تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 علیه رُعب!
بخش دوم
سکانسها را برعکس، میبینیم. از مدفن میرویم معراج. شهدا را توی تابوتهای پرچمپیچ، میبرند بیرون. و دو تا شهید تنها میمانند؛ تنهای تنهای تنها. دو تا برادرند؛ علیرضا نادرخمسه و محمدرضا نادرخمسه.
شاید خانوادهشان نرسیدهاند. میخواهند برشان گردانند به سردخانه. آن قابِ تنها را ثبت میکنم. دو تا تابوت روی هم که پشتش بنری زدهاند: زیر علمت امنترین جای جهان است.
سکانسها را برعکس میرویم. میرویم سردخانه. ماشینِ یخچالدار، کنار در سردخانه میایستد. در یخچال را باز میکنند. مردی میپرسد: برای کمک آمدهاید؟ سر تکان میدهم که بله. یک سوی آن برانکاردِ آهنی را میگیرم و میرویم تو.
حس غریبیست. روی کفن نوشته "شهیده".
سنگین است. اولین نفس را که توی سردخانه میکشم، گردی مینشیند ته حلقم. نفسم را بیرون میدهم. بخار میکند. توی آن سرما، زنان و مردانِ شهید، کنار هم آرام گرفتهاند.
کمی آنسوتر، مردی دارد روی کفن، اسمی مینویسد؛ با ماژیک قرمز. چشمش که میافتد به من، محض تاکید میگوید که عکس نگیری، به خصوص از اسم. از قلمش چشم برمیدارم.
پیکرها را یکییکی از ماشین میبریم توی سردخانه. کسی توی سردخانه، تابوت طلب میکند. یک مکعبمستطیلِ کوچک را روی دست، میآورند تو. یک کودکِ یکساله بین شهداست و یک مادر باردار.
چند تا یخچالِ بزرگ بیرون سردخانه است. یکیش، مالِ گمنامهاست. چند زن و مردِ بینام، توی آن هوای سرد آرمیدهاند. توی ذهنم، تصویر شهدای چند روز گذشته را مرور میکنم. با خودم فکر میکنم، این ترکیب که حالا، توی سردخانه، کنار هماند، کی میشد که کنار هم جمع شوند؟
ما، روزی بعد از جنگ، بعد از پیروزی، کنار هم مینشینیم- با همین ترکیبِ متنوع- و با هم حرف میزنیم؛ از روزهای سختی که گذشت.
میرویم به حسینیهی چسبیده به سردخانه. خانواداها آمدهاند برای شناسایی. حالشان خیلی مجال حرف زدن نمیدهد. دوتاشان را نشان میکنم. دوست و برادر شهید مجتبی ملکی. امدادگرِ هلال احمر بوده؛ کنار ماشین رامیزنند و دو تا امدادگر، شهید میشوند.
مغز چیز عجیبیست. انگار در یادآوری خاطرهها، بیقاعده عمل میکند. دوست مجتبی، میگوید پررنگترین تصویر مجتبی توی ذهنش، مال یکی دو ماه قبل است که مجتبی، با یکی دو کیلو خرمالو، رفته بوده خانهشان و با قاشق، افتاده به جان خرمالوها. رفیق مجتبی، چتهاش را نشانم میدهد. بایوی صفحهی مجتبی را که میبیند، چشمهاش قرمز میشود:"همه میخوان برن بهشت، اما کسی دلش نمیخواد بمیره!"
مرگ.
وسط آن آشوب، جایی از بهشت زهرا، میرویم کتابخانه. آقای صدیقی -از آدمهای خوشذوقِ بهشت زهرا- میگوید اسمش را گذاشتهاند کتابخانهی تخصصی مرگ.
بین ورقهای مرگآلود، میچرخیم و باز سکانسها را برعکس میبینیم.
باید برویم سالن تطهیر؛ غسالخانه. شب است. ضربان رگ گردنم را به وضوح احساس میکنم. تاب میآوریم دیدن پیکرها را؟
میرویم توی سالن. خالیِ خالیست. غسال میگوید همین چند دقیقهی قبل، دستهام را شستم و غذا خوردم. تغسیل شهدا تمام شد.
گلویم میسوزد. به دستهاش نگاه میکنم. میگوید سختترین غسل امروز، غسل یک کودک یکساله بود.
نفس راحتی میکشم از تمام شدن تغسیل.
از بهشت زهرا میرویم به امید فردا.
شب، دوباره ستارههای سرخ، آسمانمان را روشن میکنند.
چشمهام را میبندم. گوشیم میلرزد. دوستی، شعری برایم فرستاده:
در کشتی نوحیم اگر، هیچ غمی نیست...
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۷ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 شبهای تهران
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۸ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 شبهای تهران محسن حسنزاده چهارشنبه| ۲۸ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران @targap
🌱 شبهای تهران
این دو سه روز، خیلی محسوس، پهپادها و ریزپرندههای کمتری میخورند به ساختمانهایمان. بخشی از این حفظِ جانها، حاصلِ احیای ایست و بازرسی و گشتهاست.
دیشب، نشستم ترک موتور و با یکی از گشتها همراه شدم. چند ساعت دور زدن توی کوچهپسکوچههای خلوتِ نیمهشبِ تهران و تماشای شهر با جزئیات -با پسزمینه صدای دلانگیزِ شلیک پدافند- تجربه جالبی بود.
یکی دو ساعتی که توی خیابانها و کوچهها دور زدیم، بنزینِ موتورمان تمام شد؛ کنار یک پارک کوچکِ محلی.
جوانی از لابلای آن انبوهِ سبزِ تیره آمد بیرون و کمکمان کرد که از موتور رفیقش، بنزین بکشیم.
با آن تیپ و صدای خشدار، انگار از سر ضبط یک موزیکویدئوی رپ آمده بود.
گفت همین یک ساعت قبل، یک ماشین مشکوک دیده که توش چند نفر داشتند با لپتاپهایشان ور میرفتند. گزارش داده بود و موتوریها آمده بودند برای بررسی. نقطهی تقاطعِ ارتباط جوان و بچههای بالا.
از هم جدا شدیم که برویم بنزین بزنیم. توی راه، رفیقمان به یکی دو تا وانت مشکوک شد. داشت چراغ قوه میانداخت که توی ماشین را ببیند. سری از توی یکی از پنجرهها آمد بیرون که:"مال منه"
نصفهشبی، گشادهرو بود. خودش درهای وانت را باز کرد و تشکر کرد که حواس بچهها به محلهها هست. توی کوچهی دیگری، موتوری جوانی نگهمان داشت و گفت که دو سه تا کوچه پایینتر یک موتوری مشکوک دیده. بعضی از وانتها، در کابینهایشان را باز گذاشته بودند که نه خودشان به زحمت بیفتند و نه موتورسوارها.
این تعامل و اعتماد نبود، کار سختتر از این میشد.
خلاصه که این شبها، جوانهای موتورسوار دارند بیهیاهو، برای انسان میجنگند
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۸ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
🌱 آقازاده!
جنگ جدید، دارد الزاماتش را یکییکی توی این چند روزِ اول جنگ، نشانمان میدهد. یکیش: کمرنگ شدن مفهومِ خط مقدم و پشتِ جبهه و پشتیبانی جنگ. جنگ پرندهها، همهجا را به خط مقدم تبدیل کرده و پشتیبانی جنگ را کشانده توی محلهها.
امروز رفتیم توی یکی از محلهها. مردم دیگ و دیگچه را گذاشته بودند روی آتش که غذا بپزند؛ برای کی؟ امدادگرها، آتشنشانها، جوانهایی که شبشان را توی کوچهپسکوچهها صبح میکنند که وقت ضرورت، پایشان را بگذارند روی گلوی جاسوسها.
نوهی آقا هم بین مردم، مشغول کارهای آشپزخانه بود. فکر کن! درست وقتی که شایعهسازها، مهمل میبافند که خانواده مسئولین، وسط جنگ، دارند ایران را رها میکنند، نوهی شخص اول مملکت، دارد غذا میریزد توی ظرفهای یکبار مصرف، که برسد به دستِ بچههای تهران.
توی همین جمع، نوجوانی بود که میگفتند وقتی خانوادهاش، اصرار کرده بودند که از تهران بروند؛ آنقدر گریه کرده که کارش کشیده به بیمارستان؛ محضِ این که بماند و توی آشپزخانه، قدمی بردارد برای جنگ.
غذاها را البته فقط توی آشپزخانه نمیپزند. این را بچههای پایگاه بسیجی میگفتند که همسایه، شب به شب برایشان غذا میفرستد.
دروغ چرا؛ این همدلیها، آدم را امیدوار میکند؛ به تابآوری، به آیندهی جنگ، به فردای بعد از پیروزی
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۹ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
🌱 زبالهگرد!
این شبها تهرانِ درندشت را گز میکنیم دنبال قصه. دیشب، دوباره رفتیم گشت. ترک موتور، کوچهپسکوچهها را زیگزاگ میرفتیم و چشم تیز میکردیم بلکه چیز مشکوکی پیدا کنیم.
کارویژهی دیشب، گشتنِ سطلهای زباله بود.
ته هر کوچه، سر خم میکردم توی حجمی از بوی نامطبوعِ زبالهها و نور چراغ قوهام را میانداختم توی آن مکعبمستطیلِ فلزی.
چند تا ماشین مشکوک هم دیدیم. به جز یکیش، بقیه را گزارش دادیم. وسط یکی از خیابانها به ماشینِ پنچرِ پارکشده کنار خیابان، مشکوک شدیم. نور چراغ قوهام را انداختم توی ماشین و شوکه شدم. دم سحری، پیرمردی توی ماشینِ خاکگرفته خواب بود. بیدارش کردیم. گفت که توی همین ماشین، زندگی میکند. پلیس میشناختش.
چند ساعتی توی خیابانها چرخیدیم و جایی ایستادیم تا موتورها نفسی بکشند.
بچهها، قصههایشان را ریختند وسط داریه.
یکی میگفت جمعی از پیرمردها را میشناسد که کارشان توی جنگ -وقتِ جوانی- خنثی کردن مین بوده. حالا که موهایشان سپید شده، دور هم جمع شدهاند و تصمیم گرفتهاند که بروند به جنگ بمبها. میگفتند توی یک شب، دو تا بمب خنثی کردهاند. کاش بشود، یک شب بروم دمپر این پیرمردها.
صبح، دوباره زدیم به دل خیابانها. جایی، چسبیده بیمارستان، چیزی خورده بود به زمین، جدولها را شکسته بود و یک درخت را انداخته بود. هرچه بوده، از ساختمان روبرویی آمده بوده. احتمالا قصد داشتند بیمارستان را بزنند اما خطا رفته بود و به جای هدف گرفتن بیمارستانِ زنان، یک پیرزن، توی اتاق خوابش، آخرین نفس را کشیده بود.
جایی دیگر، یک ساختمان را زده بودند؛ نیمهشب. کار آتشنشانها تمام شده بود. خیابان تقریبا خالی بوده. نیروهای امدادی، داشتند با طمانینه، کارشان را میکردند.
یکی از امدادگرها، همراه لئو آمده بود. لئو سگ است؛ از نژاد ژرمن شپر. لئو این روزها، آدمهای زنده را از زیر آوار پیدا میکند. امدادگر میگوید دیشب هم یک نفر را زنده پیدا کرده. رشته حرفمان را ادامه عملیات زندهیابی میبُرد.
دوباره میزنیم به دل خیابانها.
تهران درندشت را گز میکنیم دنبال قصه.
محسن حسنزاده
جمعه| ۳۰ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
🌱 بلیت تهران-قدس!
محسن حسنزاده
شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 بلیت تهران-قدس! محسن حسنزاده شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران @targap
🌱 بلیت تهران-قدس!
بچهی قم، معروف است به جگر داشتن! این را آقاروحالله میگوید. درباره خودش که صدق میکند.
عصر رفتیم دم در خانهاش و با هم رفتیم فدراسیون معلولین و جانبازان؛ دمِ در خانهاش در تهران. آقاروحالله میگوید نمیخواستم زمین بازی را ترک کنم. مکث میکند: توی هیچ مبارزهای، زمین بازی را ترک نکردهام. مصداقِ جگر داشتن!
آقاروحالله همین پارسال، ۲۴۲ کیلو وزنهی ناقابل را برده بالای سرش و رکورد جهانیِ آسیایی و پاراالمپیک - وزن ۸۰ کیلو- را گرفته توی مشتش؛ و تا الان، کسی نتوانسته رکوردش را بشکند. این عدد را من، خوب لمس میکنم که جلوی آقاروحالله، خوابیدم روی تخته وزنهبرداری و میلهی خالی را به بدبختی بردم بالا.
دوست نداشت ما بفهمیم اما دوستم گفت که "آقای پاراالمپیکِ ایران" جایزههاش را خرجِ آزاد کردن زندانیها میکند.
با آقاروحالله رفتیم سالن وزنهبرداری که آنجا با هم درباره این روزها گپ بزنیم.
وسط حرفها اشاره میکند به پاهاش: این درست که روی ویلچرم و نمیتوانم توی جنگ تنبهتن، تفنگ بگیرم دستم، اما اندازه یک کیسهی شن که میارزم؛ که بگذارندم پیشاپیش صف رزمندهها؛ که اندازه چند تا گلوله به من بخورد و به رزمندهها نه.
یادش میآید که چند سال قبل، توی پرواز اردن به امارات، چند تا اسرائیلی نفرتانگیز، روی صندلیهای دور و برش، نشسته بودند و کنارش، یکیشان کتاب مقدسش را باز کرده؛ روحالله هم کتابش -درباره حضرت مهدی- را جلوی چشم اسرائیلیها، باز کرده: ما یک روز -شاید نه چندان دور و دیر- به پشتگرمیِ اماممان، تمامتان میکنیم.
از فردای بعد از جنگ میپرسم. آقاروحالله چند ثانیه فکر میکند. انگشترِ عقیق یمنیش را -که خودش از آقا گرفته- توی انگشتش میچرخاند و لبخندی مینشیند روی لبهاش: فردای بعد از جنگ، بلیت بگیریم و برویم زیارت بیتالمقدس؛ البته بلیتش از شما.
به آقاروحالله میگویم همین حالا اگر مسابقات پارا المپیک برگزار شود، کار شما سخت میشود بس که به خاطر موشکهای ایرانی، اسرائیلیها رشتههای پارا را شلوغ میکنند؛ البته اگر همین حالا برگزار شود؛ فردا، برایشان دیر است.
با آقاروحالله خداحافظی میکنیم و من، از شوق رویایِ بلیت تهران-قدس، سرخوشم.
محسن حسنزاده
شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 منطقالطیر! محسن حسنزاده شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران @targap
🌱 منطقالطیر!
امروز رفتیم بازار؛ سمت مولوی. تقریبا همه مغازهها باز بودند. رندُم با آدمها گپ زدیم.
مثلا آقامحمد، جایی از بازار، بُنکدار بود. اولش مگر حاضر میشد جز سلام، یک کلام حرف بزند؟ اما بعد، وقتی داشت از پناهگاههای دوران جنگ میگفت، چشمهاش برق میزد.
توی عالم بچگی، این که وقتِ بمباران، با بابا و مامان و در و همسایه، بروند زیرزمین مدرسهی دخترانهی سر کوچهشان و هر نوری حتی قد نور چراغ موشی را خاموش کنند، برایش جالب بوده.
ترس؟ آقامحمد میگوید پسر نوجوانش از خودش، پر دل و جراتتر است. دیروز کالآفدیوتی بازی میکرده و از پدرش پرسیده این پهپادها را نمیتواند مثل همین بازیها، شکار کند؟
محمد باید میرفت دنبال کارش. از بنکداری زدم بیرون و توی بازار چرخی زدم که رسیدم به عمورضا.
حساب سالهایی که نشسته گوشه خیابان و پرنده داده دست خلقالله، از دستش در رفته؛ ده سال، بیست سال، سیسال...
عمورضا همین که مینشینیم کنارش به گپ زدن، توی همان دو سه جمله اول، چشمهاش سرخ میشود:"آخه حرفای منِ یلخی به چه دردتون میخوره؟"
عمورضا یادش میآید که جایی همان نزدیکی، بعثیها، کنار یک نانوایی و انبار آردش را زدند. آردها پخش شده بود توی هوا و خلقالله به گمان این که شیمیایی زدهاند، فرار میکردند. چند تا شهید دادیم.
عمورضا میگوید من سواد ندارم اما اینقدر میفهمم که حالا دستِ ایران، پر است. حالا اگر مذاکرهای هم بکنیم، ماییم که میتوانیم شرط بگذاریم، خونخوارها باید پایشان را از گلیمِ غزه بکشند بیرون تا ولشان کنیم. عمورضا میگوید خدا کند بزنیم؛ آنقدر بزنیم که نه اسرائیل، پدرجد اسرائیل هم جگر نکند که تصور تجاوز به ایران را توی ذهنش جا بدهد.
باید برویم. با عمورضا خداحافظی میکنیم و توی پیادهرو راه میافتیم. عمو پشت سرمان، صدا میزند. برمیگردیم. چشمهاش سرخ است:"این حرفای منو به بالاییا میگی؟"
سر میجنبانیم به تایید؛ دستهای همدیگر را فشار میدهیم و از هم جدا میشویم.
پیاده میرویم تا مغازهی داوودخیاط. داوودخیاط البته خیاط نیست؛ پرندهفروش است. بخت امروزمان با پرندهها گره خورده.
حاجداوود هشتاد و سه ساله است. امام را که بازداشت میکنند، با دار و دستهی طیب میرود به خیابان و برای اولینبار، شامهاش و چشمهاش، با گاز اشکآور آشنا میشود.
توی دهه هفتاد، خیاطیش را تعطیل میکند. نمایشگاهِ ماشین هم چرخش نمیچرخد تا حاجداوود، برود به دنیای پرندهها.
عاشق پرندهها بوده؛ آنقدر که میرفته توی کوه و کمر، نه برای گرفتنشان، محض تماشایشان.
میپرسد عشق یعنی چی؟ و هرچه جواب میدهیم "نچ" میشنویم. میگوید عشق، یعنی چیزی توی سینهات بسوزد و نتوانی دربارهاش حرف بزنی؛ و من سر پرندهها، اینطوری سینهام میسوخت.
حاجداوود را خیلیها اینطوری میشناسند که او زبانِ پرندهها را بلد است.
به کاسکوی مشهورش -افلاطون؛ همان که اسمش را توی گینس ثبت کردند- آنقدر ذکر علی یاد داده بوده که من به حافظهاش غبطه میخورم.
حاجداوود، زبانِ پرندهها را بلد است. وسط حرفها میپرسم حالا اسرائیل با پرندههاش، آمده به جنگمان؛ زبان اینها را کی بلد است؟
میخندیم و حاجداوود به قول خودش میرود روی منبر. جوری چکیده تاریخ بنیاسرائیل را برایمان میگوید که هوش مصنوعی هم نمیتواند. میگوید این [بوق]ها، دلِ پیامبرشان، موسی را هم خون کردند؛ بقیه که جای خود.
بعد مکث میکند. میگوید یزید ایستاد جلوی حسینبنعلی؛ کو یزید و کجاست جایگاه حسین؟ صدام ایستاد جلوی خمینی؛ او را از لانهی سگ کشیدند بیرون و خمینی را، امام خمینی را جوری تشییع کردند که توی کتابها بنویسندش. ظالم، کِی میماند؟
حاجداوود، میتازد: آبادان و خرمشهر را مگر از ما نگرفتند؟ تهش چی شد؟ انداختیمشان بیرون؛ مثل سگ!
حالا هم ما منطقالطیر را بلدیم؛ زبانِ پرندهها.
حاجداوود میگوید پایشان برسد روی زمینمان، بچههام که هیچ؛ خودم هم میروم جنگ.
دارم تصورش میکنم توی لباس رزم؛ رزمندهای که زبان پرندهها را میفهمد...
پن: این قاب از عمو رضاست.
محسن حسنزاده
شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
🌱 آدرنالین!
توی یکسال اخیر، اتفاقات همه تلاششان را کردهاند که به من ثابت کنند، همیشه کمی و فقط کمی از لحظهی بزنگاه دورم؛ کمی عقبتر یا کمی جلوتر!
چند روز بعد شهادت سید، رسیدم لبنان؛ چند ساعت قبل سقوط دمشق، از بوکمال رد شدم؛ یک روز قبل انفجار ساختمان شیشهای صداوسیما، از رژی شبکه خبر زدم بیرون؛ یکروز بعد عملیاتهای رزمندهها علیه پرندهبازهای قاتل، بهشان پیوستم و امروز، رفتم بیمارستان، که در فاصلهای امن از اتفاقی که نقطهی عطف زندگیِ مجروحهاست، با آنها گپ بزنم؛ روزها دیرتر و دورتر از حادثه.
رزق است دیگر! البته ناشکر نیستم.
دیشب که انگار لوکیشن را و زمان را درست از جایی در دهه شصت، کنده بودند و آورده بودند به زمانِ ما، ناشکر نبودم.
توی جمع رزمندهها -شکارچیانِ پرندهبازها- نشسته بودم. جوانی کنارم نشسته بود که بهش میگفتند دکتر. تازه درسش را تمام کرده و پزشک عمومی شده بود. میگفت جنگ اگر طول بکشد، ازدواج نمیکنم که زمینگیر نشوم. جملهاش من را یاد عباس دانشگر انداخت. میشناختش و شیفتهاش بود. آنقدر درباره عباس حرف زدیم که فرمانده آمد.
عین فیلمهایی که از سخنرانیِ شبهای عملیات دیده بودم، فرمانده رفت جلو ایستاد و حرف زد. خدا، توی حرفهاش پربسامدترین بود. گفت که اگر شهید شود، فلانی فرمانده است و او هم اگر شهید شود فلانی و تا هفتنفر را اسم برد.
بعد، گفت که رفقا! با خانوادههایتان مهربان باشید. گفت این روزها، اگر از مبارزه برگردید خانه و سگرمههایتان توی هم باشد، مبارزهتان خیلی نمیارزد.
بعد، کسی روضه خواند و لابلای صدای گریه مجاهدها، گم شدم. جمع آنقدر نورانی بود که هر لحظه منتظر بودم زاویه دوربین عوض شود و بعدِ آمدن یک ریزپرنده، خودمان را از بالا ببینیم!
بعد روضه، مجاهدها آماده شدند که بروند سر پستهایشان. تا آماده شوند، از فرصت استفاده کردم و دونفرشان را به حرف گرفتم. تا همین دیشب، توی کوه و کمر، با اشرارِ پهپادپران دست به یقه بودند؛ یکی دو باری هم پهپاد انتحاری میخواسته همای سعادتِ شهادت را بنشاند روی شانههایشان که قسمتشان نبوده.
میگفتند خبر حمله اسرائیل را که شنیدهاند، به جای ناراحتی، مغزشان آدرنالین ترشح کرده؛ محضِ شروع یک مبارزهی سرنوشتساز.
از بخت من، آن شب، نرفتند عملیات و حسرتش را به دلم گذاشتند. دم سحری از هم جدا شدیم.
خبر حمله آمریکا به ایران را که خواندم، آدرنالین را سرکوب کردم که خوابم ببرد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap
🌱 ساعتِ ملاقات!
بخش اول
قبل ظهر، رفتیم بیمارستان؛ دیدار مجروحان.
اولیش پیرمردی بود که سه سال از عمرش را توی دهه شصت، گذاشته بود پای وطنش و عقیدهاش. شبی که شهران را زدند، معطل نکرد. جلوی چشمهای نگران زنوبچهاش، سوار موتورش شد که برود نزدیک محل انفجار؛ که کسی توی خانهها گیر نیفتاده باشد.
وسط یکی از انفجارها، دردی میپیچد توی پاش و وقتی بلند میشود، زانوش، برعکس خم میشود. ترکشها، استخوانهای پاش را تکهتکه کرده بودند.
میگفت میارزید. وقتی میرفتم به زنم گفتم اگر کسی توی آن خانهها گیر افتاده باشد، یا نجاتش میدهم یا با هم میمیریم.
کنارِ پیرمرد، جوانی بدحال روی تخت دراز کشیده بود. لبهاش خشک بود و پیشانیش زخمی. جوان، پیکِ موتوری است. تازه یک ماه بود که توی یک رستوران، کار پیدا کرده بود که وسط خیابان، چیزی جلوش منفجر میشود و چند جای بدنش را ناکار میکند. یک ترکش هم همسایهی کبد شده که هنوز دکترها نتوانستهاند بکشندش بیرون.
جوان درد میکشید اما گلایهای نداشت. فقط منتظر بود که آن درد عظیم، رهایش کند و چرخ پنجر موتورش را تعمیر کند و دوباره برگردد سر کارش.
مجروحِ سوم را از ساختمانِ شیشهای صداوسیما آورده بودند. جایی از ساختمانِ شیشهای پناه گرفته بوده که بهش میگویند دو تا شِل آب ببرد بالا.
همین که راه میافتد، موج انفجار اول، آبها را از دستش میاندازد. همکارش، جلوی چشمش جان میدهد. جوان میخواهد راه بیفتد که پاش یاری نمیکند.
میگفت به پاهام نگاه کردم. کفش از پام درآمده بود و پاشنهام را نمیدیدم.
میگفت وقتی درد پام را حس کردم، فقط یاد روضه افتادم؛ روضهی اباالفضلالعباس.
این را گفت و اشکهاش، صورتش را خیس کرد.
دو تا اتاق آنطرفتر، دختر جوانی بستری بود. دو روز از ازدواجش گذشته بود که موشکها، خانهشان را هدف گرفتند. برادر و خواهرش، شهید شده بودند و دختر، هیچ چیز از آن لحظهها را به یاد ندارد؛ حتی لحظههایی که زیر آوار بوده را.
از یک روز قبل حادثه تا چند روز بعدش، از حافظهاش پاک شده. دخترخالهاش میگفت خودش جنگنده را بالای سر ساختمان دیده. میگفت هرچه شنیده بودیم "گلی گم کردهام میجویم او را"، حالا داشتیم زندگیش میکردیم؛ وقتی دنبال تکههای بدن عزیزانمان میگشتیم.
دختر جوان میگفت این خونها، قربانیِ مسیر ظهورند و اگر این است، چه جای غصه؟
اثری از ترس و اندوه توی آن چهره زخمآلود نبود. میگفت پدر و مادرش هم، سر تشییع بچههایشان، جای مویه کردن، رجز خواندهاند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap