eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
357 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 طریق العلماء برشی از کتابِ «به خدای درختان انجیر» محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 طریق العلماء برشی از کتابِ «به خدای درختان انجیر» محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنا
🌱 طریق‌العلماء ...ابوسمیه‌ دستم را می‌گیرد و مرا می‌برد به اندرونیِ مزار ذی‌الکفل‌. جایی نزدیک مزار، پنجره‌ای محراب‌مانند، دیده می‌شود. ابوسمیه می‌گوید این محراب، رو به بیت‌المقدس است و با قبله‌ی ما چهل‌وپنج درجه تفاوت دارد. هرچند دوده شمع‌ها سقف را سیاه کرده اما هنوز می‌شود جملات عبریِ نوشته‌شده دورتادورِ سقف مزار ذی‌الکفل‌ را دید و نقشِ شمعدان هفت‌شاخه‌ی یهودیان‌ را. جالب این که در عربی هم به شمعدان، شمعدان می‌گویند. پشت مزار ذی‌الکفل، چهار پنج قبر قدیمی‌ست. ابوسمیه یکی‌شان را "خون" معرفی می‌کند و واو خون را می‌کشد. می‌گوید از ناقلان اصلی تورات است. دیگری، "باروخ" احتمالا شاگرد ارمیای نبی‌ست و از شاهدان محاصره‌ی اورشلیم و این احتمالا به خاطر این است که در تاریخ، مصر، به عنوان محل درگذشت او ذکر شده. چسبیده به مزار ذی‌الکفل، حفارها همین امسال، پایه‌های یک دیوار قطور را کشف کرده‌اند و اهل‌فن تصدیق کرده‌اند که این، دیوارِ مسجد تاریخی نخیله است؛ جایی که علی(ع) پس از صفین، آن‌جا نماز خواند. برمی‌گردیم به مزار ذی‌الکفل‌. از ابوسمیه می‌پرسم نوشته‌های عبریِ دورتادور سقف، دقیقا چه می‌گویند؟ می‌گوید دلالتی‌ست بر وجود مزار ذی‌الکفل‌ در اینجا و جملاتی در مدح او. بعد سری به نشانه تاسف تکان می‌دهد و می‌گوید بعد حمله آمریکا به عراق، سربازهایشان، ۴ کتیبه‌ عبری را از این‌جا دزدیدند. می‌گوید پای امریکا که به عراق باز شد، یهودی‌ها هم دوباره آمدند دور و برِ مزار این پیام‌برِ بنی‌اسرائیل. نقب‌هایی زیر مزار اصحاب ذی‌الکفل‌ ایجاد کردند و یادگارهای تاریخی و شمعدان‌های ارزشمندِ زیر خاک را با خودشان بردند؛ می‌خواستند تابوت و پیکر اصحاب ذی‌الکفل را هم با خودشان ببرند که مردم ریختند توی مزار و نگذاشتند. چه علاقه‌ای دارند این جماعت به نقب زدن زیر مساجد و معابد و مزارها! ●●● چند سال قبل که برای اولین‌بار، پیاده‌روی در طریق‌العلماء را تجربه کردم، آن‌قدری جان داشتم که هرجا پرچمی بلند بود، راهم را کج کنم و بروم به میهمانی قصه‌ها. این‌طوری شد که سر از مدائن و طاق کسری و علوه‌الفحل و طریق بنی‌مسلم و شهر کِفِل و عوفی و طویریج و نخلستان‌های بنات‌الحسن درآوردم و حاصلش شد کتاب "به خدای درختان انجیر" که به دلالت استادم جناب حسینعلی جعفری، انتشارات سروش، چاپش کرد. این متن، بخشی از آن کتاب است. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 نقطه رهایی! سفر اربعین، برای من، چند سال است که جایی وسط نخلستان‌های هاشمیات -بنات‌ُالحسن- به پایان می‌رسد؛ نزدیک مزار یک زن؛ دخترِ موسی‌بن‌جعفر. کربلا -و خاصه قطعه‌ی پایانیِ مسیرش، بعد از سیطره‌ی ابراهیم- توی ذهن من، نقطه‌ی شروع است؛ شروعِ سفرِ یک‌ساله‌ی بعدی. حالیه، عدد روی تابلوهای مسیر نجف-کربلا، هی کم‌تر و کم‌تر می‌شود. کربلا ۱۵ کم، کربلا ۱۰ کم، کربلا ۵ کم؛ و من خودم دیدم که وقتی عددها گُم شدند، روی دیوارِ کهن‌سالِ نزدیک سیطره، دیگر ننوشته بودند کربلا چند کیلومتر؛ نوشته بودند الی‌الامام... خدا، این رهاییِ چند روزه را زیاد کند؛ اندازه‌ی یک‌سال، حتی بیش‌تر. محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۰ مرداد ماه ۱۴۰۴ | مشایهـ جاده‌ی نجف_ کربلا @targap
🌱 وجه دیگری از درد... برشی از کتاب "بازشناختن‌ غریبه" اثر ایزابلا حماد: 🔹یک‌بار کسی برایم تعریف کرد که در دوره انتفاضه دوم، در جریان یک پروژه تاریخ شفاهی درباره فلسطینیانِ دور از وطن، با پیرزنی فلسطینی مصاحبه کرده. می‌گفت پیرزن به صفحه‌ی تلویزیون اتاق نشیمنش‌ در لندن اشاره کرده و زن پریشان‌حالی را که شیون می‌کرده نشان داده و گریه‌کنان گفته "این منم، این خودِ منم." این قصه سخت تکانم داد. بعد، اسم پیرزن را به من گفتند و فهمیدم مادربزرگ خودم بوده. زدم زیر خنده، چون مادربزرگ من، خیلی اهلِ فیلم بازی کردن است. اما حالا که دوباره به قصه فکر می‌کنم، باز هم برایم تکان‌دهنده است. چه پیوندِ نابی: دیدنِ خودش در زنِ صفحه‌ی تلویزیون، تجربه‌ی فاصله‌شان، نه به مثابه عاملی بی‌حس‌کننده، بل‌که به مثابه وجه دیگری از درد. @targap
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 گنبد آهنین! پ‌ن: فیلم را یکی از هم‌سفران‌مان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۱ مرداد ماه ۱۴۰۴ | جایی نزدیکِ سیطره‌ی ابراهیم @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 گنبد آهنین! پ‌ن: فیلم را یکی از هم‌سفران‌مان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته محسن حسن‌زاده سه‌شنب
🌱 گنبد آهنین! اربعینِ امسال، خیلی بالستیک‌آلود بود. هرجا که گفتگو از حال‌واحوال، فراتر می‌رفت، کسی بود که با دستش، ادای رد شدن موشک‌های ایرانی به مقصدِ فلسطین اشغال‌شده را نشان بدهد و چیزکی بگوید درباره جفتک‌پرانی اسرائیل. مثلا جوانِ بصراوی که با هم پشت آن کامیون بزرگ نشسته بودیم، طوری با ذوق فیلم‌های فرود آمدن موشک‌ها در آن شهرک‌های مشئوم را نشان می‌داد که دوستانش هم آمدند تماشا. بعد هم گفت شب اولی که موشک زدیم به اسرائیل، تا صبح نخوابیده و هی با خواندن ترجمه‌ی اخبارِ ایران، ذوق کرده. اما بین همه‌ی گفتگوها، یکی‌ش برایم عجیب بود. وسط خلوتیِ نصفه‌شبِ طریق بنی‌مسلم، جایی نزدیک طویریج، نشسته بودیم به نفسی تازه کردن که دوباره گفت‌وگوهای بالستیکی، شروع شد. مرد کامل‌سنِ اهل طفیل، جایی از حرف‌ها گفت اگر سوالی بپرسم ناراحت نمی‌شوی؟ و وقتی گفتم نه، زبانه‌ را از حالت تک‌تیر خارج کرد و گذاشت روی رگبار! -شماها چرا از دانشمندهای هسته‌ای‌تان درست و حسابی محافظت نکردید؟ فکر نکردید که آن‌ها فقط مالِ خودتان نیستند؟ فرماندهانِ دیگری جای آن فرماندهانِ شهید می‌آیند و خواهند آمد اما دانشمندها را -که فخرِ دیریابِ شیعه بودند، نه فقط افتخار ایران- چطوری می‌خواهید جبران کنید؟ هی گفت و گفت و تاخت و تاخت. تهش هم بحث را با جمله‌ای جمع کرد که من و دوستِ خودش، هردو، ساکت شدیم تا وقت خداحافظی:"می‌دانی! من یک پیش‌نهاد برای جمهوری اسلامی دارم. بالای مزار دانشمندانِ شهیدِ هسته‌ای، گنبدی بسازید آهنین؛ جسم‌شان را که نتوانستید حفظ کنید، روح‌شان شاید زیر آن گنبد آهنین آرام گرفت!" عصبانی‌تر از آن بود که بشود در برابر "عملِ" انجام‌شده، با "حرف" آرامش کرد. توی سیاهی شب، از هم جدا شدیم و من داشتم به این فکر می‌کردم که ما فقط خودمان نیستیم؛ امیدمان، برق شوق می‌شود توی چشمِ جوانی در بصره و ریختنِ خون دانشمندمان، بغض و خشم می‌شود در جانِ مردی روستایی در الطفیل‌. این "اشک‌ها و لبخندها" مهم‌اند؛ همین. پ‌ن: فیلم را یکی از هم‌سفران‌مان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۱ مرداد ماه ۱۴۰۴ | جایی نزدیکِ سیطره ابراهیم @targap
🌱 ملاقات با تاج‌الرجال در بصره! محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 ملاقات با تاج‌الرجال در بصره! دو سال قبل، سفر اربعین‌مان را از بصره شروع کردیم. هم‌سفرم تنبلی نکرد و چیزهایی درباره شیطنت‌های این سفر نوشت؛ از رفتن سر قبرِ زبیر تا نشستن کنار مزار شخصیت‌های تذکره‌الاولیاء. برشی از نوشته‌اش را -با تغییر و اضافاتی‌ که اجازه‌اش را گرفتم- بخوانید: "بصره، بزرگ و زیباست و مردم مهربانی دارد. به خاطر آرمیدنش‌ در کنار شط‌العرب و کرور کرور آب‌راهش، ونیزِ شرق هم صدایش می‌زنند. جناب سعدی هم ظاهرا با دیدنِ بصره، کیف کرده بوده که گفته از بصره، حدیثی شیرین‌تر از رطب با خودش آورده. بصره گرم نبود، داغ بود و وقتی ما آن‌جا بودیم، داغ‌ترین شهر عراق بود. اول رفتیم مزار علی‌بن‌یقطین، بعد هم توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها بنای زیبای شناشیل‌البصره‌ را پیدا کردیم. از پلیس که پرسیدیم "خطوه‌الامام علی" کجاست، خودش ونی را برایمان نگه‌داشت. سوار که شدیم، یکی از مسافرها، وقتی فهمید ایرانی هستیم، کرایه‌مان را حساب کرد. "خطوه‌الامام علی" مسجدی‌است که سیف‌الله، بعد از جمل، آن‌جا نماز خوانده بود؛ عجیب زیبا و مصفا. بعد هم دوباره توی گوگل‌مپ جستجو کردیم و مقصد بعدی را که گورستان کهنه‌ای در منطقه‌ی الزبیر بود، پیدا کردیم. مزار حسن بصری بین مزارهاش، می‌درخشید. کنار مزار حسن بصری، ابن‌سیرین، مُعبّرِ شهیر رویاهای‌مان آرمیده بود و پشت مزار این دو، یک مزار خاکیِ نسبتا ویران‌شده بود که چند تا آجر دورش گذاشته بودند: مزار رابعه‌ی عدویه، تاج‌الرجال، تنها زنِ عارفه‌ای که عطار در تذکره‌الاولیاء، فصلی را درباره‌ی او نوشته. از وسط بازارِ نزدیک گورستان، خودمان را رساندیم به مزار زبیر. بسته بود. محض مسخرگی گفتم در می‌زنم بل‌که آقای زبیر در را باز کند و چندبار محکم به در آهنی، کوبیدم. در کمال ناباوری، کسی با پیژامه‌ی راحتی، آمد پشت در و پرسید که مسافرید؟ و جوابش معلوم بود. کلید انداخت و در را باز کرد و ما را به بازدید اختصاصی از قبر زبیر دعوت کرد. کنار قبر، تصویرِ رضا کیانیان -پسرِ زبیر- از جلوی چشمم دور نمی‌شد. الحق که خوب رفته بود توی جلد ابن‌زبیر. بعد از ملاقات با زبیر، رفتیم لب شط، محض رهایی از مرگِ ناشی از گرمازدگی؛ نوعی از رهایی که البته دولت مستعجل بود. بعد دو سه ساعت گشت‌زنی، راهیِ دیوانیه شدیم تا میهمانِ خانه‌ی ایوبِ نبی بشویم. محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 جانِ‌وَرِ قندهار! محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 جانِ‌وَرِ قندهار! این روزها -وسط مقدمات اثاث‌کشی- یک چشمم به کارتُن‌هایی بود که یکی‌یکی، بی‌نظم و ترتیب، توی آشپزخانه، می‌رفتند روی شانه‌ی هم و یک چشمم به جان‌ورِ قندهار! عملا رفته بودم سفر قندهار! در تمام مدتی که سفرنامه‌ی افغانستانِ هادی معصومی‌زارع را می‌خواندم به رزولوشنِ دوربینِ چشم‌هاش فکر می‌کردم. تعداد پیکسل‌ها در تصویری که آقاهادی، از موقعیت می‌گیرد، جدی‌جدی بالاست. این رزولوشنِ بالا، جان‌ورِ قندهار را به یک سفرنامه‌ی چندلایه تبدیل کرده که از قضا، بعضی لایه‌های عمیقش، توی کتابِ کاغذی جا نشده و رفته به سرزمین پی‌نوشت‌های مجازی که الحق، خودش کتابِ دیگری‌ست و در سبک تحلیل، آموزنده. جان‌ور قندهار ما را می‌برد به سرزمین تناقض‌ها و زیبایی‌ها، با مرکب رهوارِ قلم. قصه، فقط قصه‌ی جنگ و سقوط نیست؛ بیش‌تر قصه‌ی رنجی تاریخی‌ست. سفر به امارت دوم طالبان، در گرماگرمِ استقرار و پس از فرارِ رئیس از ارگ ریاست‌جمهوری، حُکما، پرماجراست؛ خاصه وقتی که آدم درستی به این سفر رفته باشد. کتاب را که می‌خوانید، بوی خونِ مقتولانِ چنگیز به مشامتان‌ می‌خورد، ممکن است کورسوهای‌ امید را در سرک‌ها ببینید و البته مرگ را -که در افغانستان، هرطرف سر بچرخانید، می‌بینیدش-. حُسن روایت، زیستن راوی در آن بوم پرآشوب‌ است؛ ولو زیستنی کوتاه. این زیستنِ با چشم باز، باعث شده که روایت‌های سفر را فقط نخوانیم، که ببینیم، بو بکشیم و احساسشان کنیم. وسط آن همه تلخی، قلمِ گهگاه طنزآلودِ هادی معصومی‌زارع، خواننده را به خواندن بیش‌تر‌ فرامی‌خواند: هل من مزید؟ نویسنده‌ی جویای حقیقت، توی این سفر، از خلال گپ زدن با آدم‌ها -حتی گپای روی سرک- دنبال حقیقت می‌گردد، تاریخ می‌گوید و تحلیل می‌کند و همه این‌ها جان‌ور قندهار و پی‌نوشت‌هاش را به درس‌نامه‌ی افغانستان شبیه کرده. هادی معصومی‌زارع، در افغانستانِ رنجور در پی انسان رفته؛ نه جان‌ورِ دوپا، که انسان:"عبدالله! ... مزیت اصلی کشور شما، انسان است. این‌جا کفه‌ی انسانِ عاشق، به حیوانِ ناطق می‌چربد‌‌..." القصه، همین‌طوری‌ش تا قبل این، عشقِ ملاقات با پیر هرات، دامن‌مان را گرفته بود؛ حالا بعدِ جان‌ورِ قندهار، بیا و درستش کن! خداقوت آقاهادی! محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲ شهریور ماه ۱۴۰۴ | سمنان @targap