تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 خشت پنجم! محسن حسنزاده سهشنبه| ۵ مرداد ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 خشتِ پنجم!
اولینبار خیلی بچه بودم که شنیدمش. زنِ همسایه داشت برای مادرم درباره خشتهای جادویی ملاعلی میگفت.
میگفت مُلا -عارفِ مردمدارِ سمنانی- روی چهار تا خشت، ورد و دعایی خوانده و آنها را جایی نامعلوم در چهار گوشهی سمنان، به خاک سپرده، محضِ این که شهرِ مادریش، از گزند بلایای طبیعی، دور باشد.
به خصوص از قدیم میگفتند این خشتها خاصیت ضدزلزله دارند!
من -شکستخورده در برابر وسوسهها- چندباری، با احساس گناه کنار آمدم و خاکِ باغچهی جلوی در خانهمان را با قاشق کاویدم، بلکه آن خشتها، عدل همانجا باشند؛ که خب، نبودند و من موفق نشدم شهری را به ویرانی بکشم.
افسانه است یا واقعیت نمیدانم اما ما سالهاست که با آن و البته با ملاعلی، زندگی کردهایم. آنقدر که دیگر با خشتهاش، شوخی هم میکنیم؛ و البته که دربارهاش سوال هم داریم.
مثلا حالا که حدود شهر، توسعه پیدا کرده، محدودهی عملکردِ آن خشتها هم توسعه پیدا کرده؟ یا مثلا این که آن خشتها فقط سپرِ سیل و زلزلهاند یا میتوانند جلوی جنگ و جنگنده را هم بگیرند؟
اگرچه در ایام جنگ، صدای جنگندهها، توی آسمانِ سمنان نپیچید اما لابلای انتشار خبر بمبارانها، سمنان، زلزله آمد! و ما دوباره یاد خشتهای ملاعلی افتادیم.
ما خیلی وقتها به "خشت پنجم" فکر کردهایم. این که بعدِ میراث پنهان ملاعلی، خشتِ پنجمی که ما را، شهرهای ما را و قصههای ما را حفظ میکند، چیست؟
وسط جنگِ -به اصطلاح دوازدهروزه- بچههای روایتِ سمنان، توی "بله" یک کانال راه انداختند و اسمش را گذاشتند خشتِ پنجم. هدف، این بود که خشتِ پنجم را، نه از آب و گل، که از روایت بسازند؛ و به قول خودشان، "روایتهایی روشن در میانهی غبارِ جنگ"
غرض، معرفیِ کانالِ روایتِ بچههای سمنان بود؛ بخوانیدشان و خواندنیهایتان را برای ادمینش بفرستید؛ نقد و داد و دعواهایتان را هم میخوانند:
@kheshte_panjom
پینوشتِ یک: حالا که دور، دورِ معرفیست، این را هم بگویم که یکی از بچههای روایت سمنان، وسط روزهای جنگ، رختش را کشید به استان همجوار تا چراغِ دیگری در حوزه تاریخ شفاهی روشن شود. کانالِ "مَدار" همانجا متولد شد و این روزها دارد روایتِ روزهای جنگ را منتشر میکند:
@madaare_hagh
پینوشتِ دو: عکسی که میبینید، سردرِ بنای آرامگاهِ مصفا و سرسبزِ ملاعلی حکیم الهی سمنانیست؛ گذارتان اگر به سمنان افتاد، آنجا نفسی تازه کنید؛ چای هم میهمانِ ما.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۷ مرداد ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
🌱 سیامک ضربدرِ ۲!
بخشی از روایتِ غلامْ سرور از کتاب «پاکسِتان»
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 سیامک ضربدرِ ۲! بخشی از روایتِ غلامْ سرور از کتاب «پاکسِتان» محسن حسنزاده دوشنبه| ۱۳ مرداد ما
🌱 سیامک ضربدرِ ۲!
...وقتی میخندد، از روزنهی بین دندانهای نداشتهاش میتوانی تا فیها خالدونش را ببینی. روی لباسِ مشکیش، گُلهبهگله دریاچههای نمکِ خشکشده و رد سفیدشان جا مانده. اسماعیل، شیفتهی سیامک و لاتولوتهای محل است و حسابی با آمدن زائرهای پاکستانی، حال میکند.
این که غلامسرور، اینقدر لاتولوت دارد، حُسنهای زیادی دارد. مثلا اسماعیل تعریف میکند که چند سال قبل، موبایل چند نفر از پاکستانیها را کنار زمین چمن غلامسرور کش رفتند.
امیر -از گندهلاتهای محل که کمی کار امنیتی هم سرش میشود- میرود پی آبروبَرها. وقت گذشته بود و سر همین، پاکستانیها هم سوار اتوبوسهایشان میشوند و میروند.
-امیر کیه؟
-امیرُ نمیشناسی؟ سیامکُ دیدی؟ اون دو برابرِ سیامکه!
●●●
این، بخشی از روایتِ محلهی غلامسرورِ زاهدان است که همین روزها، توی کتاب "پاکسِتان" منتشر شد.
پارسال، همین روزها بود که کولهام را برداشتم و به دعوت بچههای میهماننوازِ حوزه هنری سیستان و بلوچستان، رفتم زاهدان، برای ملاقات با کرور کرور زائر پاکستانیِ اربعین. اما خب، تکوتنها بین ظرف و ظروفِ اجدادمان در هزار سال قبل، قدم میزدم که آقای حیدرینسب زنگ زد و گفت که میآید دم در موزه دنبالم که با هم برویم یکی از محلههای زاهدان و آدمهای عجیبش را ببینیم. اینطوری، سر از غلامسرور درآوردیم.
من هنوز دلم گاهبهگاه هوای زاهدان میکند؛ هوای همسفره شدن با لاتهای غلامسرور؛ و امید دارم که روزی دوباره، با سیامک، توی کوچهپسکوچههای تاریک غلامسرور قدم بزنیم و حرفهای روشن بشنویم.
عزتتان مستدام غلامسرویها!
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
🌱 طریق العلماء
برشی از کتابِ «به خدای درختان انجیر»
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 طریق العلماء برشی از کتابِ «به خدای درختان انجیر» محسن حسنزاده سهشنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنا
🌱 طریقالعلماء
...ابوسمیه دستم را میگیرد و مرا میبرد به اندرونیِ مزار ذیالکفل. جایی نزدیک مزار، پنجرهای محرابمانند، دیده میشود. ابوسمیه میگوید این محراب، رو به بیتالمقدس است و با قبلهی ما چهلوپنج درجه تفاوت دارد.
هرچند دوده شمعها سقف را سیاه کرده اما هنوز میشود جملات عبریِ نوشتهشده دورتادورِ سقف مزار ذیالکفل را دید و نقشِ شمعدان هفتشاخهی یهودیان را. جالب این که در عربی هم به شمعدان، شمعدان میگویند.
پشت مزار ذیالکفل، چهار پنج قبر قدیمیست. ابوسمیه یکیشان را "خون" معرفی میکند و واو خون را میکشد. میگوید از ناقلان اصلی تورات است. دیگری، "باروخ" احتمالا شاگرد ارمیای نبیست و از شاهدان محاصرهی اورشلیم و این احتمالا به خاطر این است که در تاریخ، مصر، به عنوان محل درگذشت او ذکر شده.
چسبیده به مزار ذیالکفل، حفارها همین امسال، پایههای یک دیوار قطور را کشف کردهاند و اهلفن تصدیق کردهاند که این، دیوارِ مسجد تاریخی نخیله است؛ جایی که علی(ع) پس از صفین، آنجا نماز خواند.
برمیگردیم به مزار ذیالکفل. از ابوسمیه میپرسم نوشتههای عبریِ دورتادور سقف، دقیقا چه میگویند؟ میگوید دلالتیست بر وجود مزار ذیالکفل در اینجا و جملاتی در مدح او.
بعد سری به نشانه تاسف تکان میدهد و میگوید بعد حمله آمریکا به عراق، سربازهایشان، ۴ کتیبه عبری را از اینجا دزدیدند.
میگوید پای امریکا که به عراق باز شد، یهودیها هم دوباره آمدند دور و برِ مزار این پیامبرِ بنیاسرائیل. نقبهایی زیر مزار اصحاب ذیالکفل ایجاد کردند و یادگارهای تاریخی و شمعدانهای ارزشمندِ زیر خاک را با خودشان بردند؛ میخواستند تابوت و پیکر اصحاب ذیالکفل را هم با خودشان ببرند که مردم ریختند توی مزار و نگذاشتند.
چه علاقهای دارند این جماعت به نقب زدن زیر مساجد و معابد و مزارها!
●●●
چند سال قبل که برای اولینبار، پیادهروی در طریقالعلماء را تجربه کردم، آنقدری جان داشتم که هرجا پرچمی بلند بود، راهم را کج کنم و بروم به میهمانی قصهها.
اینطوری شد که سر از مدائن و طاق کسری و علوهالفحل و طریق بنیمسلم و شهر کِفِل و عوفی و طویریج و نخلستانهای بناتالحسن درآوردم و حاصلش شد کتاب "به خدای درختان انجیر" که به دلالت استادم جناب حسینعلی جعفری، انتشارات سروش، چاپش کرد.
این متن، بخشی از آن کتاب است.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
🌱 نقطه رهایی!
سفر اربعین، برای من، چند سال است که جایی وسط نخلستانهای هاشمیات -بناتُالحسن- به پایان میرسد؛ نزدیک مزار یک زن؛ دخترِ موسیبنجعفر.
کربلا -و خاصه قطعهی پایانیِ مسیرش، بعد از سیطرهی ابراهیم- توی ذهن من، نقطهی شروع است؛ شروعِ سفرِ یکسالهی بعدی.
حالیه، عدد روی تابلوهای مسیر نجف-کربلا، هی کمتر و کمتر میشود. کربلا ۱۵ کم، کربلا ۱۰ کم، کربلا ۵ کم؛ و من خودم دیدم که وقتی عددها گُم شدند، روی دیوارِ کهنسالِ نزدیک سیطره، دیگر ننوشته بودند کربلا چند کیلومتر؛ نوشته بودند الیالامام...
خدا، این رهاییِ چند روزه را زیاد کند؛ اندازهی یکسال، حتی بیشتر.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۰ مرداد ماه ۱۴۰۴ | مشایهـ جادهی نجف_ کربلا
@targap
🌱 وجه دیگری از درد...
برشی از کتاب "بازشناختن غریبه" اثر ایزابلا حماد:
🔹یکبار کسی برایم تعریف کرد که در دوره انتفاضه دوم، در جریان یک پروژه تاریخ شفاهی درباره فلسطینیانِ دور از وطن، با پیرزنی فلسطینی مصاحبه کرده. میگفت پیرزن به صفحهی تلویزیون اتاق نشیمنش در لندن اشاره کرده و زن پریشانحالی را که شیون میکرده نشان داده و گریهکنان گفته "این منم، این خودِ منم."
این قصه سخت تکانم داد. بعد، اسم پیرزن را به من گفتند و فهمیدم مادربزرگ خودم بوده. زدم زیر خنده، چون مادربزرگ من، خیلی اهلِ فیلم بازی کردن است. اما حالا که دوباره به قصه فکر میکنم، باز هم برایم تکاندهنده است. چه پیوندِ نابی: دیدنِ خودش در زنِ صفحهی تلویزیون، تجربهی فاصلهشان، نه به مثابه عاملی بیحسکننده، بلکه به مثابه وجه دیگری از درد.
@targap
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 گنبد آهنین!
پن: فیلم را یکی از همسفرانمان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۱ مرداد ماه ۱۴۰۴ | جایی نزدیکِ سیطرهی ابراهیم
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 گنبد آهنین! پن: فیلم را یکی از همسفرانمان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته محسن حسنزاده سهشنب
🌱 گنبد آهنین!
اربعینِ امسال، خیلی بالستیکآلود بود. هرجا که گفتگو از حالواحوال، فراتر میرفت، کسی بود که با دستش، ادای رد شدن موشکهای ایرانی به مقصدِ فلسطین اشغالشده را نشان بدهد و چیزکی بگوید درباره جفتکپرانی اسرائیل.
مثلا جوانِ بصراوی که با هم پشت آن کامیون بزرگ نشسته بودیم، طوری با ذوق فیلمهای فرود آمدن موشکها در آن شهرکهای مشئوم را نشان میداد که دوستانش هم آمدند تماشا.
بعد هم گفت شب اولی که موشک زدیم به اسرائیل، تا صبح نخوابیده و هی با خواندن ترجمهی اخبارِ ایران، ذوق کرده.
اما بین همهی گفتگوها، یکیش برایم عجیب بود.
وسط خلوتیِ نصفهشبِ طریق بنیمسلم، جایی نزدیک طویریج، نشسته بودیم به نفسی تازه کردن که دوباره گفتوگوهای بالستیکی، شروع شد.
مرد کاملسنِ اهل طفیل، جایی از حرفها گفت اگر سوالی بپرسم ناراحت نمیشوی؟ و وقتی گفتم نه، زبانه را از حالت تکتیر خارج کرد و گذاشت روی رگبار!
-شماها چرا از دانشمندهای هستهایتان درست و حسابی محافظت نکردید؟ فکر نکردید که آنها فقط مالِ خودتان نیستند؟ فرماندهانِ دیگری جای آن فرماندهانِ شهید میآیند و خواهند آمد اما دانشمندها را -که فخرِ دیریابِ شیعه بودند، نه فقط افتخار ایران- چطوری میخواهید جبران کنید؟
هی گفت و گفت و تاخت و تاخت. تهش هم بحث را با جملهای جمع کرد که من و دوستِ خودش، هردو، ساکت شدیم تا وقت خداحافظی:"میدانی! من یک پیشنهاد برای جمهوری اسلامی دارم. بالای مزار دانشمندانِ شهیدِ هستهای، گنبدی بسازید آهنین؛ جسمشان را که نتوانستید حفظ کنید، روحشان شاید زیر آن گنبد آهنین آرام گرفت!"
عصبانیتر از آن بود که بشود در برابر "عملِ" انجامشده، با "حرف" آرامش کرد.
توی سیاهی شب، از هم جدا شدیم و من داشتم به این فکر میکردم که ما فقط خودمان نیستیم؛ امیدمان، برق شوق میشود توی چشمِ جوانی در بصره و ریختنِ خون دانشمندمان، بغض و خشم میشود در جانِ مردی روستایی در الطفیل.
این "اشکها و لبخندها" مهماند؛ همین.
پن: فیلم را یکی از همسفرانمان از گوشیِ آن جوانِ بصراوی گرفته
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۱ مرداد ماه ۱۴۰۴ | جایی نزدیکِ سیطره ابراهیم
@targap
🌱 ملاقات با تاجالرجال در بصره!
محسن حسنزاده
جمعه| ۲۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap