eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 ساعتِ ملاقات! بخش اول قبل ظهر، رفتیم بیمارستان؛ دیدار مجروحان. اولی‌ش پیرمردی بود که سه سال از عمرش را توی دهه شصت، گذاشته بود پای وطنش و عقیده‌اش. شبی که شهران را زدند، معطل نکرد. جلوی چشم‌های نگران زن‌وبچه‌اش، سوار موتورش شد که برود نزدیک محل انفجار؛ که کسی توی خانه‌ها گیر نیفتاده باشد. وسط یکی از انفجارها، دردی می‌پیچد توی پاش و وقتی بلند می‌شود، زانوش، برعکس خم می‌شود. ترکش‌ها، استخوان‌های پاش را تکه‌تکه کرده بودند. می‌گفت می‌ارزید. وقتی می‌رفتم به زنم گفتم اگر کسی توی آن خانه‌ها گیر افتاده باشد، یا نجاتش می‌دهم یا با هم می‌میریم. کنارِ پیرمرد، جوانی بدحال روی تخت دراز کشیده بود. لب‌هاش خشک بود و پیشانی‌ش زخمی. جوان، پیکِ موتوری است. تازه یک ماه بود که توی یک رستوران، کار پیدا کرده بود که وسط خیابان، چیزی جلوش منفجر می‌شود و چند جای بدنش را ناکار می‌کند. یک ترکش هم هم‌سایه‌ی کبد شده که هنوز دکترها نتوانسته‌اند بکشندش بیرون. جوان درد می‌کشید اما گلایه‌ای نداشت. فقط منتظر بود که آن درد عظیم، رهایش کند و چرخ پنجر موتورش را تعمیر کند و دوباره برگردد سر کارش. مجروحِ سوم را از ساختمانِ شیشه‌ای صداوسیما آورده بودند. جایی از ساختمانِ شیشه‌ای پناه گرفته بوده که بهش می‌گویند دو تا شِل آب ببرد بالا. همین که راه می‌افتد، موج انفجار اول، آب‌ها را از دستش می‌اندازد. هم‌کارش، جلوی چشمش جان می‌دهد. جوان می‌خواهد راه بیفتد که پاش یاری نمی‌کند. می‌گفت به پاهام نگاه کردم. کفش از پام درآمده بود و پاشنه‌ام را نمی‌دیدم. می‌گفت وقتی درد پام را حس کردم، فقط یاد روضه افتادم؛ روضه‌ی اباالفضل‌العباس. این را گفت و اشک‌هاش، صورتش را خیس کرد. دو تا اتاق آن‌طرف‌تر، دختر جوانی بستری بود. دو روز از ازدواجش گذشته بود که موشک‌ها، خانه‌شان را هدف گرفتند. برادر و خواهرش، شهید شده بودند و دختر، هیچ چیز از آن لحظه‌ها را به یاد ندارد؛ حتی لحظه‌هایی که زیر آوار بوده را. از یک روز قبل حادثه تا چند روز بعدش، از حافظه‌اش پاک شده. دخترخاله‌اش می‌گفت خودش جنگنده را بالای سر ساختمان دیده. می‌گفت هرچه شنیده بودیم "گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را"، حالا داشتیم زندگی‌ش می‌کردیم؛ وقتی دنبال تکه‌های بدن عزیزان‌مان می‌گشتیم. دختر جوان می‌گفت این خون‌ها، قربانیِ مسیر ظهورند و اگر این است، چه جای غصه؟ اثری از ترس و اندوه توی آن چهره زخم‌آلود نبود. می‌گفت پدر و مادرش هم، سر تشییع بچه‌هایشان، جای مویه کردن، رجز خوانده‌اند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| @targap
🌱 ساعت ملاقات! محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 ساعت ملاقات! محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| #روایت_تهران @targap
🌱 ساعت ملاقات! بخش دوم چند تا اتاق آن‌طرف‌تر، یکی دیگر از مجروحان ساختمان شیشه‌ای صداوسیما را دیدیم. برادرِ کوچک‌تر و برادرِ بزرگ‌ترش هم کارمند صداوسیما بودند و هستند. به برادرِ بزرگ‌تر به شوخی می‌گویم با رانتِ کی، سه‌تایی رفتید صداوسیما؟ چهره‌اش جدی می‌شود: با رانت فاطمه‌ی زهرا! اوایل دهه هفتاد، داشته از جلوی صداوسیما رد می‌شده که وسوسه می‌شود برود تو، دنبال کار و ماجرا، عجیب و غریب پیش رفته و پای اولین برادر به صداوسیما باز شده. برادر مجروح، با یادآوری روز حادثه، بغض می‌کند. هر چند دقیقه، صورتش از درد مچاله می‌شود. پاش، مجروح شده. هم‌سرش که عکس‌های پای شوهرش را نشان‌مان می‌دهد، حیرت می‌کنیم از عمق و وسعت زخم. مرد، توی کار نورپردازی‌ست و می‌گوید این روزها داشتیم برنامه‌های مناسبتی محرم را آماده می‌کردیم؛ تهدید شده بودیم اما نمی‌توانستم پخش را ول کنم‌. با این که لحظه‌ی حادثه، تاثیر عمیقی روی روحش گذاشته و با کوچک‌ترین صدایی، به هوای انفجار از خواب می‌پرد؛ اما روحیه‌اش خوب است. هنوز حس پاش برنگشته. یک تکه باند را پیچیده روی انبوه باندهای دور پاش و سرش را گرفته توی دستش و می‌گوید: پام حس ندارد؛ با باند گرفتمش که فرار نکند! مرد، می‌گوید دوست دارد همین حالا، با همین حالش برگردد سر کارش توی صداوسیما. روی تخت روبرویی، مرد نسبتا جوان دیگری خوابیده. به قیافه‌اش نمی‌خورد چهل‌ساله باشد. بچه‌ی تجریش است. روز حادثه، مثل اغلب روزها توی خانه‌اش تنها بوده که موج انفجار در ساختمانی نزدیک، پرتش می‌کند و استخوان کتفش را می‌شکند. چند ساعتی درد را تحمل می‌کند تا بالاخره خودش را به تلفن می‌رساند و هم‌سایه را خبر می‌کند. مرد می‌گوید خانه‌ی مادرش، توی یک برج مرتفع است و از اول جنگ، نرفته مادرش را ببیند: نمی‌خواهم از آن بالا، گستره‌ی وسیعی از تهران را ببینم؛ مبادا که زدنِ نقطه‌ای از خاکی که دوستش دارم را ببینم‌. خبرها را نمی‌خواند اما وقتی گفتم که امریکا، به تاسیسات هسته‌ای‌مان حمله کرده، عرق‌های روی صورتش، زیاد و زیادتر شد. نشانه‌های خشم، دوید توی صورتش و گفت که من، مخالفِ جنگم؛ اما عامیانه بگویم، حالا که زده‌اند باید صافشان کنیم! از فردای بعد از جنگ می‌پرسم. می‌پرسم دوست دارد بعد جنگ کجا برود؟ کمی فکر می‌کند؛ گوشه‌ی چشمش خیس می‌شود و می‌گوید خیابان! دوست دارم بعد جنگ، توی خیابان‌های سرزمینی که دوستش دارم، راه بروم؛ همین. اجازه می‌گیرم که پیشانی‌ش را ببوسم. چند ثانیه‌ای توی چشم‌هاش نگاه می‌کنم. می‌گویم شاید یک‌روز، نه خیلی دیر، جایی به‌تر، هم‌دیگر را دیدیم؛ توی یکی از خیابان‌های تهران با هم قدم زدیم و چای تلخ‌مان را با قند شیرین نوشیدیم. وقت عیادت‌مان از مجروح‌ها به سر می‌رسد. خیالم پیش مرد می‌ماند. کاش به همین زودی برود به دیدار مادرش -توی آن برجِ بلند- و از آن بالا، چراغ‌های روشن خانه‌ها و خیابان‌ها را تماشا کند؛ کاش به همین زودی... محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۱ تیر ۱۴۰۴| @targap
Mohsen Chavoshi 1_19357156444.mp3
زمان: حجم: 13M
🌱 علاج! غلط نکنم از دیشب، هفتصد و چهل و سه‌بار و نیم، این آهنگِ جدیدِ محسن چاوشی را پِلِی کرده‌ام و به شعرش، صداش و حس و حالش غبطه خورده‌ام. به قول ناصرالدین‌شاه "حظ کردیم و افسوس خوردیم." و هی دلم خواسته این همه خشم و شوق و امید و نگرانی را بریزم توی قالب اوزان. چقدر نیاز داشتیم به این حنجره‌ی "سرودخوانِ جنگ"؛ به این صدا؛ به این تبدیل ایمان و توحید به کلامی آهنگین. از دیشب، بغضِ شعر بهمنی و صدای چاوشی، هی بیخ گلوم را گرفته اما هی به خودم نهیب زده‌ام که الان، وقت احساساتی شدن، وقتِ گریستن نیست:"برایت گریه خواهم کرد اما صبحِ بعد از جنگ" علاج، غم است و فخر است و امید است و توحید. از منبرِ توحید که می‌آید پایین، می‌رود پشت میز قضاوت و نسخه‌ی خائنین را می‌پیچد، بعد می‌رود دانشگاه که چند واحد مقاومت درس بدهد و در همه این احوال، وسط میدان ایستاده و رجز می‌خواند: پس مایلید قمار کنید... خلاصه که آقای بهمنی! آقای چاوشی! به احترامتان، کلاه از سر برمی‌داریم... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲ تیر ۱۴۰۴| @targap
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 دیالوگ‌های معمولیِ معراج... محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۴ تیر ۱۴۰۴| یک روز بعد از آتش بس| @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 دیالوگ‌های معمولیِ معراج... محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۴ تیر ۱۴۰۴| یک روز بعد از آتش بس| #روایت_تهرا
🌱 دیالوگ‌های معمولیِ معراج... دومین‌بار بود که پشت آن در می‌نشستم. بارِ قبلی، می‌خواستم ببینم؛ این‌بار می‌خواستم بشنوم: دیالوگ‌ها را، مونولوگ‌ها را، مویه‌ها را. ساعتی را پشت در و توی سالن شناسایی معراج شهدای بهشت زهرای تهران گذراندم و چند تا دیالوگ، از آن موقعیت برداشتم؛ چند تا دیالوگِ معمولی. بسم‌الله. یک. [خادم، چندبار می‌رود تو و برمی‌گردد پیش خانواده و هربار، نشانه‌ای خُرد -نه از چهره- با خودش می‌آورد؛ تا بارِ آخر که شهید، شناسایی می‌شود] -خال‌کوبیِ روی دستش پرنده بود؟ [چشم‌های مردِ جوان سرخ می‌شود] -آره پرنده بود. -پس خودشه دیگه... دو. [مضطرب ایستاده پشت در تا نوبتش شود. خادم که شماره را می‌خواند، رنگ از رخسارش می‌رود.] -کی میاد واسه‌ی شناسایی؟ شما؟ تنهایی اومدی؟ خواهرته؟ سه. -آره آقا، تحملش رو دارم. [زن، دمِ در معراج آشکارا سعی می‌کند خودش را قوی نشان بدهد. می‌رود تو. ویران برمی‌گردد به جمع زن‌ها. صدای مویه زن‌ها سالن را پر می‌کند] چهار. [دوستانش، دور تابوتِ سبکش را گرفته‌اند و اشک می‌ریزند.] مداح می‌خواند: سرت کو، سرت کو، به دامن بگیرم... پنج. [صدای شیون زن‌ها که می‌آید، خادم، از لای در معراج، حسینیه را نگاه می‌کند] -ای وای. دخترش رو آوردن که. سه‌چهارساله‌ست. عروسک دستشه... شش. -شما می‌نویسی؟ داغونی؟ قند بهت بدم؟ ماسک می‌خوای؟ بنویس ده روزه بچه‌هامُ ندیدم. ده روزه، زندگی‌مُ ول کردم به عشق کمک کردن تو معراج. غذا از گلوم پایین نمیره. دیروز همین موقعا بود یه لقمه خوردم. هفت. [کفن را که باز می‌کنند، مرد جوان سرش را دور می‌کند و عودِ توی دستم را می‌گیرد. چندبار وسط دودِ عود، نفسِ عمیق می‌کشد.] -به حاج‌خانم گفتم فردا اسفند بیاره؛ عود و گلاب، حریفِ این حال و هوا نمیشه. هشت. [پنبه‌ها را از روی صورتِ شهید کنار می‌زنند. نیمه‌ی پایینی صورت، سپیدِ سپید است و نیمه‌ی بالایی، خون‌مرده. شهیدِ اوین است. خادم از مردِ جوانی که پشت در ایستاده می‌پرسد که چه نسبتی با شهید دارد. برادرش است. خادم، از برادرِ جوان، قول می‌گیرد که شیون نکند. مرد، آرام می‌ایستد کنار برادرش. سری تکان می‌دهد که یعنی خودش است. سرش را می‌گذارد روی سینه‌ی برادر...] -می‌خواستیم چند ماه دیگه عروسی‌تو ببینیم... حالا این‌طوری تو کفن... وقتی من اومدم اون‌ور، یادت نره دستمُ بگیری داداش... نُه. -سه روز زیر آوار بوده. نشون بدیم به خانواده‌ش یا بگیم دی‌ان‌ای بگیرن؟ -کفنُ باز کن . . . -بگید دی‌ان‌ای بگیرن... ده. -میشه صورتشُ نبینم؟ به جاش دستشُ ببینم. تو ایام فاطمیه، وقتی تو هیات آشپزی می‌کرد، دستش سوخته بود. یازده. -بیا این پارچه‌ها رو بگیر گره بزن دور کفن. یکی زیر گردن، یکی دور بازوها، یکی کنار دستا، یکی کنار زانوها، یکی کنار مچ پا. دوازده. -سر شهید این طرفه ها؛ اشتباه باز کردی کفنُ. سیزده. [پیرمرد، با عصبانیت خادم را کنار می‌زند. می‌رود بالای سر پسرش. موج انفجار، چهره شهید را به هم ریخته. پیرمرد با خشم به صورت شهید نگاه می‌کند. یکی از خادم‌ها، شانه‌های پیرمرد را فشار می‌دهد. پیرمردِ محتشم، می‌غرد: به من دست نزن! پشت سر پیرمرد می‌روم حسینیه. پیرمرد، روی تشک‌ها، گوشه‌ای از حسینیه می‌نشیند. خشم، صورتش را سرخ کرده. پیکر پسرش را با تابوت آورده‌اند برای وادع. نمی‌رود جلو. گریه نمی‌کند. خشم می‌بارد از چشم‌هاش. روضه‌خوان می‌خواند: "لااقل صیدتو رو به قبله کن؛ شمر حوصله کن!" اشک‌های پیرمرد سرازیر می‌شود. آرام با نوای روضه‌خوان می‌زند به سینه‌اش. صداش را می‌شنوم: یاحسین...] چهارده. [خادم، به جای سر، پایین کفن را باز می‌کند.] -برادر! خوب نگاه کن... نشونه‌ای روی پاهای برادرتون نبود؟ -میشه صورتشُ ببینم؟ [خادم، مردِ جوان را در آغوش می‌گیرد. چیزی توی گوشش می‌گوید و هردو گریه می‌کنند.] پانزده. -درسته؟ شهیدِ شماست؟ [مردِ جوان، به آن صورت کبودِ درهم‌ریخته، نگاه می‌کند. عمیق نگاه می‌کند.] -آره. یه لحظه وایستین. نه، نیست. یعنی نمی‌دونم... محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۴ تیر ۱۴۰۴| یک روز بعد از آتش بس| 📍 معراج الشهدای بهشت زهرا @targap
🌱 چرا می‌جنگیم و می‌میریم و تسلیم نمی‌شویم؟ برشی از کتابِ "تکثیر تاسف‌انگیزِ پدربزرگ" به قلم نادر ابراهیمی: 🔹"و باز می‌گویم: بیمارِ سخت، در آزادی، بِه که سلامتِ مطلق، در اسارت. مرگِ آزادمنشانه، هزار بار شیرین‌تر از آن‌گونه زیستن است که محصولِ گزینش خود آدمی نباشد. ملت‌ها چرا به هنگام اسارت، آن‌گونه سرسختانه و جانبازانه می‌جنگند؟ حال آن که در روزگارِ ما، در پناه بسیاری از استعمارگران و متجاوزان، می‌توان بسیار آسوده و بی‌دغدغه زندگی کرد؛ چرا می‌جنگند و می‌میرند و تسلیم نمی‌شوند؟ چون، اسارت، فی‌حدذاته، از مرگ دشوارتر است..." @targap
🌱 کتابِ منفجره! پدربزرگم -مصطفی حرب- اُمی بود. سواد خواندن و نوشتن نداشت اما قدرتِ خدا، سرِ خواندن قرآن، کلمات براش مفهوم می‌شدند؛ سوادِ قرآنی داشت. ما پشت در پشت، اهل برج‌البراجنه‌ایم اما اصلِ اصلش، اجدادمان مالِ یمن‌اند و چندصدسالِ قبل پدرانمان، رختِ زندگی‌شان را از یمن کشیده‌اند کنار دریا. این‌ها را پدربزرگم می‌گفت. نمی‌دانم پدربزرگم کی به دنیا آمده اما مادربزرگم -آمنه- متولد ۱۹۰۶ بود. پدرِ مادربزرگم، یک روز رفت دنبال روزی و دیگر برنگشت. سرنوشتش هم هیچ‌وقت معلوم نشد. سه تا بچه، یتیم شدند. مادربزرگم با سختی بزرگ شده بود. حاصل زندگی‌ش با بابابزرگ، هشت تا بچه بود؛ چهار تا پسر، چهار تا دختر. پدربزرگ، کشاورز بود؛ تنباکو می‌کاشت. گوسفند هم داشت. سبزی هم می‌کاشت. اما کارِ دیگرش این بود که دور و برِ درخت‌های توت منتظر بماند تا پروانه‌ها از پیله‌ها بروند به دنیای بزرگ‌ترشان و آن خانه‌های کوچکِ ابریشمی را برای پدربزرگ بگذارند؛ رزقِ پروانه‌ای. پدربزرگ، خانه‌ی قدیمیِ بزرگی داشت. یک‌جورهایی خانه‌اش کارِ کاروانسرا را می‌کرد. بیش‌تر، تجارِ فلسطینی توی مسیر رفت و آمد به فلسطین، شبی را توی خانه‌ی پدربزرگم می‌گذراندند. پدربزرگ، اواخر زندگی‌ش، چشم‌هاش را روی دنیا بست؛ نابینا شد. نوه‌ها زیاد بودند. عید فطر که می‌شد، یکی‌یکی می‌رفتیم پیش بابابزرگ. دستمان را می‌گرفت و می‌پرسید که پسرِ کی هستیم؟ من -طلعت!- خیلی با پدربزرگ خاطره ندارم اما ۱۹۸۲ که بابابزرگ شهید شد، من نُه‌ساله بودم. ۱۹۸۲ که اسرائیلی‌ها، آمدند برای گرفتن خاکمان، پدربزرگ پاش را کرد توی یک کفش که الا و لابد من از خانه‌ام بیرون نمی‌روم. جایی هم نداشتیم که برویم. خیلی از اهالی برج‌البراجنه، مهاجر بودند؛ مهاجرانِ شمال تا جنوب لبنان اما روستای ما، همان برج‌البراجنه بود. دیدن آن صحنه‌ها شاید برای یک بچه‌ی نُه‌ساله زود بود. یک پناه‌گاه کوچک، کنار خانه‌مان بود که رفتیم توش اما پدربزرگ ماند توی خانه‌اش. بابا، به پدربزرگ اصرار می‌کرد که با ما بیاید به پناه‌گاه اما بابابزرگ می‌گفت من می‌خواهم همین‌جا توی خانه‌ام بمیرم. بابابزرگ روی تخت نمی‌خوابید. آن روز هم کنار تخت روی زمین خوابیده بود. ما توی پناه‌گاه بودیم که آن صدای مهیب آمد. آتش، توی آسمان، راهش را کشیده بود به برج‌البراجنه. اسرائیلی‌ها، خانه‌ی قدیمی پدربزرگ را زدند و بزرگ‌ترها جسمش را از زیر آوارها کشیدند بیرون. هنوز زنده بود. بابا، پدربزرگ را برد بیمارستان اما پدربزرگ، شش روز بیش‌تر دوام نیاورد. سنگ‌های سنگین، افتاده بودند روی سینه‌اش و کار خودشان را کرده بودند. پدربزرگ را جایی زیر خاک‌های سرخِ رادوف، دوباره به زمین برگرداندند. آتش، خاک و آب. من آخرین پسر خانواده‌ای که آتش را بالای سرشان دیده بودند، توی آب بزرگ شدم. دریا خانه‌ی اولمان بود. کی شنا یاد گرفتم؟ انگار که از بچه‌ی سه‌چهارساله بپرسی، کی اولین قدم‌ها را روی زمینِ خدا برداشتی؟ پدرم ابوحسین، ما را بعدِ خدا، به دریا سپرده بود. بابا، آدمِ محکمی بود. توی کاسبی، به راهِ بابابزرگ نرفته بود. یک موسسه‌ی صحافی باز کرده بود و کتاب‌های خلق‌الله را جلد می‌کرد. فقط جلد که نه. به مبارزان فلسطینی هم کمک می‌کرد. به یک ترکیب خمیری از مواد منفجره رسیده بود که وقتی خشک می‌شد، عین مقوا می‌شد. کتاب‌ها را با آن جلد می‌کرد و می‌فرستاد برای فلسطینی‌ها. پدرم، کرور کرور کتاب به غزه فرستاد... ناصری بود؛ طرفدارِ سینه‌چاکِ جمال عبدالناصر. آن سال‌ها یک بانک مصری توی بیروت بود که اسمِ رئیسش، طلعت حرب بود. بابا، آن‌قدر عاشق مصرِ جمال‌عبدالناصر بود که اسمِ من شد طلعت. ولی خب، من مثل آن یکی طلعت، رئیس بانک نشدم. دنیام، دریا بود. نوجوان بودم که صیاد و غواص شدم. یک‌روز برادر اسعد برو -شهیدِ استشهادی- رئیس تعاونیِ صیادان بود و حالا من چند سال است که آمده‌ام جای او. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ فروردین ۱۴۰۴| بیروت @targap
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 جای‌گاهِ چای‌گاه! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 جای‌گاهِ چای‌گاه! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
🌱 جای‌گاهِ چای‌گاه! صفر. قبلِ شیفت دوم، دو کلمه آسمان و ریسمانِ نامربوط به هم ببافم و بروم. یک. من از بچگی، ارادتِ ویژه‌ای به چای داشتم؛ شاید بس که بی‌بی‌زهرا را دوست داشتم. بی‌بی‌زهرا -بی‌خیالِ آهن‌آلاتِ توی غذا- لقمه‌ی آخرِ هر وعده‌اش را وصل می‌کرد به یک چای کمرباریکِ نسبتا پررنگ و الهی شکرِ غذا را بعد چای می‌گفت. غذاها تغییر می‌کردند اما آن‌چه جای‌گاهش همیشه پیش بی‌بی‌زهرا، ثابت می‌ماند، چای بود. دو. من عادتِ بی‌بی‌زهرا را تعمیم دادم. نه فقط بعدِ غذا، بل‌که بعد هرکاری، باید چای بخورم. حتی اگر راه داشت، مایل بودم بعد تصادف منجر به فوت، اول چایم را بخورم، بعد آمبولانسی که وسطش، یک نوار سیاه کشیده‌ شده، بیاید. چی توی چایی -این اشرفِ مشروبات- هست که آدمی‌زاد را این‌قدر به خودش علاقه‌مند می‌کند؟ که بشود پای ثابت اندوه و شادی؛ که هم توی مراسم ختم، بنوشیمش و هم، جزءلایتجزای بعدِ بله‌ی بله‌‌برون باشد؟ سه. من اصلا یادم نیست قبلِ این که چای‌خانه‌های حرم، چای بدهند دست زائرها، ما دقیقا بعدِ زیارت چه می‌کردیم؟ بس که ضرورت حضورِ چای پسازیارت، به بداهت رسیده. حالا دیگر جای‌گاهِ چای‌گاه بر کسی پوشیده نیست. خب آدم خسته می‌شود کرور کرور احساسات مختلف و غم و ناله و حاجت و گله و تشکر را بگیرد روی شانه‌اش و بیاورد حرم؛ و بعدش فقط چای است که می‌تواند خستگیِ آدم را ببرد. ایستادن توی صفِ چای، حالا مدتی طولانی‌ست که به بخشی از آداب زیارت‌مان تبدیل شده. یکی قشنگ نوشته بود که" انگار امام می‌گوید: خب اندوه‌هایت را گفتی؟ تمام شد؟ درست می‌شود؛ حالا بیا چایت را بخور..." چهار. ما بیش‌تر از لذت نوشیدن گفته‌ایم و کم‌تر از لذت نوشاندن. بیش‌تر حال و دمِ خیام را دیده‌ایم که پیاپی نوشیده و دیگر نمی‌تواند؛ و کم‌تر حال ساقی‌ش را دیده‌ایم که حال خیام را دیده و باز گفته "یک جام دگر بگیر!" طبعا با وضعیت این بزرگواران که خرقه‌شان جایی گرو باده بوده و دفترشان جایی دیگر، ساقی، انتفاعِ مالی چندانی از نوشیدن‌شان نمی‌برده؛ لذا این "یک جام دگر بگیر" یک‌جورهایی نشان می‌دهد که خودِ ساقی هم داشته حال می‌کرده با نوشاندن؛ و الحق و الانصاف که نوشاندن، حال می‌دهد. دیروز به تجربه ثابت شد. پنج. دیروز، روز اول شیفت چای‌خانه بود. قبل این که بیایم مشهد، دوستی گفته بود هر چای را به نیتِ یکی بده به زائرها. اما خب، نه من چای‌ریزِ چای‌خانه بودم و نه اصلا محصول غالب چای‌خانه چای بود. سیاست‌های کلی حاکم بر چای‌خانه، خیلی انعطاف‌پذیر است. به فراخورِ دما، بیش‌تر شربت می‌دادند. من به جای چای‌ها، هر صدای جیغِ ناشی از تمیزیِ پساشستنِ آن استکان‌های شیشه‌ای را به کسی، تقدیم کردم؛ به بی‌بی‌زهرا، به ابوباقر که توی گلزار شهدای روستای کُفور با هم ملاقات کردیم و گفت بعید می‌داند حالا حالاها بتواند از لبنان بیاید ایران؛ که گفت اگر رفتم چای‌خانه‌ی حرم، یادش کنم، به آقای مظفری- هم‌سرِ هم‌کارمان- که گفت دلش عجیب تنگ شده برای قدم زدن دور و بر چای‌خانه، به تک‌تک زائرهایی که در لذت نوشاندن بهشان، شریک شده بودم، به پیرمردی که وسط برق انداختن استکان‌ها، برایمان چای شیرین آورد که نفس تازه کنیم، حتی به حافظ و خیام. شش. چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند/ بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا می‌باش پ.ن: فیلم هنرِ یکی از بچه‌های چایخانه‌ست. محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
🌱 سیندرلا! محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 سیندرلا! محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
🌱 سیندرلا! یک. جل‌الخالق! تا حالا، با سیندرلا هم‌ذات‌پنداری نکرده بودم که کردم. این درست که منطقیون می‌گویند "ألتّشبيه يقرّب من وجه و يبعّد من وجوه" اما خب، امروز سر ساعت ۴ عصر که آخرین شیفتِ چای‌خانه، تمام شد، درست احساس سیندرلا را داشتم که سر ساعت ۱۲ شب، باید از میهمانیِ خانه‌ی حاکم، برمی‌گشت به زندگیِ معمولی‌ش با یک کفشِ اشرافی که پیشش جا ماند. "فرشته‌ی مهربان" بدون این که عصای جادویی‌ش را بزند بهمان، آن روپوشِ سبز را تنمان کرده بود که ما را ببرد میهمانیِ سلطان. "یبعد من وجوه" هم همین‌جاست. میهمانی سلطان تمام نمی‌شود. صاحبانِ آن روپوش‌های سبز، شیفت به شیفت می‌آیند و می‌روند و میهمانانِ سلطان را سیراب می‌کنند. دو. امروز، آخرین استکان را که می‌شستم، دوستِ شاعرمان پای شیرِ کناری، گفت که حالا حال‌وهوای کلیپ‌های گریه‌وزاریِ موکب‌دارهای عراقی را می‌فهمم، وقتی که دارند بساط اربعینی‌شان را جمع می‌کنند. بله آقای شاعر! من هم همین‌طور. سه. آقای جامد روضه می‌خواند. عجیب روضه می‌خواند و تشنگانِ توی صف نمی‌دانستند که این، چای و شربتِ چای‌خانه نیست، حالا دیگر چای روضه است، شربت روضه است. نفسِ روضه‌خوان‌های چای‌خانه گرم. چهار. روپوشِ سبز را از تنم می‌کَنَم و برمی‌گردم به زندگیِ قبلی‌م. توی سایه‌ی یکی از ستون‌های ستبرِ آن حوالی، پناه می‌گیرم. گوش تیز می‌کنم. جیرینگ‌جیرینگِ به‌هم‌خوردنِ آن استکان و نعلبکی‌ها، یکی از زیباترین صداهایی‌ست که تا حالا شنیده‌ام. خیمه‌ی چای‌خانه را -از دور- تماشا می‌کنم، مثل سیندرلا که لابد، جایی به کالسکه‌چی گفته، آرام‌تر براند تا قصر پادشاه را از دور تماشا کند؛ حسرت‌زده، غمگین، دورافتاده؛ مُوَدِع. محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap