eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 منطق‌الطیر! محسن حسن‌زاده شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 منطق‌الطیر! محسن حسن‌زاده شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران @targap
🌱 منطق‌الطیر! امروز رفتیم بازار؛ سمت مولوی. تقریبا همه مغازه‌ها باز بودند. رندُم با آدم‌ها گپ زدیم. مثلا آقامحمد، جایی از بازار، بُنک‌دار بود. اولش مگر حاضر می‌شد جز سلام، یک کلام حرف بزند؟ اما بعد، وقتی داشت از پناه‌گاه‌های دوران جنگ می‌گفت، چشم‌هاش برق می‌زد. توی عالم بچگی، این که وقتِ بمباران، با بابا و مامان و در و هم‌سایه، بروند زیرزمین مدرسه‌ی دخترانه‌ی سر کوچه‌شان و هر نوری حتی قد نور چراغ موشی را خاموش کنند، برایش جالب بوده. ترس؟ آقامحمد می‌گوید پسر نوجوانش از خودش، پر دل و جرات‌تر است. دیروز کال‌آف‌دیوتی بازی می‌کرده و از پدرش پرسیده این پهپادها را نمی‌تواند مثل همین بازی‌ها، شکار کند؟ محمد باید می‌رفت دنبال کارش. از بنک‌داری زدم بیرون و توی بازار چرخی زدم که رسیدم به عمورضا. حساب سال‌هایی که نشسته گوشه خیابان و پرنده داده دست خلق‌الله، از دستش در رفته؛ ده سال، بیست سال، سی‌سال... عمورضا همین که می‌نشینیم کنارش به گپ زدن، توی همان دو سه جمله اول، چشم‌هاش سرخ می‌شود:"آخه حرفای منِ یلخی به چه دردتون می‌خوره؟" عمورضا یادش می‌آید که جایی همان نزدیکی، بعثی‌ها، کنار یک نانوایی و انبار آردش را زدند. آردها پخش شده بود توی هوا و خلق‌الله به گمان این که شیمیایی زده‌اند، فرار می‌کردند. چند تا شهید دادیم. عمورضا می‌گوید من سواد ندارم اما این‌قدر می‌فهمم که حالا دستِ ایران، پر است. حالا اگر مذاکره‌ای هم بکنیم، ماییم که می‌توانیم شرط بگذاریم، خون‌خوارها باید پایشان را از گلیمِ غزه بکشند بیرون تا ولشان کنیم. عمورضا می‌گوید خدا کند بزنیم؛ آن‌قدر بزنیم که نه اسرائیل، پدرجد اسرائیل هم جگر نکند که تصور تجاوز به ایران را توی ذهنش جا بدهد. باید برویم. با عمورضا خداحافظی می‌کنیم و توی پیاده‌رو راه می‌افتیم. عمو پشت سرمان، صدا می‌زند. برمی‌گردیم. چشم‌هاش سرخ است:"این حرفای منو به بالاییا میگی؟" سر می‌جنبانیم به تایید؛ دست‌های همدیگر را فشار می‌دهیم و از هم جدا می‌شویم. پیاده می‌رویم تا مغازه‌ی داوودخیاط‌. داوودخیاط‌ البته خیاط نیست؛ پرنده‌فروش است. بخت امروزمان با پرنده‌ها گره خورده. حاج‌داوود‌ هشتاد و سه ساله است. امام را که بازداشت می‌کنند، با دار و دسته‌ی طیب می‌رود به خیابان و برای اولین‌بار، شامه‌اش و چشم‌هاش، با گاز اشک‌آور آشنا می‌شود. توی دهه هفتاد، خیاطی‌ش را تعطیل می‌کند. نمایش‌گاهِ ماشین هم چرخش نمی‌چرخد تا حاج‌داوود، برود به دنیای پرنده‌ها. عاشق پرنده‌ها بوده؛ آن‌قدر که می‌رفته توی کوه و کمر، نه برای گرفتنشان، محض تماشایشان. می‌پرسد عشق یعنی چی؟ و هرچه جواب می‌دهیم "نچ" می‌شنویم. می‌گوید عشق، یعنی چیزی توی سینه‌ات بسوزد و نتوانی درباره‌اش حرف بزنی؛ و من سر پرنده‌ها، این‌طوری سینه‌ام می‌سوخت. حاج‌داوود را خیلی‌ها این‌طوری می‌شناسند که او زبانِ پرنده‌ها را بلد است. به کاسکوی مشهورش -افلاطون؛ همان که اسمش را توی گینس ثبت کردند- آن‌قدر ذکر علی یاد داده بوده که من به حافظه‌اش غبطه می‌خورم. حاج‌داوود، زبانِ پرنده‌ها را بلد است. وسط حرف‌ها می‌پرسم حالا اسرائیل با پرنده‌هاش، آمده به جنگمان؛ زبان این‌ها را کی بلد است؟ می‌خندیم و حاج‌داوود به قول خودش می‌رود روی منبر. جوری چکیده تاریخ بنی‌اسرائیل را برایمان می‌گوید که هوش مصنوعی هم نمی‌تواند. می‌گوید این [بوق]ها، دلِ پیام‌برشان، موسی را هم خون کردند؛ بقیه که جای خود. بعد مکث می‌کند. می‌گوید یزید ایستاد جلوی حسین‌بن‌علی؛ کو یزید و کجاست جای‌گاه حسین؟ صدام ایستاد جلوی خمینی؛ او را از لانه‌ی سگ کشیدند بیرون و خمینی را، امام خمینی را جوری تشییع کردند که توی کتاب‌ها بنویسندش‌. ظالم، کِی می‌ماند؟ حاج‌داوود، می‌تازد: آبادان و خرم‌شهر را مگر از ما نگرفتند؟ تهش چی شد؟ انداختیمشان بیرون؛ مثل سگ! حالا هم ما منطق‌الطیر را بلدیم؛ زبانِ پرنده‌ها. حاج‌داوود می‌گوید پایشان برسد روی زمین‌مان، بچه‌هام که هیچ؛ خودم هم می‌روم جنگ. دارم تصورش می‌کنم توی لباس رزم؛ رزمنده‌ای که زبان پرنده‌ها را می‌فهمد... پ‌ن: این قاب از عمو رضاست. محسن حسن‌زاده شنبه| ۳۱ خرداد ۱۴۰۴| @targap
🌱 آدرنالین! توی یک‌سال اخیر، اتفاقات همه تلاششان را کرده‌اند که به من ثابت کنند، همیشه کمی و فقط کمی از لحظه‌ی بزنگاه دورم؛ کمی عقب‌تر یا کمی جلوتر! چند روز بعد شهادت سید، رسیدم لبنان؛ چند ساعت قبل سقوط دمشق، از بوکمال رد شدم؛ یک روز قبل انفجار ساختمان شیشه‌ای صداوسیما، از رژی شبکه خبر زدم بیرون؛ یک‌روز بعد عملیات‌های رزمنده‌ها علیه پرنده‌بازهای قاتل، بهشان پیوستم و امروز، رفتم بیمارستان، که در فاصله‌ای امن از اتفاقی که نقطه‌ی عطف زندگیِ مجروح‌هاست، با آن‌ها گپ بزنم؛ روزها دیرتر و دورتر از حادثه. رزق است دیگر! البته ناشکر نیستم. دیشب که انگار لوکیشن را و زمان را درست از جایی در دهه شصت، کنده بودند و آورده بودند به زمانِ ما، ناشکر نبودم. توی جمع رزمنده‌ها -شکارچیانِ پرنده‌بازها- نشسته بودم. جوانی کنارم نشسته بود که بهش می‌گفتند دکتر. تازه درسش را تمام کرده و پزشک عمومی شده بود. می‌گفت جنگ اگر طول بکشد، ازدواج نمی‌کنم که زمین‌گیر نشوم. جمله‌اش من را یاد عباس دانشگر انداخت. می‌شناختش و شیفته‌اش بود. آن‌قدر درباره عباس حرف زدیم که فرمانده آمد. عین فیلم‌هایی که از سخن‌رانیِ شب‌های عملیات دیده بودم، فرمانده رفت جلو ایستاد و حرف زد. خدا، توی حرف‌هاش پربسامدترین بود. گفت که اگر شهید شود، فلانی فرمانده است و او هم اگر شهید شود فلانی و تا هفت‌نفر را اسم برد. بعد، گفت که رفقا! با خانواده‌هایتان مهربان باشید. گفت این روزها، اگر از مبارزه برگردید خانه و سگرمه‌هایتان توی هم باشد، مبارزه‌تان خیلی نمی‌ارزد. بعد، کسی روضه خواند و لابلای صدای گریه مجاهدها، گم شدم. جمع آن‌قدر نورانی بود که هر لحظه منتظر بودم زاویه دوربین عوض شود و بعدِ آمدن یک ریزپرنده، خودمان را از بالا ببینیم! بعد روضه، مجاهدها آماده شدند که بروند سر پست‌هایشان. تا آماده شوند، از فرصت استفاده کردم و دونفرشان را به حرف گرفتم. تا همین دیشب، توی کوه و کمر، با اشرارِ پهپادپران دست به یقه بودند؛ یکی دو باری هم پهپاد انتحاری می‌خواسته همای سعادتِ شهادت را بنشاند روی شانه‌هایشان که قسمتشان نبوده. می‌گفتند خبر حمله اسرائیل را که شنیده‌اند، به جای ناراحتی، مغزشان آدرنالین ترشح کرده؛ محضِ شروع یک مبارزه‌ی سرنوشت‌ساز. از بخت من، آن شب، نرفتند عملیات و حسرتش را به دلم گذاشتند. دم سحری از هم جدا شدیم. خبر حمله آمریکا به ایران را که خواندم، آدرنالین را سرکوب کردم که خوابم ببرد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| @targap
🌱 ساعتِ ملاقات! بخش اول قبل ظهر، رفتیم بیمارستان؛ دیدار مجروحان. اولی‌ش پیرمردی بود که سه سال از عمرش را توی دهه شصت، گذاشته بود پای وطنش و عقیده‌اش. شبی که شهران را زدند، معطل نکرد. جلوی چشم‌های نگران زن‌وبچه‌اش، سوار موتورش شد که برود نزدیک محل انفجار؛ که کسی توی خانه‌ها گیر نیفتاده باشد. وسط یکی از انفجارها، دردی می‌پیچد توی پاش و وقتی بلند می‌شود، زانوش، برعکس خم می‌شود. ترکش‌ها، استخوان‌های پاش را تکه‌تکه کرده بودند. می‌گفت می‌ارزید. وقتی می‌رفتم به زنم گفتم اگر کسی توی آن خانه‌ها گیر افتاده باشد، یا نجاتش می‌دهم یا با هم می‌میریم. کنارِ پیرمرد، جوانی بدحال روی تخت دراز کشیده بود. لب‌هاش خشک بود و پیشانی‌ش زخمی. جوان، پیکِ موتوری است. تازه یک ماه بود که توی یک رستوران، کار پیدا کرده بود که وسط خیابان، چیزی جلوش منفجر می‌شود و چند جای بدنش را ناکار می‌کند. یک ترکش هم هم‌سایه‌ی کبد شده که هنوز دکترها نتوانسته‌اند بکشندش بیرون. جوان درد می‌کشید اما گلایه‌ای نداشت. فقط منتظر بود که آن درد عظیم، رهایش کند و چرخ پنجر موتورش را تعمیر کند و دوباره برگردد سر کارش. مجروحِ سوم را از ساختمانِ شیشه‌ای صداوسیما آورده بودند. جایی از ساختمانِ شیشه‌ای پناه گرفته بوده که بهش می‌گویند دو تا شِل آب ببرد بالا. همین که راه می‌افتد، موج انفجار اول، آب‌ها را از دستش می‌اندازد. هم‌کارش، جلوی چشمش جان می‌دهد. جوان می‌خواهد راه بیفتد که پاش یاری نمی‌کند. می‌گفت به پاهام نگاه کردم. کفش از پام درآمده بود و پاشنه‌ام را نمی‌دیدم. می‌گفت وقتی درد پام را حس کردم، فقط یاد روضه افتادم؛ روضه‌ی اباالفضل‌العباس. این را گفت و اشک‌هاش، صورتش را خیس کرد. دو تا اتاق آن‌طرف‌تر، دختر جوانی بستری بود. دو روز از ازدواجش گذشته بود که موشک‌ها، خانه‌شان را هدف گرفتند. برادر و خواهرش، شهید شده بودند و دختر، هیچ چیز از آن لحظه‌ها را به یاد ندارد؛ حتی لحظه‌هایی که زیر آوار بوده را. از یک روز قبل حادثه تا چند روز بعدش، از حافظه‌اش پاک شده. دخترخاله‌اش می‌گفت خودش جنگنده را بالای سر ساختمان دیده. می‌گفت هرچه شنیده بودیم "گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را"، حالا داشتیم زندگی‌ش می‌کردیم؛ وقتی دنبال تکه‌های بدن عزیزان‌مان می‌گشتیم. دختر جوان می‌گفت این خون‌ها، قربانیِ مسیر ظهورند و اگر این است، چه جای غصه؟ اثری از ترس و اندوه توی آن چهره زخم‌آلود نبود. می‌گفت پدر و مادرش هم، سر تشییع بچه‌هایشان، جای مویه کردن، رجز خوانده‌اند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| @targap
🌱 ساعت ملاقات! محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 ساعت ملاقات! محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| #روایت_تهران @targap
🌱 ساعت ملاقات! بخش دوم چند تا اتاق آن‌طرف‌تر، یکی دیگر از مجروحان ساختمان شیشه‌ای صداوسیما را دیدیم. برادرِ کوچک‌تر و برادرِ بزرگ‌ترش هم کارمند صداوسیما بودند و هستند. به برادرِ بزرگ‌تر به شوخی می‌گویم با رانتِ کی، سه‌تایی رفتید صداوسیما؟ چهره‌اش جدی می‌شود: با رانت فاطمه‌ی زهرا! اوایل دهه هفتاد، داشته از جلوی صداوسیما رد می‌شده که وسوسه می‌شود برود تو، دنبال کار و ماجرا، عجیب و غریب پیش رفته و پای اولین برادر به صداوسیما باز شده. برادر مجروح، با یادآوری روز حادثه، بغض می‌کند. هر چند دقیقه، صورتش از درد مچاله می‌شود. پاش، مجروح شده. هم‌سرش که عکس‌های پای شوهرش را نشان‌مان می‌دهد، حیرت می‌کنیم از عمق و وسعت زخم. مرد، توی کار نورپردازی‌ست و می‌گوید این روزها داشتیم برنامه‌های مناسبتی محرم را آماده می‌کردیم؛ تهدید شده بودیم اما نمی‌توانستم پخش را ول کنم‌. با این که لحظه‌ی حادثه، تاثیر عمیقی روی روحش گذاشته و با کوچک‌ترین صدایی، به هوای انفجار از خواب می‌پرد؛ اما روحیه‌اش خوب است. هنوز حس پاش برنگشته. یک تکه باند را پیچیده روی انبوه باندهای دور پاش و سرش را گرفته توی دستش و می‌گوید: پام حس ندارد؛ با باند گرفتمش که فرار نکند! مرد، می‌گوید دوست دارد همین حالا، با همین حالش برگردد سر کارش توی صداوسیما. روی تخت روبرویی، مرد نسبتا جوان دیگری خوابیده. به قیافه‌اش نمی‌خورد چهل‌ساله باشد. بچه‌ی تجریش است. روز حادثه، مثل اغلب روزها توی خانه‌اش تنها بوده که موج انفجار در ساختمانی نزدیک، پرتش می‌کند و استخوان کتفش را می‌شکند. چند ساعتی درد را تحمل می‌کند تا بالاخره خودش را به تلفن می‌رساند و هم‌سایه را خبر می‌کند. مرد می‌گوید خانه‌ی مادرش، توی یک برج مرتفع است و از اول جنگ، نرفته مادرش را ببیند: نمی‌خواهم از آن بالا، گستره‌ی وسیعی از تهران را ببینم؛ مبادا که زدنِ نقطه‌ای از خاکی که دوستش دارم را ببینم‌. خبرها را نمی‌خواند اما وقتی گفتم که امریکا، به تاسیسات هسته‌ای‌مان حمله کرده، عرق‌های روی صورتش، زیاد و زیادتر شد. نشانه‌های خشم، دوید توی صورتش و گفت که من، مخالفِ جنگم؛ اما عامیانه بگویم، حالا که زده‌اند باید صافشان کنیم! از فردای بعد از جنگ می‌پرسم. می‌پرسم دوست دارد بعد جنگ کجا برود؟ کمی فکر می‌کند؛ گوشه‌ی چشمش خیس می‌شود و می‌گوید خیابان! دوست دارم بعد جنگ، توی خیابان‌های سرزمینی که دوستش دارم، راه بروم؛ همین. اجازه می‌گیرم که پیشانی‌ش را ببوسم. چند ثانیه‌ای توی چشم‌هاش نگاه می‌کنم. می‌گویم شاید یک‌روز، نه خیلی دیر، جایی به‌تر، هم‌دیگر را دیدیم؛ توی یکی از خیابان‌های تهران با هم قدم زدیم و چای تلخ‌مان را با قند شیرین نوشیدیم. وقت عیادت‌مان از مجروح‌ها به سر می‌رسد. خیالم پیش مرد می‌ماند. کاش به همین زودی برود به دیدار مادرش -توی آن برجِ بلند- و از آن بالا، چراغ‌های روشن خانه‌ها و خیابان‌ها را تماشا کند؛ کاش به همین زودی... محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| @targap
Mohsen Chavoshi 1_19357156444.mp3
زمان: حجم: 13M
🌱 علاج! غلط نکنم از دیشب، هفتصد و چهل و سه‌بار و نیم، این آهنگِ جدیدِ محسن چاوشی را پِلِی کرده‌ام و به شعرش، صداش و حس و حالش غبطه خورده‌ام. به قول ناصرالدین‌شاه "حظ کردیم و افسوس خوردیم." و هی دلم خواسته این همه خشم و شوق و امید و نگرانی را بریزم توی قالب اوزان. چقدر نیاز داشتیم به این حنجره‌ی "سرودخوانِ جنگ"؛ به این صدا؛ به این تبدیل ایمان و توحید به کلامی آهنگین. از دیشب، بغضِ شعر بهمنی و صدای چاوشی، هی بیخ گلوم را گرفته اما هی به خودم نهیب زده‌ام که الان، وقت احساساتی شدن، وقتِ گریستن نیست:"برایت گریه خواهم کرد اما صبحِ بعد از جنگ" علاج، غم است و فخر است و امید است و توحید. از منبرِ توحید که می‌آید پایین، می‌رود پشت میز قضاوت و نسخه‌ی خائنین را می‌پیچد، بعد می‌رود دانشگاه که چند واحد مقاومت درس بدهد و در همه این احوال، وسط میدان ایستاده و رجز می‌خواند: پس مایلید قمار کنید... خلاصه که آقای بهمنی! آقای چاوشی! به احترامتان، کلاه از سر برمی‌داریم... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲ تیر ۱۴۰۴| @targap
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 دیالوگ‌های معمولیِ معراج... محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۴ تیر ۱۴۰۴| یک روز بعد از آتش بس| @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 دیالوگ‌های معمولیِ معراج... محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۴ تیر ۱۴۰۴| یک روز بعد از آتش بس| #روایت_تهرا
🌱 دیالوگ‌های معمولیِ معراج... دومین‌بار بود که پشت آن در می‌نشستم. بارِ قبلی، می‌خواستم ببینم؛ این‌بار می‌خواستم بشنوم: دیالوگ‌ها را، مونولوگ‌ها را، مویه‌ها را. ساعتی را پشت در و توی سالن شناسایی معراج شهدای بهشت زهرای تهران گذراندم و چند تا دیالوگ، از آن موقعیت برداشتم؛ چند تا دیالوگِ معمولی. بسم‌الله. یک. [خادم، چندبار می‌رود تو و برمی‌گردد پیش خانواده و هربار، نشانه‌ای خُرد -نه از چهره- با خودش می‌آورد؛ تا بارِ آخر که شهید، شناسایی می‌شود] -خال‌کوبیِ روی دستش پرنده بود؟ [چشم‌های مردِ جوان سرخ می‌شود] -آره پرنده بود. -پس خودشه دیگه... دو. [مضطرب ایستاده پشت در تا نوبتش شود. خادم که شماره را می‌خواند، رنگ از رخسارش می‌رود.] -کی میاد واسه‌ی شناسایی؟ شما؟ تنهایی اومدی؟ خواهرته؟ سه. -آره آقا، تحملش رو دارم. [زن، دمِ در معراج آشکارا سعی می‌کند خودش را قوی نشان بدهد. می‌رود تو. ویران برمی‌گردد به جمع زن‌ها. صدای مویه زن‌ها سالن را پر می‌کند] چهار. [دوستانش، دور تابوتِ سبکش را گرفته‌اند و اشک می‌ریزند.] مداح می‌خواند: سرت کو، سرت کو، به دامن بگیرم... پنج. [صدای شیون زن‌ها که می‌آید، خادم، از لای در معراج، حسینیه را نگاه می‌کند] -ای وای. دخترش رو آوردن که. سه‌چهارساله‌ست. عروسک دستشه... شش. -شما می‌نویسی؟ داغونی؟ قند بهت بدم؟ ماسک می‌خوای؟ بنویس ده روزه بچه‌هامُ ندیدم. ده روزه، زندگی‌مُ ول کردم به عشق کمک کردن تو معراج. غذا از گلوم پایین نمیره. دیروز همین موقعا بود یه لقمه خوردم. هفت. [کفن را که باز می‌کنند، مرد جوان سرش را دور می‌کند و عودِ توی دستم را می‌گیرد. چندبار وسط دودِ عود، نفسِ عمیق می‌کشد.] -به حاج‌خانم گفتم فردا اسفند بیاره؛ عود و گلاب، حریفِ این حال و هوا نمیشه. هشت. [پنبه‌ها را از روی صورتِ شهید کنار می‌زنند. نیمه‌ی پایینی صورت، سپیدِ سپید است و نیمه‌ی بالایی، خون‌مرده. شهیدِ اوین است. خادم از مردِ جوانی که پشت در ایستاده می‌پرسد که چه نسبتی با شهید دارد. برادرش است. خادم، از برادرِ جوان، قول می‌گیرد که شیون نکند. مرد، آرام می‌ایستد کنار برادرش. سری تکان می‌دهد که یعنی خودش است. سرش را می‌گذارد روی سینه‌ی برادر...] -می‌خواستیم چند ماه دیگه عروسی‌تو ببینیم... حالا این‌طوری تو کفن... وقتی من اومدم اون‌ور، یادت نره دستمُ بگیری داداش... نُه. -سه روز زیر آوار بوده. نشون بدیم به خانواده‌ش یا بگیم دی‌ان‌ای بگیرن؟ -کفنُ باز کن . . . -بگید دی‌ان‌ای بگیرن... ده. -میشه صورتشُ نبینم؟ به جاش دستشُ ببینم. تو ایام فاطمیه، وقتی تو هیات آشپزی می‌کرد، دستش سوخته بود. یازده. -بیا این پارچه‌ها رو بگیر گره بزن دور کفن. یکی زیر گردن، یکی دور بازوها، یکی کنار دستا، یکی کنار زانوها، یکی کنار مچ پا. دوازده. -سر شهید این طرفه ها؛ اشتباه باز کردی کفنُ. سیزده. [پیرمرد، با عصبانیت خادم را کنار می‌زند. می‌رود بالای سر پسرش. موج انفجار، چهره شهید را به هم ریخته. پیرمرد با خشم به صورت شهید نگاه می‌کند. یکی از خادم‌ها، شانه‌های پیرمرد را فشار می‌دهد. پیرمردِ محتشم، می‌غرد: به من دست نزن! پشت سر پیرمرد می‌روم حسینیه. پیرمرد، روی تشک‌ها، گوشه‌ای از حسینیه می‌نشیند. خشم، صورتش را سرخ کرده. پیکر پسرش را با تابوت آورده‌اند برای وادع. نمی‌رود جلو. گریه نمی‌کند. خشم می‌بارد از چشم‌هاش. روضه‌خوان می‌خواند: "لااقل صیدتو رو به قبله کن؛ شمر حوصله کن!" اشک‌های پیرمرد سرازیر می‌شود. آرام با نوای روضه‌خوان می‌زند به سینه‌اش. صداش را می‌شنوم: یاحسین...] چهارده. [خادم، به جای سر، پایین کفن را باز می‌کند.] -برادر! خوب نگاه کن... نشونه‌ای روی پاهای برادرتون نبود؟ -میشه صورتشُ ببینم؟ [خادم، مردِ جوان را در آغوش می‌گیرد. چیزی توی گوشش می‌گوید و هردو گریه می‌کنند.] پانزده. -درسته؟ شهیدِ شماست؟ [مردِ جوان، به آن صورت کبودِ درهم‌ریخته، نگاه می‌کند. عمیق نگاه می‌کند.] -آره. یه لحظه وایستین. نه، نیست. یعنی نمی‌دونم... محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۴ تیر ۱۴۰۴| یک روز بعد از آتش بس| 📍 معراج الشهدای بهشت زهرا @targap
🌱 چرا می‌جنگیم و می‌میریم و تسلیم نمی‌شویم؟ برشی از کتابِ "تکثیر تاسف‌انگیزِ پدربزرگ" به قلم نادر ابراهیمی: 🔹"و باز می‌گویم: بیمارِ سخت، در آزادی، بِه که سلامتِ مطلق، در اسارت. مرگِ آزادمنشانه، هزار بار شیرین‌تر از آن‌گونه زیستن است که محصولِ گزینش خود آدمی نباشد. ملت‌ها چرا به هنگام اسارت، آن‌گونه سرسختانه و جانبازانه می‌جنگند؟ حال آن که در روزگارِ ما، در پناه بسیاری از استعمارگران و متجاوزان، می‌توان بسیار آسوده و بی‌دغدغه زندگی کرد؛ چرا می‌جنگند و می‌میرند و تسلیم نمی‌شوند؟ چون، اسارت، فی‌حدذاته، از مرگ دشوارتر است..." @targap
🌱 کتابِ منفجره! پدربزرگم -مصطفی حرب- اُمی بود. سواد خواندن و نوشتن نداشت اما قدرتِ خدا، سرِ خواندن قرآن، کلمات براش مفهوم می‌شدند؛ سوادِ قرآنی داشت. ما پشت در پشت، اهل برج‌البراجنه‌ایم اما اصلِ اصلش، اجدادمان مالِ یمن‌اند و چندصدسالِ قبل پدرانمان، رختِ زندگی‌شان را از یمن کشیده‌اند کنار دریا. این‌ها را پدربزرگم می‌گفت. نمی‌دانم پدربزرگم کی به دنیا آمده اما مادربزرگم -آمنه- متولد ۱۹۰۶ بود. پدرِ مادربزرگم، یک روز رفت دنبال روزی و دیگر برنگشت. سرنوشتش هم هیچ‌وقت معلوم نشد. سه تا بچه، یتیم شدند. مادربزرگم با سختی بزرگ شده بود. حاصل زندگی‌ش با بابابزرگ، هشت تا بچه بود؛ چهار تا پسر، چهار تا دختر. پدربزرگ، کشاورز بود؛ تنباکو می‌کاشت. گوسفند هم داشت. سبزی هم می‌کاشت. اما کارِ دیگرش این بود که دور و برِ درخت‌های توت منتظر بماند تا پروانه‌ها از پیله‌ها بروند به دنیای بزرگ‌ترشان و آن خانه‌های کوچکِ ابریشمی را برای پدربزرگ بگذارند؛ رزقِ پروانه‌ای. پدربزرگ، خانه‌ی قدیمیِ بزرگی داشت. یک‌جورهایی خانه‌اش کارِ کاروانسرا را می‌کرد. بیش‌تر، تجارِ فلسطینی توی مسیر رفت و آمد به فلسطین، شبی را توی خانه‌ی پدربزرگم می‌گذراندند. پدربزرگ، اواخر زندگی‌ش، چشم‌هاش را روی دنیا بست؛ نابینا شد. نوه‌ها زیاد بودند. عید فطر که می‌شد، یکی‌یکی می‌رفتیم پیش بابابزرگ. دستمان را می‌گرفت و می‌پرسید که پسرِ کی هستیم؟ من -طلعت!- خیلی با پدربزرگ خاطره ندارم اما ۱۹۸۲ که بابابزرگ شهید شد، من نُه‌ساله بودم. ۱۹۸۲ که اسرائیلی‌ها، آمدند برای گرفتن خاکمان، پدربزرگ پاش را کرد توی یک کفش که الا و لابد من از خانه‌ام بیرون نمی‌روم. جایی هم نداشتیم که برویم. خیلی از اهالی برج‌البراجنه، مهاجر بودند؛ مهاجرانِ شمال تا جنوب لبنان اما روستای ما، همان برج‌البراجنه بود. دیدن آن صحنه‌ها شاید برای یک بچه‌ی نُه‌ساله زود بود. یک پناه‌گاه کوچک، کنار خانه‌مان بود که رفتیم توش اما پدربزرگ ماند توی خانه‌اش. بابا، به پدربزرگ اصرار می‌کرد که با ما بیاید به پناه‌گاه اما بابابزرگ می‌گفت من می‌خواهم همین‌جا توی خانه‌ام بمیرم. بابابزرگ روی تخت نمی‌خوابید. آن روز هم کنار تخت روی زمین خوابیده بود. ما توی پناه‌گاه بودیم که آن صدای مهیب آمد. آتش، توی آسمان، راهش را کشیده بود به برج‌البراجنه. اسرائیلی‌ها، خانه‌ی قدیمی پدربزرگ را زدند و بزرگ‌ترها جسمش را از زیر آوارها کشیدند بیرون. هنوز زنده بود. بابا، پدربزرگ را برد بیمارستان اما پدربزرگ، شش روز بیش‌تر دوام نیاورد. سنگ‌های سنگین، افتاده بودند روی سینه‌اش و کار خودشان را کرده بودند. پدربزرگ را جایی زیر خاک‌های سرخِ رادوف، دوباره به زمین برگرداندند. آتش، خاک و آب. من آخرین پسر خانواده‌ای که آتش را بالای سرشان دیده بودند، توی آب بزرگ شدم. دریا خانه‌ی اولمان بود. کی شنا یاد گرفتم؟ انگار که از بچه‌ی سه‌چهارساله بپرسی، کی اولین قدم‌ها را روی زمینِ خدا برداشتی؟ پدرم ابوحسین، ما را بعدِ خدا، به دریا سپرده بود. بابا، آدمِ محکمی بود. توی کاسبی، به راهِ بابابزرگ نرفته بود. یک موسسه‌ی صحافی باز کرده بود و کتاب‌های خلق‌الله را جلد می‌کرد. فقط جلد که نه. به مبارزان فلسطینی هم کمک می‌کرد. به یک ترکیب خمیری از مواد منفجره رسیده بود که وقتی خشک می‌شد، عین مقوا می‌شد. کتاب‌ها را با آن جلد می‌کرد و می‌فرستاد برای فلسطینی‌ها. پدرم، کرور کرور کتاب به غزه فرستاد... ناصری بود؛ طرفدارِ سینه‌چاکِ جمال عبدالناصر. آن سال‌ها یک بانک مصری توی بیروت بود که اسمِ رئیسش، طلعت حرب بود. بابا، آن‌قدر عاشق مصرِ جمال‌عبدالناصر بود که اسمِ من شد طلعت. ولی خب، من مثل آن یکی طلعت، رئیس بانک نشدم. دنیام، دریا بود. نوجوان بودم که صیاد و غواص شدم. یک‌روز برادر اسعد برو -شهیدِ استشهادی- رئیس تعاونیِ صیادان بود و حالا من چند سال است که آمده‌ام جای او. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ فروردین ۱۴۰۴| بیروت @targap
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 جای‌گاهِ چای‌گاه! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap