🌱 نقطه رهایی!
سفر اربعین، برای من، چند سال است که جایی وسط نخلستانهای هاشمیات -بناتُالحسن- به پایان میرسد؛ نزدیک مزار یک زن؛ دخترِ موسیبنجعفر.
کربلا -و خاصه قطعهی پایانیِ مسیرش، بعد از سیطرهی ابراهیم- توی ذهن من، نقطهی شروع است؛ شروعِ سفرِ یکسالهی بعدی.
حالیه، عدد روی تابلوهای مسیر نجف-کربلا، هی کمتر و کمتر میشود. کربلا ۱۵ کم، کربلا ۱۰ کم، کربلا ۵ کم؛ و من خودم دیدم که وقتی عددها گُم شدند، روی دیوارِ کهنسالِ نزدیک سیطره، دیگر ننوشته بودند کربلا چند کیلومتر؛ نوشته بودند الیالامام...
خدا، این رهاییِ چند روزه را زیاد کند؛ اندازهی یکسال، حتی بیشتر.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۰ مرداد ماه ۱۴۰۴ | مشایهـ جادهی نجف_ کربلا
@targap
🌱 وجه دیگری از درد...
برشی از کتاب "بازشناختن غریبه" اثر ایزابلا حماد:
🔹یکبار کسی برایم تعریف کرد که در دوره انتفاضه دوم، در جریان یک پروژه تاریخ شفاهی درباره فلسطینیانِ دور از وطن، با پیرزنی فلسطینی مصاحبه کرده. میگفت پیرزن به صفحهی تلویزیون اتاق نشیمنش در لندن اشاره کرده و زن پریشانحالی را که شیون میکرده نشان داده و گریهکنان گفته "این منم، این خودِ منم."
این قصه سخت تکانم داد. بعد، اسم پیرزن را به من گفتند و فهمیدم مادربزرگ خودم بوده. زدم زیر خنده، چون مادربزرگ من، خیلی اهلِ فیلم بازی کردن است. اما حالا که دوباره به قصه فکر میکنم، باز هم برایم تکاندهنده است. چه پیوندِ نابی: دیدنِ خودش در زنِ صفحهی تلویزیون، تجربهی فاصلهشان، نه به مثابه عاملی بیحسکننده، بلکه به مثابه وجه دیگری از درد.
@targap
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 گنبد آهنین!
پن: فیلم را یکی از همسفرانمان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۱ مرداد ماه ۱۴۰۴ | جایی نزدیکِ سیطرهی ابراهیم
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 گنبد آهنین! پن: فیلم را یکی از همسفرانمان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته محسن حسنزاده سهشنب
🌱 گنبد آهنین!
اربعینِ امسال، خیلی بالستیکآلود بود. هرجا که گفتگو از حالواحوال، فراتر میرفت، کسی بود که با دستش، ادای رد شدن موشکهای ایرانی به مقصدِ فلسطین اشغالشده را نشان بدهد و چیزکی بگوید درباره جفتکپرانی اسرائیل.
مثلا جوانِ بصراوی که با هم پشت آن کامیون بزرگ نشسته بودیم، طوری با ذوق فیلمهای فرود آمدن موشکها در آن شهرکهای مشئوم را نشان میداد که دوستانش هم آمدند تماشا.
بعد هم گفت شب اولی که موشک زدیم به اسرائیل، تا صبح نخوابیده و هی با خواندن ترجمهی اخبارِ ایران، ذوق کرده.
اما بین همهی گفتگوها، یکیش برایم عجیب بود.
وسط خلوتیِ نصفهشبِ طریق بنیمسلم، جایی نزدیک طویریج، نشسته بودیم به نفسی تازه کردن که دوباره گفتوگوهای بالستیکی، شروع شد.
مرد کاملسنِ اهل طفیل، جایی از حرفها گفت اگر سوالی بپرسم ناراحت نمیشوی؟ و وقتی گفتم نه، زبانه را از حالت تکتیر خارج کرد و گذاشت روی رگبار!
-شماها چرا از دانشمندهای هستهایتان درست و حسابی محافظت نکردید؟ فکر نکردید که آنها فقط مالِ خودتان نیستند؟ فرماندهانِ دیگری جای آن فرماندهانِ شهید میآیند و خواهند آمد اما دانشمندها را -که فخرِ دیریابِ شیعه بودند، نه فقط افتخار ایران- چطوری میخواهید جبران کنید؟
هی گفت و گفت و تاخت و تاخت. تهش هم بحث را با جملهای جمع کرد که من و دوستِ خودش، هردو، ساکت شدیم تا وقت خداحافظی:"میدانی! من یک پیشنهاد برای جمهوری اسلامی دارم. بالای مزار دانشمندانِ شهیدِ هستهای، گنبدی بسازید آهنین؛ جسمشان را که نتوانستید حفظ کنید، روحشان شاید زیر آن گنبد آهنین آرام گرفت!"
عصبانیتر از آن بود که بشود در برابر "عملِ" انجامشده، با "حرف" آرامش کرد.
توی سیاهی شب، از هم جدا شدیم و من داشتم به این فکر میکردم که ما فقط خودمان نیستیم؛ امیدمان، برق شوق میشود توی چشمِ جوانی در بصره و ریختنِ خون دانشمندمان، بغض و خشم میشود در جانِ مردی روستایی در الطفیل.
این "اشکها و لبخندها" مهماند؛ همین.
پن: فیلم را یکی از همسفرانمان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۱ مرداد ماه ۱۴۰۴ | جایی نزدیکِ سیطره ابراهیم
@targap
🌱 ملاقات با تاجالرجال در بصره!
محسن حسنزاده
جمعه| ۲۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 ملاقات با تاجالرجال در بصره!
دو سال قبل، سفر اربعینمان را از بصره شروع کردیم. همسفرم تنبلی نکرد و چیزهایی درباره شیطنتهای این سفر نوشت؛ از رفتن سر قبرِ زبیر تا نشستن کنار مزار شخصیتهای تذکرهالاولیاء. برشی از نوشتهاش را -با تغییر و اضافاتی که اجازهاش را گرفتم- بخوانید:
"بصره، بزرگ و زیباست و مردم مهربانی دارد. به خاطر آرمیدنش در کنار شطالعرب و کرور کرور آبراهش، ونیزِ شرق هم صدایش میزنند.
جناب سعدی هم ظاهرا با دیدنِ بصره، کیف کرده بوده که گفته از بصره، حدیثی شیرینتر از رطب با خودش آورده.
بصره گرم نبود، داغ بود و وقتی ما آنجا بودیم، داغترین شهر عراق بود. اول رفتیم مزار علیبنیقطین، بعد هم توی کوچهپسکوچهها بنای زیبای شناشیلالبصره را پیدا کردیم.
از پلیس که پرسیدیم "خطوهالامام علی" کجاست، خودش ونی را برایمان نگهداشت. سوار که شدیم، یکی از مسافرها، وقتی فهمید ایرانی هستیم، کرایهمان را حساب کرد. "خطوهالامام علی" مسجدیاست که سیفالله، بعد از جمل، آنجا نماز خوانده بود؛ عجیب زیبا و مصفا.
بعد هم دوباره توی گوگلمپ جستجو کردیم و مقصد بعدی را که گورستان کهنهای در منطقهی الزبیر بود، پیدا کردیم. مزار حسن بصری بین مزارهاش، میدرخشید. کنار مزار حسن بصری، ابنسیرین، مُعبّرِ شهیر رویاهایمان آرمیده بود و پشت مزار این دو، یک مزار خاکیِ نسبتا ویرانشده بود که چند تا آجر دورش گذاشته بودند: مزار رابعهی عدویه، تاجالرجال، تنها زنِ عارفهای که عطار در تذکرهالاولیاء، فصلی را دربارهی او نوشته.
از وسط بازارِ نزدیک گورستان، خودمان را رساندیم به مزار زبیر. بسته بود. محض مسخرگی گفتم در میزنم بلکه آقای زبیر در را باز کند و چندبار محکم به در آهنی، کوبیدم. در کمال ناباوری، کسی با پیژامهی راحتی، آمد پشت در و پرسید که مسافرید؟ و جوابش معلوم بود. کلید انداخت و در را باز کرد و ما را به بازدید اختصاصی از قبر زبیر دعوت کرد. کنار قبر، تصویرِ رضا کیانیان -پسرِ زبیر- از جلوی چشمم دور نمیشد. الحق که خوب رفته بود توی جلد ابنزبیر.
بعد از ملاقات با زبیر، رفتیم لب شط، محض رهایی از مرگِ ناشی از گرمازدگی؛ نوعی از رهایی که البته دولت مستعجل بود.
بعد دو سه ساعت گشتزنی، راهیِ دیوانیه شدیم تا میهمانِ خانهی ایوبِ نبی بشویم.
محسن حسنزاده
جمعه| ۲۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
🌱 جانِوَرِ قندهار!
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
🌱 جانِوَرِ قندهار!
این روزها -وسط مقدمات اثاثکشی- یک چشمم به کارتُنهایی بود که یکییکی، بینظم و ترتیب، توی آشپزخانه، میرفتند روی شانهی هم و یک چشمم به جانورِ قندهار!
عملا رفته بودم سفر قندهار!
در تمام مدتی که سفرنامهی افغانستانِ هادی معصومیزارع را میخواندم به رزولوشنِ دوربینِ چشمهاش فکر میکردم. تعداد پیکسلها در تصویری که آقاهادی، از موقعیت میگیرد، جدیجدی بالاست.
این رزولوشنِ بالا، جانورِ قندهار را به یک سفرنامهی چندلایه تبدیل کرده که از قضا، بعضی لایههای عمیقش، توی کتابِ کاغذی جا نشده و رفته به سرزمین پینوشتهای مجازی که الحق، خودش کتابِ دیگریست و در سبک تحلیل، آموزنده.
جانور قندهار ما را میبرد به سرزمین تناقضها و زیباییها، با مرکب رهوارِ قلم.
قصه، فقط قصهی جنگ و سقوط نیست؛ بیشتر قصهی رنجی تاریخیست.
سفر به امارت دوم طالبان، در گرماگرمِ استقرار و پس از فرارِ رئیس از ارگ ریاستجمهوری، حُکما، پرماجراست؛ خاصه وقتی که آدم درستی به این سفر رفته باشد.
کتاب را که میخوانید، بوی خونِ مقتولانِ چنگیز به مشامتان میخورد، ممکن است کورسوهای امید را در سرکها ببینید و البته مرگ را -که در افغانستان، هرطرف سر بچرخانید، میبینیدش-.
حُسن روایت، زیستن راوی در آن بوم پرآشوب است؛ ولو زیستنی کوتاه. این زیستنِ با چشم باز، باعث شده که روایتهای سفر را فقط نخوانیم، که ببینیم، بو بکشیم و احساسشان کنیم.
وسط آن همه تلخی، قلمِ گهگاه طنزآلودِ هادی معصومیزارع، خواننده را به خواندن بیشتر فرامیخواند: هل من مزید؟
نویسندهی جویای حقیقت، توی این سفر، از خلال گپ زدن با آدمها -حتی گپای روی سرک- دنبال حقیقت میگردد، تاریخ میگوید و تحلیل میکند و همه اینها جانور قندهار و پینوشتهاش را به درسنامهی افغانستان شبیه کرده.
هادی معصومیزارع، در افغانستانِ رنجور در پی انسان رفته؛ نه جانورِ دوپا، که انسان:"عبدالله! ... مزیت اصلی کشور شما، انسان است. اینجا کفهی انسانِ عاشق، به حیوانِ ناطق میچربد..."
القصه، همینطوریش تا قبل این، عشقِ ملاقات با پیر هرات، دامنمان را گرفته بود؛ حالا بعدِ جانورِ قندهار، بیا و درستش کن!
خداقوت آقاهادی!
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۲ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 ریحان!
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۳ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 ریحان! محسن حسنزاده دوشنبه| ۳ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 ریحان!
مثل فحشهایی که تازه بعد دعوا یادمان میآید، من هم بعد این که توی مطلبی، کلی درباره "خانه" آسمان و ریسمان به هم بافتم، امشب، یاد چیزی افتادم و عجیب، دلتنگِ پلدختر شدم.
بای بسماللهِ سال ۹۸، آب از سر پلدختر و کلی روستای دور و برش گذشت؛ عتاب و خطاب آسمان با ما اهل زمین!
چند روز بعد، یک شلوار و یک پیراهن و دو سه مشتِ بذرِ ریحان را گذاشتم توی ساکم و با جمعی که نمیشناختمشان، چپیدیم توی یک مینیبوسِ متعلق به قبل جنگ جهانی اول و زدیم به دل جاده.
نصفهشب رسیدیم پلدختر و مستقیم رفتیم به مسجدی که هنوز سرپا بود. خیاری، کنار کرور کرور آدم دراز کشیدیم و با صدای روحبخشِ سمفونیِ خروپفِ مردانِ عمل، شب را صبح کردیم.
چند روز پیاپی را پا در چکمههایی که ارتفاعشان، کمتر از ارتفاع گِلهای توی خانهها بود، سر کردیم. اندوه، رفتهرفته داشت جایش را میداد به احساساتِ دیگر، تا آن روز که رفتیم روستای چممهر.
روستا، درست کنار رودخانه بود. پلِ غولآسای آهنین که روستا را به جاده وصل میکرد، به پهلو افتاده بود چند دهمتر آنطرفتر: یعجبالزراع!
سوار یکی از قایقها شدیم و از آن رود گلآلود گذشتیم و رفتیم آن طرفِ آب.
سیل، عجیب با خانهها نامهربانی کرده بود. پیرمردی که نشسته بود روی گلها، کفِ زمین، روی سقفِ فروریختهی خانهاش، میگفت آن شب، مثل خیلی وقتهای دیگر باران آمد. اما اینبار باران آمد و دیگر تمام نشد. آبِ رودخانه که کمی بالا آمد، برایمان عادی بود. بالاتر که آمد، رفتیم توی خانههایمان تا وقتی اولین خانههای کنارِ رودخانه رفت زیر آب.
ترسیدند. از خانهها زدند بیرون. گوسفندها را هِی کردند و زیر باران، نیمهشب، پناه بردند به کوهها:"سَـَٔاوِيٓ إِلَىٰ جَبَلࣲ يَعۡصِمُنِي مِنَ ٱلۡمَآءِۚ"
تمام شب را توی سرما، زیر باران تند فروردین، مانده بودند بالای کوه و نیست شدنِ خاطراتشان و خانههایشان را به چشم دیده بودند.
پیرمرد میگفت تاریک بود اما از آن بالا دیدم که آن تودهی آب و گل، چطوری دیوارهای خانهام را شکست.
مردی میگفت خانهی صدسالهمان با همه خاطراتش رفت.
امشب، یادم آمد که چند شب قبل، وقتی خانهی اجارهایِ جدیدمان را پیدا کردیم، درست در لحظهی پسندیدن، بغض کردیم. پیدا کردن خانهی اجارهای جدید، یعنی وداعِ قطعی، با خانهی اجارهای قبلی؛ خانهای که خاطرههایمان را توی آن جا میگذاریم؛ خوشحالیها، بدحالیها، اندوهها را. حتی بخشی از حس و حالِ وقتی را که یواشکی، آن جوانِ گمنامِ توی آن تابوتِ پرچمپیچ را آوردیم توی خانه، جا میگذاریم و خب، اینها غمانگیز است. حالا فکر کن، انبوه خاطرات صدسالهی خودت و پدرت و پدرجدت را در لحظهای، سیلِ سهمگین با خودش ببرد.
امان از پیرزنِ چممهری که چند سال، غمش، با هربار یادآوری، روحم را مچاله میکند.
خانهاش، تباه شده بود و وقتی ما رسیدیم، او، از وسط انبوه گلولای، ظرفی را بیرون کشیده بود و داشت با دستهای گِلی تمیزش میکرد.
بعد دستهاش را به هم مالید و حرف زد و حرف زد:"خدا کاری بکنه که همه ایران خوب باشه..."
بعد نشست روی گلولای آستانهی خانهای که چیز درخوری از آن باقی نمانده بود و گفت:"کاش سیل من را کشته بود و شماها، به زحمت نمیافتادید..."
حالت معصوم و مظلومِ پیرزنِ عزیزازدستداده، جایی از مغزم حک شده که با هر تصویر مربوط و نامربوطی، میآید جلوی چشمهام.
چند تا خانه آنطرفتر، زن دیگری داشت اندک وسایل گلاندودِ باقیمانده توی خانهی ویران را مینشاند کنار هم، زیر آفتاب.
گفتم خداقوت. ضربتی گفت خداعزت و این اولین "خداعزت"ی بود که میشنیدم.
کتوشلوارِ گلآلودی توی دستش بود. گفت عروسی پسرم شب قبلِ سیل بود. فرداشبش، پناه برده بودیم به خدای کوهها.
پناه بر خدای کوهها!
بذرهای ریحان را تا چممهر با خودم برده بودم. پدری، دستِ دختر خردسالش را گرفته بود و از وسط خانههای ویران روستا میگذشتند. همکلام شدیم و رفتیم کنار خانهشان. با انگشتِ اشاره، محدودهای کوچک، کنار خانه را نشان کرد و گفت که آنجا باغچهی خانهمان بود.
تمام باغچه را با دخترک، ریحان کاشتم...
پ.ن: این تصاویر را همان روز، یکی از دوستانم گرفت.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۳ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap