بعد از جنگ، بعد از پیروزی، کنار هم می‌نشینیم- با همین ترکیبِ متنوع- و با هم حرف می‌زنیم؛ از روزهای سختی که گذشت. می‌رویم به حسینیه‌ی چسبیده به سردخانه. خانوادا‌ها آمده‌اند برای شناسایی. حال‌شان خیلی مجال حرف زدن نمی‌دهد. دوتاشان را نشان می‌کنم. دوست و برادر شهید مجتبی ملکی. امدادگرِ هلال احمر بوده؛ کنار ماشین رامی‌زنند و دو تا امدادگر، شهید می‌شوند. مغز چیز عجیبی‌ست. انگار در یادآوری خاطره‌ها، بی‌قاعده عمل می‌کند. دوست مجتبی، می‌گوید پررنگ‌ترین تصویر مجتبی توی ذهنش، مال یکی دو ماه قبل است که مجتبی، با یکی دو کیلو خرمالو، رفته بوده خانه‌شان و با قاشق، افتاده به جان خرمالوها‌. رفیق مجتبی، چت‌هاش را نشانم می‌دهد. بایوی صفحه‌ی مجتبی را که می‌بیند، چشم‌هاش قرمز می‌شود:"همه می‌خوان برن بهشت، اما کسی دلش نمی‌خواد بمیره!" مرگ. وسط آن آشوب، جایی از بهشت زهرا، می‌رویم کتاب‌خانه. آقای صدیقی -از آدم‌های خوش‌ذوقِ بهشت زهرا- می‌گوید اسمش را گذاشته‌اند کتاب‌خانه‌ی تخصصی مرگ. بین ورق‌های مرگ‌آلود، می‌چرخیم و باز سکانس‌ها را برعکس می‌بینیم. باید برویم سالن تطهیر؛ غسال‌خانه. شب است. ضربان رگ گردنم را به وضوح احساس می‌کنم. تاب می‌آوریم دیدن پیکرها را؟ می‌رویم توی سالن. خالیِ خالی‌ست. غسال می‌گوید همین چند دقیقه‌ی قبل، دست‌هام را شستم و غذا خوردم. تغسیل شهدا تمام شد. گلویم می‌سوزد. به دست‌هاش نگاه می‌کنم. می‌گوید سخت‌ترین غسل امروز، غسل یک کودک یکساله بود. نفس راحتی می‌کشم از تمام شدن تغسیل. از بهشت زهرا می‌رویم به امید فردا. شب، دوباره ستاره‌های سرخ، آسمان‌مان را روشن می‌کنند. چشم‌هام را می‌بندم. گوشی‌م می‌لرزد. دوستی، شعری برایم فرستاده: در کشتی نوحیم‌ اگر، هیچ غمی نیست... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۷ خرداد ۱۴۰۴| @targap
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 شب‌های تهران محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۸ خرداد ۱۴۰۴| @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 شب‌های تهران محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۸ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران @targap
🌱 شب‌های تهران این دو سه روز، خیلی محسوس، پهپادها و ریزپرنده‌های کم‌تری می‌خورند به ساختمان‌هایمان. بخشی از این حفظِ جان‌ها، حاصلِ احیای ایست و بازرسی و گشت‌هاست. دیشب، نشستم ترک موتور و با یکی از گشت‌ها هم‌راه شدم. چند ساعت دور زدن توی کوچه‌پس‌کوچه‌های خلوتِ نیمه‌شبِ تهران و تماشای شهر با جزئیات -با پس‌زمینه صدای دل‌انگیزِ شلیک پدافند- تجربه جالبی بود. یکی دو ساعتی که توی خیابان‌ها و کوچه‌ها دور زدیم، بنزینِ موتورمان تمام شد؛ کنار یک پارک کوچکِ محلی. جوانی از لابلای آن انبوهِ سبزِ تیره آمد بیرون و کمک‌مان کرد که از موتور رفیقش، بنزین بکشیم. با آن تیپ و صدای خش‌دار، انگار از سر ضبط یک موزیک‌ویدئوی رپ آمده بود. گفت همین یک ساعت قبل، یک ماشین مشکوک دیده که توش چند نفر داشتند با لپ‌تاپ‌هایشان ور می‌رفتند. گزارش داده بود و موتوری‌ها آمده بودند برای بررسی. نقطه‌ی تقاطعِ ارتباط جوان و بچه‌های بالا. از هم جدا شدیم که برویم بنزین بزنیم. توی راه، رفیق‌مان به یکی دو تا وانت مشکوک شد. داشت چراغ قوه می‌انداخت که توی ماشین را ببیند. سری از توی یکی از پنجره‌ها آمد بیرون که:"مال منه" نصفه‌شبی، گشاده‌رو بود. خودش درهای وانت را باز کرد و تشکر کرد که حواس بچه‌ها به محله‌ها هست. توی کوچه‌ی دیگری، موتوری جوانی نگهمان داشت و گفت که دو سه تا کوچه پایین‌تر یک موتوری مشکوک دیده. بعضی از وانت‌ها، در کابین‌هایشان را باز گذاشته بودند که نه خودشان به زحمت بیفتند و نه موتورسوارها‌. این تعامل و اعتماد نبود، کار سخت‌تر از این می‌شد. خلاصه که این شب‌ها، جوان‌های موتورسوار دارند بی‌هیاهو، برای انسان می‌جنگند محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۸ خرداد ۱۴۰۴| @targap
🌱 آقازاده! جنگ جدید، دارد الزاماتش را یکی‌یکی توی این چند روزِ اول جنگ، نشان‌مان می‌دهد. یکی‌ش: کم‌رنگ شدن مفهومِ خط مقدم و پشتِ جبهه و پشتیبانی جنگ. جنگ پرنده‌ها، همه‌جا را به خط مقدم تبدیل کرده و پشتیبانی جنگ را کشانده توی محله‌ها. امروز رفتیم توی یکی از محله‌ها‌. مردم دیگ و دیگ‌چه را گذاشته بودند روی آتش که غذا بپزند؛ برای کی؟ امدادگرها، آتش‌نشان‌ها، جوان‌هایی که شبشان را توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها صبح می‌کنند که وقت ضرورت، پایشان را بگذارند روی گلوی جاسوس‌ها. نوه‌ی آقا هم بین مردم، مشغول کارهای آشپزخانه بود. فکر کن! درست وقتی که شایعه‌سازها، مهمل می‌بافند که خانواده مسئولین، وسط جنگ، دارند ایران را رها می‌کنند، نوه‌ی شخص اول مملکت، دارد غذا می‌ریزد توی ظرف‌های یک‌بار مصرف، که برسد به دستِ بچه‌های تهران. توی همین جمع، نوجوانی بود که می‌گفتند وقتی خانواده‌اش، اصرار کرده بودند که از تهران بروند؛ آن‌قدر گریه کرده که کارش کشیده به بیمارستان؛ محضِ این که بماند و توی آشپزخانه، قدمی بردارد برای جنگ. غذاها را البته فقط توی آشپزخانه نمی‌پزند. این را بچه‌های پایگاه بسیجی می‌گفتند که هم‌سایه، شب به شب برایشان غذا می‌فرستد. دروغ چرا؛ این همدلی‌ها، آدم را امیدوار می‌کند؛ به تاب‌آوری، به آینده‌ی جنگ، به فردای بعد از پیروزی محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۹ خرداد ۱۴۰۴| @targap
🌱 زباله‌گرد! این شب‌ها تهرانِ درندشت را گز می‌کنیم دنبال قصه. دیشب، دوباره رفتیم گشت. ترک موتور، کوچه‌پس‌کوچه‌ها را زیگزاگ می‌رفتیم و چشم تیز می‌کردیم بل‌که چیز مشکوکی پیدا کنیم. کارویژه‌ی دیشب، گشتنِ سطل‌های زباله بود. ته هر کوچه، سر خم می‌کردم توی حجمی از بوی نامطبوعِ زباله‌ها و نور چراغ قوه‌ام را می‌انداختم توی آن مکعب‌مستطیلِ فلزی. چند تا ماشین مشکوک هم دیدیم. به جز یکی‌ش، بقیه را گزارش دادیم. وسط یکی از خیابان‌ها به ماشینِ پنچرِ پارک‌شده کنار خیابان، مشکوک شدیم. نور چراغ قوه‌ام را انداختم توی ماشین و شوکه شدم. دم سحری، پیرمردی توی ماشینِ خاک‌گرفته خواب بود. بیدارش کردیم. گفت که توی همین ماشین، زندگی می‌کند. پلیس می‌شناختش. چند ساعتی توی خیابان‌ها چرخیدیم و جایی ایستادیم تا موتورها نفسی بکشند. بچه‌ها، قصه‌هایشان را ریختند وسط داریه. یکی می‌گفت جمعی از پیرمردها را می‌شناسد که کارشان توی جنگ -وقتِ جوانی- خنثی کردن مین بوده. حالا که موهایشان سپید شده، دور هم جمع شده‌اند و تصمیم گرفته‌اند که بروند به جنگ بمب‌ها. می‌گفتند توی یک شب، دو تا بمب خنثی کرده‌اند. کاش بشود، یک شب بروم دم‌پر این پیرمردها. صبح، دوباره زدیم به دل خیابان‌ها. جایی، چسبیده بیمارستان، چیزی خورده بود به زمین، جدول‌ها را شکسته بود و یک درخت را انداخته بود. هرچه بوده، از ساختمان روبرویی آمده بوده‌. احتمالا قصد داشتند بیمارستان را بزنند اما خطا رفته بود و به جای هدف گرفتن بیمارستانِ زنان، یک پیرزن، توی اتاق خوابش، آخرین نفس را کشیده بود. جایی دیگر، یک ساختمان را زده بودند؛ نیمه‌شب. کار آتش‌نشان‌ها تمام شده بود. خیابان تقریبا خالی بوده. نیروهای امدادی، داشتند با طمانینه، کارشان را می‌کردند. یکی از امدادگرها، هم‌راه لئو آمده بود. لئو سگ است؛ از نژاد ژرمن شپر. لئو این روزها، آدم‌های زنده را از زیر آوار پیدا می‌کند. امدادگر می‌گوید دیشب هم یک نفر را زنده پیدا کرده. رشته حرفمان را ادامه عملیات زنده‌یابی می‌بُرد. دوباره می‌زنیم به دل خیابان‌ها. تهران درندشت را گز می‌کنیم دنبال قصه. محسن حسن‌زاده جمعه| ۳۰ خرداد ۱۴۰۴| @targap
🌱 بلیت تهران-قدس! محسن حسن‌زاده شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| @targap