eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 چرا می‌جنگیم و می‌میریم و تسلیم نمی‌شویم؟ برشی از کتابِ "تکثیر تاسف‌انگیزِ پدربزرگ" به قلم نادر ابراهیمی: 🔹"و باز می‌گویم: بیمارِ سخت، در آزادی، بِه که سلامتِ مطلق، در اسارت. مرگِ آزادمنشانه، هزار بار شیرین‌تر از آن‌گونه زیستن است که محصولِ گزینش خود آدمی نباشد. ملت‌ها چرا به هنگام اسارت، آن‌گونه سرسختانه و جانبازانه می‌جنگند؟ حال آن که در روزگارِ ما، در پناه بسیاری از استعمارگران و متجاوزان، می‌توان بسیار آسوده و بی‌دغدغه زندگی کرد؛ چرا می‌جنگند و می‌میرند و تسلیم نمی‌شوند؟ چون، اسارت، فی‌حدذاته، از مرگ دشوارتر است..." @targap
🌱 کتابِ منفجره! پدربزرگم -مصطفی حرب- اُمی بود. سواد خواندن و نوشتن نداشت اما قدرتِ خدا، سرِ خواندن قرآن، کلمات براش مفهوم می‌شدند؛ سوادِ قرآنی داشت. ما پشت در پشت، اهل برج‌البراجنه‌ایم اما اصلِ اصلش، اجدادمان مالِ یمن‌اند و چندصدسالِ قبل پدرانمان، رختِ زندگی‌شان را از یمن کشیده‌اند کنار دریا. این‌ها را پدربزرگم می‌گفت. نمی‌دانم پدربزرگم کی به دنیا آمده اما مادربزرگم -آمنه- متولد ۱۹۰۶ بود. پدرِ مادربزرگم، یک روز رفت دنبال روزی و دیگر برنگشت. سرنوشتش هم هیچ‌وقت معلوم نشد. سه تا بچه، یتیم شدند. مادربزرگم با سختی بزرگ شده بود. حاصل زندگی‌ش با بابابزرگ، هشت تا بچه بود؛ چهار تا پسر، چهار تا دختر. پدربزرگ، کشاورز بود؛ تنباکو می‌کاشت. گوسفند هم داشت. سبزی هم می‌کاشت. اما کارِ دیگرش این بود که دور و برِ درخت‌های توت منتظر بماند تا پروانه‌ها از پیله‌ها بروند به دنیای بزرگ‌ترشان و آن خانه‌های کوچکِ ابریشمی را برای پدربزرگ بگذارند؛ رزقِ پروانه‌ای. پدربزرگ، خانه‌ی قدیمیِ بزرگی داشت. یک‌جورهایی خانه‌اش کارِ کاروانسرا را می‌کرد. بیش‌تر، تجارِ فلسطینی توی مسیر رفت و آمد به فلسطین، شبی را توی خانه‌ی پدربزرگم می‌گذراندند. پدربزرگ، اواخر زندگی‌ش، چشم‌هاش را روی دنیا بست؛ نابینا شد. نوه‌ها زیاد بودند. عید فطر که می‌شد، یکی‌یکی می‌رفتیم پیش بابابزرگ. دستمان را می‌گرفت و می‌پرسید که پسرِ کی هستیم؟ من -طلعت!- خیلی با پدربزرگ خاطره ندارم اما ۱۹۸۲ که بابابزرگ شهید شد، من نُه‌ساله بودم. ۱۹۸۲ که اسرائیلی‌ها، آمدند برای گرفتن خاکمان، پدربزرگ پاش را کرد توی یک کفش که الا و لابد من از خانه‌ام بیرون نمی‌روم. جایی هم نداشتیم که برویم. خیلی از اهالی برج‌البراجنه، مهاجر بودند؛ مهاجرانِ شمال تا جنوب لبنان اما روستای ما، همان برج‌البراجنه بود. دیدن آن صحنه‌ها شاید برای یک بچه‌ی نُه‌ساله زود بود. یک پناه‌گاه کوچک، کنار خانه‌مان بود که رفتیم توش اما پدربزرگ ماند توی خانه‌اش. بابا، به پدربزرگ اصرار می‌کرد که با ما بیاید به پناه‌گاه اما بابابزرگ می‌گفت من می‌خواهم همین‌جا توی خانه‌ام بمیرم. بابابزرگ روی تخت نمی‌خوابید. آن روز هم کنار تخت روی زمین خوابیده بود. ما توی پناه‌گاه بودیم که آن صدای مهیب آمد. آتش، توی آسمان، راهش را کشیده بود به برج‌البراجنه. اسرائیلی‌ها، خانه‌ی قدیمی پدربزرگ را زدند و بزرگ‌ترها جسمش را از زیر آوارها کشیدند بیرون. هنوز زنده بود. بابا، پدربزرگ را برد بیمارستان اما پدربزرگ، شش روز بیش‌تر دوام نیاورد. سنگ‌های سنگین، افتاده بودند روی سینه‌اش و کار خودشان را کرده بودند. پدربزرگ را جایی زیر خاک‌های سرخِ رادوف، دوباره به زمین برگرداندند. آتش، خاک و آب. من آخرین پسر خانواده‌ای که آتش را بالای سرشان دیده بودند، توی آب بزرگ شدم. دریا خانه‌ی اولمان بود. کی شنا یاد گرفتم؟ انگار که از بچه‌ی سه‌چهارساله بپرسی، کی اولین قدم‌ها را روی زمینِ خدا برداشتی؟ پدرم ابوحسین، ما را بعدِ خدا، به دریا سپرده بود. بابا، آدمِ محکمی بود. توی کاسبی، به راهِ بابابزرگ نرفته بود. یک موسسه‌ی صحافی باز کرده بود و کتاب‌های خلق‌الله را جلد می‌کرد. فقط جلد که نه. به مبارزان فلسطینی هم کمک می‌کرد. به یک ترکیب خمیری از مواد منفجره رسیده بود که وقتی خشک می‌شد، عین مقوا می‌شد. کتاب‌ها را با آن جلد می‌کرد و می‌فرستاد برای فلسطینی‌ها. پدرم، کرور کرور کتاب به غزه فرستاد... ناصری بود؛ طرفدارِ سینه‌چاکِ جمال عبدالناصر. آن سال‌ها یک بانک مصری توی بیروت بود که اسمِ رئیسش، طلعت حرب بود. بابا، آن‌قدر عاشق مصرِ جمال‌عبدالناصر بود که اسمِ من شد طلعت. ولی خب، من مثل آن یکی طلعت، رئیس بانک نشدم. دنیام، دریا بود. نوجوان بودم که صیاد و غواص شدم. یک‌روز برادر اسعد برو -شهیدِ استشهادی- رئیس تعاونیِ صیادان بود و حالا من چند سال است که آمده‌ام جای او. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ فروردین ۱۴۰۴| بیروت @targap
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 جای‌گاهِ چای‌گاه! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 جای‌گاهِ چای‌گاه! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
🌱 جای‌گاهِ چای‌گاه! صفر. قبلِ شیفت دوم، دو کلمه آسمان و ریسمانِ نامربوط به هم ببافم و بروم. یک. من از بچگی، ارادتِ ویژه‌ای به چای داشتم؛ شاید بس که بی‌بی‌زهرا را دوست داشتم. بی‌بی‌زهرا -بی‌خیالِ آهن‌آلاتِ توی غذا- لقمه‌ی آخرِ هر وعده‌اش را وصل می‌کرد به یک چای کمرباریکِ نسبتا پررنگ و الهی شکرِ غذا را بعد چای می‌گفت. غذاها تغییر می‌کردند اما آن‌چه جای‌گاهش همیشه پیش بی‌بی‌زهرا، ثابت می‌ماند، چای بود. دو. من عادتِ بی‌بی‌زهرا را تعمیم دادم. نه فقط بعدِ غذا، بل‌که بعد هرکاری، باید چای بخورم. حتی اگر راه داشت، مایل بودم بعد تصادف منجر به فوت، اول چایم را بخورم، بعد آمبولانسی که وسطش، یک نوار سیاه کشیده‌ شده، بیاید. چی توی چایی -این اشرفِ مشروبات- هست که آدمی‌زاد را این‌قدر به خودش علاقه‌مند می‌کند؟ که بشود پای ثابت اندوه و شادی؛ که هم توی مراسم ختم، بنوشیمش و هم، جزءلایتجزای بعدِ بله‌ی بله‌‌برون باشد؟ سه. من اصلا یادم نیست قبلِ این که چای‌خانه‌های حرم، چای بدهند دست زائرها، ما دقیقا بعدِ زیارت چه می‌کردیم؟ بس که ضرورت حضورِ چای پسازیارت، به بداهت رسیده. حالا دیگر جای‌گاهِ چای‌گاه بر کسی پوشیده نیست. خب آدم خسته می‌شود کرور کرور احساسات مختلف و غم و ناله و حاجت و گله و تشکر را بگیرد روی شانه‌اش و بیاورد حرم؛ و بعدش فقط چای است که می‌تواند خستگیِ آدم را ببرد. ایستادن توی صفِ چای، حالا مدتی طولانی‌ست که به بخشی از آداب زیارت‌مان تبدیل شده. یکی قشنگ نوشته بود که" انگار امام می‌گوید: خب اندوه‌هایت را گفتی؟ تمام شد؟ درست می‌شود؛ حالا بیا چایت را بخور..." چهار. ما بیش‌تر از لذت نوشیدن گفته‌ایم و کم‌تر از لذت نوشاندن. بیش‌تر حال و دمِ خیام را دیده‌ایم که پیاپی نوشیده و دیگر نمی‌تواند؛ و کم‌تر حال ساقی‌ش را دیده‌ایم که حال خیام را دیده و باز گفته "یک جام دگر بگیر!" طبعا با وضعیت این بزرگواران که خرقه‌شان جایی گرو باده بوده و دفترشان جایی دیگر، ساقی، انتفاعِ مالی چندانی از نوشیدن‌شان نمی‌برده؛ لذا این "یک جام دگر بگیر" یک‌جورهایی نشان می‌دهد که خودِ ساقی هم داشته حال می‌کرده با نوشاندن؛ و الحق و الانصاف که نوشاندن، حال می‌دهد. دیروز به تجربه ثابت شد. پنج. دیروز، روز اول شیفت چای‌خانه بود. قبل این که بیایم مشهد، دوستی گفته بود هر چای را به نیتِ یکی بده به زائرها. اما خب، نه من چای‌ریزِ چای‌خانه بودم و نه اصلا محصول غالب چای‌خانه چای بود. سیاست‌های کلی حاکم بر چای‌خانه، خیلی انعطاف‌پذیر است. به فراخورِ دما، بیش‌تر شربت می‌دادند. من به جای چای‌ها، هر صدای جیغِ ناشی از تمیزیِ پساشستنِ آن استکان‌های شیشه‌ای را به کسی، تقدیم کردم؛ به بی‌بی‌زهرا، به ابوباقر که توی گلزار شهدای روستای کُفور با هم ملاقات کردیم و گفت بعید می‌داند حالا حالاها بتواند از لبنان بیاید ایران؛ که گفت اگر رفتم چای‌خانه‌ی حرم، یادش کنم، به آقای مظفری- هم‌سرِ هم‌کارمان- که گفت دلش عجیب تنگ شده برای قدم زدن دور و بر چای‌خانه، به تک‌تک زائرهایی که در لذت نوشاندن بهشان، شریک شده بودم، به پیرمردی که وسط برق انداختن استکان‌ها، برایمان چای شیرین آورد که نفس تازه کنیم، حتی به حافظ و خیام. شش. چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند/ بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا می‌باش پ.ن: فیلم هنرِ یکی از بچه‌های چایخانه‌ست. محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
🌱 سیندرلا! محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 سیندرلا! محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
🌱 سیندرلا! یک. جل‌الخالق! تا حالا، با سیندرلا هم‌ذات‌پنداری نکرده بودم که کردم. این درست که منطقیون می‌گویند "ألتّشبيه يقرّب من وجه و يبعّد من وجوه" اما خب، امروز سر ساعت ۴ عصر که آخرین شیفتِ چای‌خانه، تمام شد، درست احساس سیندرلا را داشتم که سر ساعت ۱۲ شب، باید از میهمانیِ خانه‌ی حاکم، برمی‌گشت به زندگیِ معمولی‌ش با یک کفشِ اشرافی که پیشش جا ماند. "فرشته‌ی مهربان" بدون این که عصای جادویی‌ش را بزند بهمان، آن روپوشِ سبز را تنمان کرده بود که ما را ببرد میهمانیِ سلطان. "یبعد من وجوه" هم همین‌جاست. میهمانی سلطان تمام نمی‌شود. صاحبانِ آن روپوش‌های سبز، شیفت به شیفت می‌آیند و می‌روند و میهمانانِ سلطان را سیراب می‌کنند. دو. امروز، آخرین استکان را که می‌شستم، دوستِ شاعرمان پای شیرِ کناری، گفت که حالا حال‌وهوای کلیپ‌های گریه‌وزاریِ موکب‌دارهای عراقی را می‌فهمم، وقتی که دارند بساط اربعینی‌شان را جمع می‌کنند. بله آقای شاعر! من هم همین‌طور. سه. آقای جامد روضه می‌خواند. عجیب روضه می‌خواند و تشنگانِ توی صف نمی‌دانستند که این، چای و شربتِ چای‌خانه نیست، حالا دیگر چای روضه است، شربت روضه است. نفسِ روضه‌خوان‌های چای‌خانه گرم. چهار. روپوشِ سبز را از تنم می‌کَنَم و برمی‌گردم به زندگیِ قبلی‌م. توی سایه‌ی یکی از ستون‌های ستبرِ آن حوالی، پناه می‌گیرم. گوش تیز می‌کنم. جیرینگ‌جیرینگِ به‌هم‌خوردنِ آن استکان و نعلبکی‌ها، یکی از زیباترین صداهایی‌ست که تا حالا شنیده‌ام. خیمه‌ی چای‌خانه را -از دور- تماشا می‌کنم، مثل سیندرلا که لابد، جایی به کالسکه‌چی گفته، آرام‌تر براند تا قصر پادشاه را از دور تماشا کند؛ حسرت‌زده، غمگین، دورافتاده؛ مُوَدِع. محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانه‌ی حرمِ امام رئوف @targap
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 این روزها مدام سطر به سطر وصیت‌نامه‌ی شهید عباس دانشگر توی گوشم زمزمه می‌شود: من سکون را دوست ندارم. عادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است، سکونم مرا بیچاره کرده. در این حرکت عالم به سمت معبود حقیقی دست و پایم را اسیر خود کرده. انسان کر می‌شود. کور می‌شود. نفهم می‌شود. گنگ می‌شود و باز هم زندگی می‌کند. بعد از مدتی مست می‌شود و عادت می‌کند به مستی و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم. درد را، انسان بی‌هوش نمی‌کشد. انسان خواب نمی‌فهمد. درد را، انسان باهوش و بیدار می‌فهمد. راستی! دردهایم کو؟ چرا من بی‌خیال شده‌ام؟ نکند بی‌هوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟ @targap
🌱 و اما شما مسئولین! ساعتِ هفت صبح جمعه‌ی بعد از حمله منافقین، یک منافقِ در کمین، به ماشینی که محمدرضا و چند نفر دیگر در آن بودند، شلیک می‌کند. یک گلوله، قلب محمدرضا را نشانه می‌گیرد. گلوله، از دفترچه‌ای که محمدرضا همیشه همراهش داشت، عبور می‌کند، قلمِ توی جیبش را می‌شکند و حرکت را از قلب محمدرضا می‌گیرد. یک گلوله آرپی‌جی هم همان دستی را که محمدرضا با آن می‌نوشت، نشانه می‌گیرد. هنوز، خونِ قلب سردارِ شهیدِ مرصاد، محمدرضا خالصی، روی آن دفترچه و قلم مانده است. این، بخشی از دست‌نوشته محمدرضا خالصی‌ست، وصیت‌نامه سردارِ شهیدِ سمنانی در سال ۶۳: 🌱 "و اما شما مسئولینی که امور امت حزب‌الله در دست شماست و شریان خون شهدا در دست شماست. مبادا این خون‌ها را با کارهایی که در شان یک مسئول در جمهوری اسلامی نیست به هدر دهید و باعث دلسردی مردم و به خصوص خانواده شهدا شوید که در پیشگاه شهدا، همیشه سرافکنده خواهید بود" پ‌ن: دفترچه‌، ساعت و تسبیحی که در تصویر می‌بینید، یادگاری‌هایِ به جا مانده از شهید خالصی‌ست. یکشنبه| ۵ مرداد ماه ۱۴۰۴ | @targap
🌱 خشت پنجم! محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۵ مرداد ۱۴۰۴ | سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 خشت پنجم! محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۵ مرداد ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 خشتِ پنجم! اولین‌بار خیلی بچه بودم که شنیدمش. زنِ هم‌سایه داشت برای مادرم درباره خشت‌های جادویی ملاعلی می‌گفت. می‌گفت مُلا -عارفِ مردم‌دارِ سمنانی- روی چهار تا خشت، ورد و دعایی خوانده و آن‌ها را جایی نامعلوم در چهار گوشه‌ی سمنان، به خاک سپرده، محضِ این که شهرِ مادری‌ش، از گزند بلایای طبیعی، دور باشد. به خصوص از قدیم می‌گفتند این خشت‌ها خاصیت ضدزلزله دارند! من -شکست‌خورده در برابر وسوسه‌ها- چندباری، با احساس گناه کنار آمدم و خاکِ باغ‌چه‌ی جلوی در خانه‌مان را با قاشق کاویدم، بل‌که آن خشت‌ها، عدل همان‌جا باشند؛ که خب، نبودند و من موفق نشدم شهری را به ویرانی بکشم. افسانه است یا واقعیت نمی‌دانم اما ما سال‌هاست که با آن و البته با ملاعلی، زندگی کرده‌ایم. آن‌قدر که دیگر با خشت‌هاش، شوخی هم می‌کنیم؛ و البته که درباره‌اش سوال هم داریم. مثلا حالا که حدود شهر، توسعه پیدا کرده، محدوده‌ی عمل‌کردِ آن خشت‌ها هم توسعه پیدا کرده؟ یا مثلا این که آن خشت‌ها فقط سپرِ سیل و زلزله‌اند یا می‌توانند جلوی جنگ و جنگنده را هم بگیرند؟ اگرچه در ایام جنگ، صدای جنگنده‌ها، توی آسمانِ سمنان نپیچید اما لابلای انتشار خبر بمباران‌ها، سمنان، زلزله آمد! و ما دوباره یاد خشت‌های ملاعلی افتادیم. ما خیلی وقت‌ها به "خشت پنجم" فکر کرده‌ایم. این که بعدِ میراث پنهان ملاعلی، خشتِ پنجمی که ما را، شهرهای ما را و قصه‌های ما را حفظ می‌کند، چیست؟ وسط جنگِ -به اصطلاح دوازده‌روزه- بچه‌های روایتِ سمنان، توی "بله" یک کانال راه انداختند و اسمش را گذاشتند خشتِ پنجم. هدف، این بود که خشتِ پنجم را، نه از آب و گل، که از روایت بسازند؛ و به قول خودشان، "روایت‌هایی روشن در میانه‌ی غبارِ جنگ" غرض، معرفیِ کانالِ روایتِ بچه‌های سمنان بود؛ بخوانیدشان و خواندنی‌هایتان را برای ادمینش بفرستید؛ نقد و داد و دعواهایتان را هم می‌خوانند: @kheshte_panjom پی‌نوشتِ یک: حالا که دور، دورِ معرفی‌ست، این را هم بگویم که یکی از بچه‌های روایت سمنان، وسط روزهای جنگ، رختش را کشید به استان هم‌جوار تا چراغِ دیگری در حوزه تاریخ شفاهی روشن شود. کانالِ "مَدار" همان‌جا متولد شد و این روزها دارد روایتِ روزهای جنگ را منتشر می‌کند: @madaare_hagh پی‌نوشتِ دو: عکسی که می‌بینید، سردرِ بنای آرام‌گاهِ مصفا و سرسبزِ ملاعلی حکیم الهی سمنانی‌ست؛ گذارتان اگر به سمنان افتاد، آن‌جا نفسی تازه کنید؛ چای هم میهمانِ ما. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۷ مرداد ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 سیامک ضرب‌درِ ۲! بخشی از روایتِ غلام‌ْ سرور از کتاب «پاک‌سِتان» محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 سیامک ضرب‌درِ ۲! بخشی از روایتِ غلام‌ْ سرور از کتاب «پاک‌سِتان» محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱۳ مرداد ما
🌱 سیامک ضرب‌درِ ۲! ...وقتی می‌خندد، از روزنه‌ی بین دندان‌های نداشته‌اش می‌توانی تا فیها خالدونش را ببینی. روی لباسِ مشکی‌ش، گُله‌به‌گله دریاچه‌های نمکِ خشک‌شده و رد سفیدشان جا مانده. اسماعیل، شیفته‌ی سیامک و لات‌ولوت‌های محل است و حسابی با آمدن زائرهای پاکستانی، حال می‌کند. این که غلام‌سرور، این‌قدر لات‌ولوت دارد، حُسن‌های زیادی دارد. مثلا اسماعیل تعریف می‌کند که چند سال قبل، موبایل چند نفر از پاکستانی‌ها را کنار زمین چمن غلام‌سرور کش رفتند. امیر -از گنده‌لات‌های محل که کمی کار امنیتی هم سرش می‌شود- می‌رود پی آبروبَرها. وقت گذشته بود و سر همین، پاکستانی‌ها هم سوار اتوبوس‌هایشان می‌شوند و می‌روند. -امیر کیه؟ -امیرُ نمی‌شناسی؟ سیامکُ دیدی؟ اون دو برابرِ سیامکه! ●●● این، بخشی از روایتِ محله‌ی غلام‌سرورِ زاهدان است که همین روزها، توی کتاب "پاک‌سِتان" منتشر شد. پارسال، همین روزها بود که کوله‌ام را برداشتم و به دعوت بچه‌های میهمان‌نوازِ حوزه هنری سیستان و بلوچستان، رفتم زاهدان، برای ملاقات با کرور کرور زائر پاکستانیِ اربعین. اما خب، تک‌وتنها بین ظرف و ظروفِ اجدادمان در هزار سال قبل، قدم می‌زدم که آقای حیدری‌نسب زنگ زد و گفت که می‌آید دم در موزه دنبالم که با هم برویم یکی از محله‌های زاهدان و آدم‌های عجیبش را ببینیم. این‌طوری، سر از غلام‌سرور درآوردیم. من هنوز دلم گاه‌به‌گاه هوای زاهدان می‌کند؛ هوای هم‌سفره شدن با لات‌های غلام‌سرور؛ و امید دارم که روزی دوباره، با سیامک، توی کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریک غلام‌سرور قدم بزنیم و حرف‌های روشن بشنویم. عزت‌تان مستدام غلام‌سروی‌ها! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap